|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
مفاهيم انساني هرگز كهنه نمي شوند
interview
«من هشتمين آن هفت نفرم» رويكردي متفاوت به اسطوره هايي دارد. پاره اي از آنها قصه هاي قرآني است و تعدادي هم اسطوره هاي ملي و قصه هاي آشناي ذهن ما. هميشه گمان مي كنم هر كدام از ما مي توانيم قهرمان اسطوره زندگي خودمان باشيم... گفت و گوی روزنامه قدس با عرفان نظرآهاري *عباسعلي سپاهي يونسي * پيش از گفتگو *** *اگر موافق باشيد مصاحبه را با صحبتي در باره كتاب «جوانمرد، نام ديگر تو» و مفهوم جوانمردي در ادبيات فارسي شروع كنيم؟ ** مفهوم جوانمردي در ايران، از پيش از اسلام وجود داشته و در دوره هاي اسلامي تقويت شده و بسط پيدا كرده است. مفهومي كه در تمام زندگي مردم، در اصناف مختلف و در تفكر و جهان بيني شان ريشه داشته، اما در روزگار كنوني حس مي كنيم كه اين مفهوم دچار آسيبهايي شده است. قواعد زندگي تغيير كرده و آن اصول و مرامي كه جوانمردان به معناي مثبتش داشتند، به فراموشي سپرده شده است. اين موضوع انگيزه اي شد كه من روي اين مفهوم بيشتر كار و تحقيق كنم و كتابهايي را كه در باره فتوت و جوانمردي و آيين فتيان وجود دارد، مطالعه كنم. مفهوم «عياري»، گاهي اوقات مثل تيغ دو لبه مي ماند كه يك سر آن به سوي كارهايي است كه چندان پسنديده عرف و اخلاق نيستند و سمت ديگر در جهت فضايل اخلاقي و سجايايي است كه يك انسان بزرگ منش مي تواند آنها را داشته باشد و در خودش تقويت كند. طبيعتاً در اين ميان آنچه مد نظر من بود، جنبه مثبت «عياري» بوده، نه اشكالاتي كه طي زمان و تاريخ بر آن افزوده شده است. تا قرن پنجم و ششم، مفهوم «جوانمردي» گاهي اوقات با «عرفان» هم در آميخته بود، يعني عياران و جوانمرداني بودند كه از طبقه عياران، وارد طبقه صوفيان شده بودند و با خودشان پاره اي از اين مرامها و فضيلت هاي اخلاقي را به همراه برده بودند. مهمترين مسأله اي كه در اينجا براي من مهم بود، در متن اجتماع بودن اين عرفاست و تعاملاتي كه با مردم داشتند. عرفان آنها، عرفاني منفعل و منزوي و دور از مردم و جامعه نبوده، بلكه عرفاني بوده كه با همه اقشار سر و كار داشته و در واقع هر رخدادي، سنجشي بوده براي ميزان يقين آنان به راهي كه مي رفته اند. نمونه عارفان مردمي كه اهل كار بودند، شيخ ابوالحسن خرقاني، عارف قرن پنجم بود كه من اتفاقي با كتابهايش آشنا شدم. آن چيزي كه بيشتر درباره اين عارف برايم جذاب بود، اين بود كه او مردي اهل كشت و كار بود و بر خلاف بسياري از صوفيان كه گمان مي كنند تنها بايد در خانقاه بنشينند و توجهي به كار كردن نداشته باشند. اما شيخ ابوالحسن اين طور نبود. او نماينده عارفان جوانمرد بود. پاره اي تعاليم او، بسيار عميق و جديد است. مثلاً همان جمله معروف او: «هر كه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد...» كه اين در واقع، پيام جهاني اوست. در روزگاري كه ما به صورت مقطعي از حقوق بشر حرف مي زنيم، يك نفر هموطن، يك هزار سال پيش، اين مفهوم كاملا انساني و جهاني را گفته است. به خاطر همه اين مسائل بود كه فكر كردم لازم است در باره اين شخصيت بيشتر تحقيق كرده و فضايي فراهم كنم تا جوان امروز كه فرصت آن را ندارد تا به سراغ كتابهاي كلاسيك برود و يا با زبان يا انديشه آن آثار فاصله دارد، بتواند با آنها آشنا شود. * و پلي براي رسيدن جوانان امروزي به انديشه و زندگي اين بزرگان شكل بگيرد؟ * * بله و ما پلي باشيم بين ديروز و امروز و نقش يك مترجم و يا وسيله ارتباطي را بازي كنيم كه چيزي را از گذشته مي آورد و به دنياي امروز مي بخشد. * نويسنده امروز، چگونه مي تواند از ادبيات كلاسيك اين سرزمين استفاده كند؟ * * نويسنده امروز كه با اين آثار كلاسيك سر و كار دارد بايد بتواند پالايشگاهي را شكل دهد كه در آن، مواد خام و سنگين گذشته را پالوده و به فرآورده هاي امروزي تبديل كند. فرآورده هايي كه قابل استفاده براي انسان قرن بيست و يك باشد. اما مفاهيم انساني هرگز كهنه نمي شوند و ما در هر روزگاري هم كه زندگي كنيم، به گونه اي به اين مفاهيم انساني براي زيستن بهتر احتياج داريم و به نظر من انديشه هاي شيخ ابوالحسن خرقاني كاملا مي تواند به كار امروز ما بيايد. * مخاطبان شما در اين كتاب به طور مشخص چه كساني هستند؟ ** مخاطب كتاب «جوانمرد، نام ديگر تو» نمي تواند كاملا مخاطب كتاب هاي پيشين من باشد. مثلا شايد يك نوجوان با كتاب «ليلي نام تمام دختران زمين است» ارتباط برقرار كرده باشد، ولي نتواند با كتاب «جوانمرد...» اين ارتباط را پيدا كند. در واقع مي شود گفت كه مخاطب «جوانمرد...»، يك مخاطب جدي تر از كتابهاي پيشين من است. اين مخاطب، كسي است كه با ادبيات فارسي و كلاسيك و با مفاهيم عملي عرفان آشناست. او دچار تجربه هاي مختلف شده و چالشهايي را هم از سر گذرانده و گره ها و سؤالهايي در زندگي اش به وجود آمده است. قطعاً يك نوجوان، خيلي از اين سوالها را در ذهن ندارد. مخاطب اين كتاب كسي است كه بخشي از زندگي اش را گذرانده و به دهه هاي سي و چهل عمرش رسيده است. آنجاست كه او مي خواهد ببيند آيا تا اينجاي راه را كه آمده، درست بوده يا نه؟ من گمان مي كنم اين چهل روايت در كتاب «جوانمرد...»، در واقع آيينه اي است كه ما خودمان را در آن ببينيم و بسنجيم. هر يك از اين حكايتها، يك معيار و شاخص به ما مي دهد كه ما او را با خودمان مقايسه كنيم. من فكر مي كنم مخاطب كتاب «جوانمرد...» قدري متفاوت از مخاطب كتابهاي ديگر من است. * معمولاً چه گروههاي سني خواننده كارهايتان هستند؟ ** البته طبق آماري كه به دست من رسيده، طيف سني كساني كه كارهايم را مي خوانند، معمولاً بين بيست تا سي سال سن دارند. آنها دانشجو يا مشغول تحصيل در سالهاي آخر دبيرستان هستند. مخاطبان بالاتر از اين محدوده سني هم بسيار هستند. مخاطباني با 50 سال سن كه درباره اين كتاب و ديگر آثارم اظهارنظر مي كنند. * چرا گمان نكرديد مي شود زبان كتاب «جوانمرد نام ديگر تو» را راحت تر نوشت تا مخاطبان نوجوان و جوان هم بتوانند از آن استفاده كنند، در حالي كه شكل كار هم در برخورد اول اين گونه نشان مي دهد كه با كار نوجوان رو به رو هستيم! ** من اين كتاب را براي بسياري از مخاطبان قبلي ام طرح كردم؛ يعني مخاطبان «ليلي نام تمام دختران زمين است» و «پيامبري از كنار خانه ما رد شد» و چند كتاب ديگر. اين مخاطبان رشد كرده اند و من احساس كردم كه ما داريم با هم جلو مي رويم و توقع ندارم اين كتاب، همه مخاطبان كتابهاي گذشته را جذب كند. اما براي تعدادي از آنها كه از كتابهاي پيشين عبور كرده اند، اين كتاب، يك درس جدي تر است! در واقع اين اتفاق، تعمدي بوده و ادامه راهي است براي مخاطباني كه تا الان با من همراه بوده اند. * مخاطبان جديد آثار شما براي شروع از كجا و با كداميك از كتاب هاي شما مي توانند آغاز كنند؟ ** به نظر من، اول بايد كتابهاي قبلي را بخوانند؛ مثلاً «نامه هاي خط خطي» كه براي نوجواني كه بخواهد تازه وارد اين وادي شود، يك كتاب آغازگر است، اما ممكن است يك نوجوان آنقدر تجربه داشته باشد كه با همين كار «جوانمرد...» هم شروع كند كه البته من آن را پيشنهاد نمي كنم. مخاطب جديد، بايد از كتاب هاي نخست من كه مفاهيم در آن به شكل ساده تر بيان شده، آغاز كند. * درباره كتاب «من هشتمين آن هفت نفرم» چه صحبتي داريد؟ ** اين كتاب، رويكردي متفاوت به اسطوره هايي دارد كه ذهن ما با آنها آشناست. پاره اي از آنها قصه هاي قرآني است و تعدادي هم اسطوره هاي ملي و قصه هاي آشناي ذهن ما. اما تمام تلاش من اين بوده كه در هر قصه اي با يك نگاه متفاوت به ماجرا نگاه كرده و من هميشه گمان مي كنم هر كدام از ما مي توانيم قهرمان اسطوره زندگي خودمان باشيم و همه آن خوان ها و ماجراها را پشت سر بگذاريم. بنابراين اسطوره، قصه اي مربوط به گذشته ها نيست، بلكه ماجرايي است كه ما هر روز مي توانيم آن را تجربه و به زندگي امروزمان منتقل كنيم. داستان فرهاد و شيرين، رستم و سهراب، اصحاب كهف و ... قسمتي از وجود ما و بخشي از زواياي پنهان روح ما هستند. بخشي از ما، دقيانوس است و بخشي اصحاب كهف ! بخشي از ما زليخاست و بخشي يوسف. من مي خواستم اين تعاملات و تقابلات را پيش چشم مخاطب بگذارم و بگويم كه: «ما شجاعت اين را داريم كه قصه ها را جور ديگر ببينيم»! مي دانم كه همه بر ضلالت پسر نوح گواهي دادند، اما مي توانيم كاري كنيم تا پسر نوح وجودمان اصلاح شود و به رستگاري برسد. ما محكوم نيستيم كه ضلالت را با خودمان به همراه بكشيم، بلكه هميشه راهي براي نجات و رستگاري وجود دارد. تمام قصه هاي اين كتاب، به نوعي بر آمرزش تكيه دارد. خدايي كه كمك مي كند تا بندگانش، اشتباهاتشان را جبران كنند و در واقع فضايي براي بخشايش گناهان آنان فراهم مي كند. بنابراين به خاطر همين بود كه من به جاي «بسم ا...»، از عبارت «به نام آه» استفاده كردم كه در واقع يكي از نام هاي خداوند است، اما ما كمتر به آن توجه كرده ايم و از آن بي خبريم. همه اين بندگان، به نوعي دردمند هستند و آن آهي كه از سينه برمي آورند، از نهادشان است و مي خواهند مسير بازگشت به توبه را طي كنند. من گمان كردم اين براي جوان ما مي تواند نوعي بشارت باشد كه مي شود برگشت و دوباره پنجره را رو به خدا باز كرد. من مي خواستم حسي از اميد را در بخشهاي نااميد وجودمان زنده كنم. * تا چه اندازه مي توانيم در اسطوره ها دست ببريم و به نظر خودتان اگر كسي اين اسطوره ها را نخوانده و نشنيده باشد، مي تواند با كار شما ارتباط برقرار كند؟ ** اين اسطوره ها مثلهايي ساده اند و در تار و پود انديشه هر ايراني وجود دارند. اگر قرار بود اين كتاب ترجمه شود، حتماً اين مشكل وجود داشت و لازم بود كه اشاراتي به اصل اسطوره داشته باشيم و يك خارجي بعيد است كه بتواند با اين كتاب ارتباط برقرار كند، اما گمان مي كنم خيلي از اين قصه ها براي يك ايراني، يا در كتابهاي درسي آمده و يا از زبان مادران و مادربزرگها شنيده شده است. يك نوجوان، با خيلي از اين اسطوره ها آشناست، يا اگر هم با آنها آشنا نباشد، باز هم مفهومي در اين كتاب گفته مي شود كه جدا از اسم هاي خاص اسطوره ها و قصه ها، مي تواند پيامي را به مخاطب برساند، يعني اگر حتي شما ندانيد كه چه اتفاقي براي رستم و سهراب افتاده، باز هم مي توانيد با متن كتاب ارتباط برقرار كنيد، چون جدا از اسم ها، در اين داستان قرار است از مفهوم عاشقي و درد صحبت شود، پدري كه در واقع او را «خداوند» مي ناميم و همه ما در واقع سهرابهايي هستيم كه خداوند، زخم هايي بر وجود ما مي گذارد. زخمي كه نامش «عشق» است. * و تا چه اندازه مي توانيم اين اسطوره هاي آشنا را تغيير بدهيم؟ ** اصلاً ماهيت ادبيات، نوعي ديگر نگاه كردن است. ماهيت ادبيات خلاقيت است و ايجاد شگفتي، همان طور كه حافظ مي گويد: يعني اين خلاف آمد عادت است كه مي تواند ادبيات را ادبيات كند. من اين را مجاز مي دانم- البته تا آنجا كه در واقع ادبيات و جسارتهاي روحي و فكري ام به من اجازه بدهد - ولي ممكن است مورد پسند يك عده قرار بگيرد و يك عده با ذهنهايي كه مانوس و آموخته شده با چيزهاي ديگري است، مقاومتهايي كنند و اين امري طبيعي است. معمولاً هرحرف تازه اي با مقاومت روبه رو مي شود، ولي گمان مي كنم عرصه ادبيات، عرصه چنين جهش ها و پرشهايي است. * ترسي نداريد كه اگر اين جهش ها زياد تكرار شود، روايت اصلي فراموش شود؟ ** روايت هاي اصلي هميشه وجود دارند، يعني بزرگاني مثل فردوسي و نظامي آنها را خلق كرده اند، اما من فكر مي كنم نام بردن از اين قصه ها ممكن است انگيزه اي را در مخاطب ايجاد كند تا به سمت آن اسطوره ها برود و آنها را بخواند و ببيند اصل آنها چطور بوده. از طرفي، همه اسطوره هاي بشري و تمام قصه هاي بزرگ ماندگار، يك روساخت دارند و يك زيرساخت. روساخت، همان روايتي است كه ما آن را مي شنويم، اما زيرساخت، همان لايه هاي مختلفي است كه اجازه مي دهد ما برداشتهاي مختلفي در روزگار مختلف داشته باشيم. براي همين است كه رمز ماندگار بودن قصه ها، تأويل پذير بودن آنهاست. قصه هايي با يك روايت ساده و خطي كه مي شود فقط يك قرائت از آنها داشت، قطعاً محكوم به از بين رفتن هستند، اما افسانه اي كه هزار سال تاب مي آورد، اثري براي همه زمانهاست و ما اجازه داريم قرائتهاي مختلفي از اين اسطوره داشته باشيم و متناسب با نياز هاي روزمان، از آن برداشتهايي ارائه كنيم و به نظر من اين خيلي قشنگ تر است از اينكه ما فقط يك برداشت از يك افسانه و اسطوره داشته باشيم . * به عنوان آخرين سوال بفرماييد در كارهاي ديني و اسطوره اي، عنصر تخيل تا كجا مي تواند پيش رود؟ ** در بحث آثار ديني، ممكن است مستنداتي تاريخي داشته باشيم كه نتوانيم پا را از آنها فراتر بگذاريم، اما من معتقدم زبان دين، زبان رمز و تعبيرات است و اگر شما پيشاپيش اين زبان نمادين و رمزگونه را نياموخته باشيد، نمي توانيد با كتابهاي مقدس ارتباط برقرار كنيد. مواجهه اي كه با قصه هاي قرآني مثل «اصحاب كهف»، «حضرت يونس» و «حضرت يوسف» داريم، مي تواند يك مواجهه تاريخي باشد و در ذهن بماند. اتفاقي كه يك بار در تاريخ افتاده و مي تواند نماد حادثه اي باشد كه هميشه مي تواند در هر زماني اتفاق بيفتد. به قول مولانا: من گمان مي كنم بايد مواجهه اي زنده با قصه هاي قرآني داشته باشيم. تخيل، يك فضاي بي انتهاست نه موهوم كه مقابل واقعيت باشد! دنياي خيال، دنيايي به موازات جهان واقعيت است كه اجازه مي دهد پر و بالي براي پرواز داشته باشيم و بتوانيم از محدوده هاي زماني و مكاني پا را فراتر بگذاريم و جلو برويم و بتوانيم تجربه هايي داشته باشيم كه در فضاي زميني و محدوده زمان و مكان براي ما فراهم نمي شود. بنابراين تقويت اين فضاي تخيلي، به برداشتهاي بهتر از زندگي و برداشتهاي عميق، وسيع و گسترده تر نسبت به هستي و جهان كمك مي كند. *** ( این مصاحبه شهریور 1386 انجام و در تاریخ 30 آذر ماه 1386 در روزنامه قدس منتشر شد
یکشنبه، 30 دیماه 1386
30 دی 1386 0:28 قֽظֽ
| TrackBack
Comments
سلام ارسال نظرها
|
