سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


مهریه اش یک سکه ماه

من ماندم و ارثیه مادربزرگم / مادربزرگی که جهازش / یک جفت کوه سنگلاخی / یک پارچه نیزارهای دور / یک دست / دشت بیکران بود / مهریه اش یک سکه ماه / چندین قواره آسمان بود / دور و برش /
فرسنگ فرسنگ / اما برای او / حتی تمام این جهان، تنگ / بیزار از زندان خاک و / قفل این سنگ

Takhteh12.jpg
   سه شنبه، 6 فروردینماه 1387 |  main

عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصيان، سرخ

آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.

ashora01.JPG
   شنبه، 29 دیماه 1386 |  main

گاهي فرشته بودنمان را فراموش مي كنيم

نشست "شعر عرفاني براي نسل امروز" با تاملي بر كتاب شعر «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» سروده عرفان نظرآهاري با سخنراني استاد "موسي بيدج" شاعر و مترجم ادبيات عرب، علي اصغر سيدآبادي، شاعر و منتقد ادبي و جمع كثيري از مخاطبان و علاقه مندان به ادبيات عرفاني برگزار شد. استاد بيدج گفت:شعر خانم نظرآهاري، خود اوست و خود او، شعر او. او حرف دل ما را مي‌زند وقتي مي‌گويد«اين فرشته ساده است و خط خطي است/ سر به زير و يك كمي خجالتي است».در واقع همه ما فرشته‌هايي هستيم كه گاه فرشته بودن خود را فراموش مي‌كنيم.

bidaj03.gif
   شنبه، 26 آبانماه 1386 |  news, main

جوانمرد نام ديگر همه ماست

نشست "احياي آيين جوانمردي" با تامل بر كتاب «جوانمرد نام ديگر تو» اثر عرفان نظرآهاري 17 مهر با حضور تعداد زيادي از مخاطبان "نورونار"در فرهنگسراي خانواده برگزار شد. چد تن از استادان ادبيات و مولوي پژوهان درباره آيين جوانمردي سخن گفتند.دكتر غلامرضا خاكي، جوانمرد را نام هر كسي دانست كه در راه كسب اين صفت بكوشد؛خواه پير باشد و خواه جوان.دكتر تميم داري( استاد ادبيات عرب)، دكتر معصومه آباد(عضو شوراي شهر تهران) و عرفان نظرآهاري در اين مراسم درباره آيين جوانمردي سخن گفتند.

01.jpg
   چهارشنبه، 18 مهرماه 1386 |  main

احیای آيين جوانمردي

انتشار كتاب "جوانمرد نام ديگر تو"، بهانه اي است تا فرهنگسراي خانواده، در مراسمي فعاليت‌هاي ادبي خود را با موضوع بررسي و تبيين"احياي جوانمردي" آغاز كند. در اين مراسم تعدادي از صاحب‌نظران و چهره‌هاي دانشگاهي در حوزه هاي ادبيات و روانشناسي حضور دارند و با تامل بر كتاب"جوانمرد نام ديگر تو" نوشته عرفان نظرآهاري، درباره آيين جوانمردي سخنراني مي كنند. اين مراسم عصر روز 17 مهر ماه (27 رمضان) از ساعت 16 به صرف افطار برپا مي شود.

Javanmard-poster-Poster%5B1%5D.JPG
   سه شنبه، 10 مهرماه 1386 |  main

بازآفرینی متون کهن پاسخ به تشکیک و سرگشتگی

"شکی که زندگی ما را در برگرفته ما را بیش از پیش به آموزه های کلاسیک محتاج می کند؛ آموزه هایی که آبشخور آنها را آثار پیشینیان تشکیل می دهد. روی آوردن به آثار کلاسیک می تواند به مثابه چراغی روشنگر برای انسان معاصر باشد. ما در متون کلاسیک نیازمند آفرینشی مجدد در همه ابعاد هستیم. در غیر این صورت برگردان صرف آثار کلاسیک نمی تواند جوابگوی دغدغه های امروز باشد.

shahname.jpg
   دوشنبه، 25 تیرماه 1386 |  news, main

شمشیربازی با خدا

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.

nooronar%20picture.jpg
   جمعه، 8 تیرماه 1386 |  main

بالا رفتن از سربالايي آسمان

كوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد.

B11.jpg
   شنبه، 5 خردادماه 1386 |  main

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

000880.jpg
   چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385 |  main

جنگجوی کوچک خدا

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

angellogo_blue2_small.jpg
   سه شنبه، 12 دیماه 1385 |  main

خورشید، دختر یلداست

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.
یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.

001521.jpg
   چهارشنبه، 29 آذرماه 1385 |  main

اينجا خانقاه خداوندگار است

دو سال بيشتر است كه از سفر قونيه برگشته ام. اما هنوز خاك روي پيراهنم را نتكانده‌ام و كوله پشتي‌ام را هنوز خالي نكرده‌ام. روحم هنوز بوي عود مي‌دهد و توي گوشم هنوز صداي ني است و توي قلبم انگار شب و روز و روز و شب دف مي زنند و پا مي كوبند و دست مي افشانند و سماع مي‌كنند.
در و ديوار خانه ام همه جا نقش او را دارد. تابلوهايي از آن گنبد فيروزه‌اي دوازده تَرك و بشقاب‌هايي با چهره مولانا و نقش برجسته‌هايي از مزار و مجسمه‌هايي از سماع.
انگار اينجا خانقاه خداوندگار است.

   شنبه، 3 دیماه 1384 |  main

خدايم لابه‌لاي توفان بود

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.
غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.

   پنجشنبه، 17 آذرماه 1384 |  main

شايد او رابعه بود

او رابعه است، او كه شبانه روزي هزار ركعت نماز مي گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بيدار و سر به سجده. او رابعه است وقتي چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغي مي كند و تا صبح دستش روشن است. او همان است كه سجاده بر هوا مي اندازد و به كوه که مي رود، آهوان و نخجيران و گوران به او تقرب مي جويند.حالا تو مي خواهي به خواستگاري او بروي، به خواستگاري رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. كه هزار سال او را گفتند چرا شوهر نكني؟ گفت: سه چيز از شما بپرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما كنم.

untitled2121.bmp
   جمعه، 4 آذرماه 1384 |  main

آن بت، ابراهیم می خواست

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

   یکشنبه، 15 آبانماه 1384 |  main

فرشته ها حتما می آیند

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

   جمعه، 29 مهرماه 1384 |  main

درسي كه عشق داد، فراموش كي شود

با روي تو ز سبزه و گلزار فارغيم / با چشم تو ز باده و خمار فارغيم / خانه گرو نهاده و در كوي تو مقيم / دكان خراب كرده و از كار فارغيم / رختي كه داشتيم به يغما ببرد عشق / از سود و از زيان و ز بازار فارغيم / دعوي عشق و آنگه ناموس و نام و ننگ / ما ننگ را خريده و از عار فارغيم / غم را چه زهره باشد تا نام ما برد / دستي بزن كه از غم و غمخوار فارغيم / ما را مسلم آمد شادي و خوشدلي / كز باد و بود و اندك و بسيار فارغيم / بر رفت و برگذشت سر ما ز آسمان / كز ذوق عشق از سر و دستار فارغيم

   جمعه، 8 مهرماه 1384 |  main

خندیدن روی یک وجب اکنون

اسمش اسکندر نبود،اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبر ها که شنیده بود حالا هزار سال می گذشت.دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس پشتش رابگردد،نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی میکرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی.

   چهارشنبه، 30 شهریورماه 1384 |  main

آنسوی گستاخی

به یاد شیخ حسن خرقانی، آنکه در گستاخی، کرٌ و فرٌی داشت.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.

   سه شنبه، 15 شهریورماه 1384 |  main

هوای بهشت در سینه مان

دنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا مي‌زنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بسته‌ايم، كاري نمي‌توانيم بكنيم. هي فرو مي‌رويم و فرو مي‌رويم و فروتر.
هر دلبستگي يك گوي است و ما هر روز دلبسته‌تر مي‌شويم. هر روز سنگين‌تر. هر روز پايين‌تر و اين پايين، تاريكي است و وحشت و بي‌هوايي، اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده‌ايم از بابت آن يك ذره هوايي است كه از بهشت در سينه‌مان جا مانده است.
دريانوردي به من مي‌گفت: دل بكن و رها كن. اين گوي‌ها را از دست و پايت باز كن كه سنگين شده‌اي. سنگين كه باشي ته نشين مي‌شوي. سبكي را بياموز. سبكي تو را بالا خواهد كشيد.يك گوي باور ديگران است و يك گوي باور خودم. گويي عشق و گويي تعصب و گويي...

   جمعه، 28 مردادماه 1384 |  main

من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.
سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...

   چهارشنبه، 29 تیرماه 1384 |  main

دعا كرد براي آنها كه دوستش ندارند

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

   جمعه، 9 اردیبهشتماه 1384 |  main

فرشته دهانش مزه عشق گرفت

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.

   سه شنبه، 30 فروردینماه 1384 |  main

عروسي‌ عيد بود

عروسي‌ عيد بود و عيد، عروسي‌ بود با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زد و مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد و مي‌آمد.
ما گوشه‌اي‌ از دامن‌ عيد را گرفتيم‌ و پا كوبيديم‌ و دست‌ افشانديم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ هميشه‌ گوشه‌ ديگر را شيطان‌ گرفته‌ است. او هم‌ دف‌ مي‌زد. او هم‌ مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد.
شيطان‌ خاطرخواه‌ شلوغي‌ است. دلباخته‌ هياهو. در سكوت‌ و در خلوت‌ او را خواهي‌ شناخت. در شلوغي‌ اما گم‌ مي‌شود. پشت‌ هياهو خود را پنهان‌ مي‌كند.
عروسي‌ عيد بود، شيطان‌ مي‌زد و مي‌رقصيد و نقل‌ و نبات‌ فراموشي‌ روي‌ سرمان‌ مي‌ريخت.
و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت...

   چهارشنبه، 17 فروردینماه 1384 |  main

بهار ! پرده از عاشقی بردار

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور.
زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.

   یکشنبه، 30 اسفندماه 1383 |  main

ليلي عاشق شد ،من به دنيا آمدم

امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام.
از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.

   پنجشنبه، 20 اسفندماه 1383 |  main

بهار كه‌ بيايد، رفته‌ام‌

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.
اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.

   جمعه، 14 اسفندماه 1383 |  main

تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.

   دوشنبه، 19 بهمنماه 1383 |  main

دنیایی از اکلیل و پولک

ما بچه ها اهل زمینیم/ اما زمین دنیای ما نیست/ این یک وجب دنیای خاکی/ تا آخرش هم جای ما نیست/ دنیای خالی از گل سرخ/ دنیای سنگ و سد و دیوار/ دنیای آدم های بد جنس/ گرگ بد و روباه مکار/ اینجا " علی بابا" غریبه است/ اینجا " عمو نوروز" تنهاست / طفلک " ننه سرمای" قصه / در چشم هایش غصه پیداست

   چهارشنبه، 7 بهمنماه 1383 |  main

کوله پشتی ات کجاست؟

کوله پشتی ات کجاست؟ / کفش کوه و کیسه خواب / بادگیر و قمقمه / یک کمی غذا و آب / راه ، خاک ، خستگی / دره، تنگه ، چشمه، رود / قله، آرزو، امید / سنگ و صخره و صعود / بچه ها! در این سفر / کوله را سبک کنید / توشه مهم ماست / مهربانی و امید / بچه ها! خدا خودش / سر گروه ما شده /
می رویم و راهمان/ از زمین جدا شده

   یکشنبه، 27 دیماه 1383 |  main

ما همسایه خدا بودیم

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به‌ ياد نياوري. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم. ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا.
يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم.
خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود. نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد. راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند.يادت‌ مي‌آيد؟ گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌ و او كفرش‌ درمي‌آمد.

   پنجشنبه، 24 دیماه 1383 |  main

ارواح هم یک روز تعطیلات دارند

   چهارشنبه، 23 دیماه 1383 |  main

قلبم‌ پاي‌كوب‌ خيرگي‌ شد

نامم‌ «بيوراسب» بود، دارند ده‌ هزار اسب‌ تازي. پدرم‌ مردي‌ گرانمايه‌ بود و خداترس. ديو در من‌ دميد. پدرم‌ را كشتم‌ به‌ آز پادشاهي. و فرمان‌ راندم‌ به‌ تباهي‌ و بيداد. سر و تن‌ به‌ خون‌ آغشتم؛ به‌ خون‌ برنا و پير. ديو، خوان‌سالار من‌ شد. از نفرت‌ و خشم‌ خورش‌ مي‌ساخت. و روزي‌ به‌ نيرنگ‌ بر شانه‌هايم‌ بوسه‌ زد. از بوسه‌گاه‌ ديو دو مار سياه‌ برآمدند. و من‌ اژدهايي‌ شدم‌ اهريمني. نيم‌ هيولا و نيم‌ آدمي.

   یکشنبه، 20 دیماه 1383 |  main

قصه‌اي‌ به‌ زيبايي‌ نان‌

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.
دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فكر مي‌كردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ كه‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

   پنجشنبه، 10 دیماه 1383 |  main

خواب‌ فرشته‌ها تكه‌تكه‌ شد

مویه ای برای همه فرشته های بم خدايا زمينت‌ لرزيد و آسمانت‌ آوار شد روي‌ سر فرشته‌ها.فرشته‌هايي‌ با پاهايي‌ كوچك، فرشته‌هايي‌ با دست‌هايي‌ كه‌ بوي‌ مشق‌ شب‌ مي‌داد. فرشته‌هايي‌ با موهاي‌ كوتاه‌ فرفري‌ و لبخندهاي‌ نازك‌ قيطاني.
خدايا فرشته‌هايت‌ خوابيده‌ بودند زير ملحفه ‌هاي‌ چيت‌ گُل‌گُلي‌ و خواب‌ مي‌ديدند؛ خوابي‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ تعبير نخواهد شد.
خدايا زمينت‌ لرزيد و خواب‌ فرشته‌ها تكه‌تكه‌ شد. تُنگ‌ آرزوهاي‌ كوچكشان‌ شكست، بال‌هايشان‌ زير ديوار جا ماند و قلب‌هايشان‌ زير خشت‌ها خون‌ شد.
خدايا فرشته‌ها ديگر خانه‌ ندارند، خانه‌شان‌ ديگر نشاني‌ ندارد. نشاني اش را ديگر كسي‌ جز تو بلد نيست.
خدايا فرشته‌ها مادر ندارند، فرشته‌ها خواهر و برادر ندارند، فرشته‌ها به‌ جز تو كسي‌ را ندارند.

   پنجشنبه، 3 دیماه 1383 |  main

يلدا نام‌ يك‌ فرشته‌ است‌

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

   دوشنبه، 30 آذرماه 1383 |  main

يلدا نام‌ يك‌ فرشته‌ است‌

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

main

پرنده‌اي‌ به‌ رسالت‌ مبعوث‌ شد

خداوند گفت: ديگر پيامبري‌ نخواهم‌ فرستاد، از آن‌گونه‌ كه‌ شما انتظار داريد؛ اما جهان‌ هرگز بي‌پيام‌بر نخواهد ماند؛ و آن‌گاه‌ پرنده‌اي‌ را به‌ رسالت‌ مبعوث‌ كرد. پرنده‌ آوازي‌ خواند كه‌ در هر نغمه‌اش‌ خدا بود. عده‌اي‌ به‌ او گرويدند و ايمان‌ آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي‌ با آواز پرنده‌اي‌ مي‌توان‌ رستگار شد.
خداوند رسولي‌ از آسمان‌ فرستاد. باران، نام‌ او بود. همين‌ كه‌ باران، باريدن‌ گرفت، آنان‌ كه‌ اشك‌ را مي‌شناختند، رسالت‌ او را دريافتند، پس‌ بي‌درنگ‌ توبه‌ كردند و روحشان‌ را زير بارش‌ بي‌دريغ‌ خدا شستند.

   سه شنبه، 24 آذرماه 1383 |  main

گره‌ بغض‌ها را تو باز مي‌كني‌

وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود، وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند، وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد، وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو، فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...

   دوشنبه، 16 آذرماه 1383 |  main

عاشقاني‌ كه‌ پيش‌ از من‌ گريستند

ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.
آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.
و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود. عاشق‌ درياي‌ بزرگ.
ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.
هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.ماهي‌ مدام‌ مي‌گريست، از دوري‌ و از دلتنگي. و در اشك‌ و دل‌تنگي‌اش‌ غوطه‌ مي‌خورد.

   سه شنبه، 10 آذرماه 1383 |  main

هر قاصدكي‌ يك‌ پيامبر است‌

ساكت‌ و ساده‌ و سبك‌ بود؛ قاصدكی‌ كه‌ داشت‌ مي‌رفت. فرشته‌اي‌ به‌ او رسيد و چيزي‌ گفت. قاصدك‌ بي‌تاب‌ شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد. قاصدك‌ رو به‌ فرشته‌ كرد و گفت: اما شانه‌هاي‌ من‌ ظريف‌ است. زير بار اين‌ خبر مي‌شكند. من‌ نازك‌تر از آنم‌ كه‌ پيامي‌ اين‌ چنين‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.
فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو بايد بر دوش‌ بكشي‌ ناممكن‌ است‌ و سنگين؛ حتي‌ براي‌ كوه. اما تو مي‌تواني، زيرا قرار است‌ بي‌قرار باشي.

   جمعه، 6 آذرماه 1383 |  main

زمین ،مادر آدمی

خداوند به جبرئيل فرمود:''به کهکشان برو و مشتی خاک بر گير و بيا؛میخواهم ادم رابيافرينم."جبرئيل رفت و همه کهکشان را گشت؛اما خاکی پيدا نکرد.هيچ کس به او خاک نداد.نه ناهيد که عروس اسمان بود و نه بهرام؛جنگاور چرخ؛ نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری. نه کرسی فلکی.و نه کيوان مرزبان دير هفتمين.هيچ يک به جبرئيل کمک نکردند.جبرئيل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت.خدا گفت:"به زمين برو که در اين کهکشان او از همه بخشنده تر است."

   یکشنبه، 1 آذرماه 1383 |  main

فرشته‌ فراموش‌ كرد

فرشته‌ تصميمش‌ را گرفته‌ بود. پيش‌ خدا رفت‌ و گفت:خدايا، مي‌خواهم‌ زمين‌ را از نزديك‌ ببينم. اجازه‌ مي‌خواهم‌ و مهلتي‌ كوتاه. دلم‌ بي‌تاب‌ تجربه‌اي‌ زميني‌ است.
خداوند درخواست‌ فرشته‌ را پذيرفت.فرشته‌ گفت: تا بازگردم، بال‌هايم‌ را اينجا مي‌سپارم، اين‌ بال‌ها در زمين‌ چندان‌ به‌ كار من‌ نمي‌آيد.
خداوند بال‌هاي‌ فرشته‌ را روي‌ پشته‌اي‌ از بال‌هاي‌ ديگر گذاشت‌ و گفت: بال‌هايت‌ را به‌ امانت‌ نگاه‌ مي‌دارم، اما بترس‌ كه‌ زمين‌ اسيرت‌ نكند زيرا كه‌ خاك‌ زمينم‌ دامنگير است.
فرشته‌ گفت: بازمي‌گردم، حتماً‌ بازمي‌گردم.

   چهارشنبه، 27 آبانماه 1383 |  main

ما همه‌ آفتابگردانيم‌

گل‌ آفتابگردان‌ رو به‌ نور مي‌چرخد و آدمي‌ رو به‌ خدا. ما همه‌ آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاك‌ خيره‌ شود و به‌ تيرگي، ديگر آفتابگردان‌ نيست. آفتابگردان‌ كاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سياهي‌ نسبت‌ ندارد.اينها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشايش‌ مي‌كردم‌ كه‌ خورشيد كوچكي‌ بود در زمين‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌اي‌ بود و دايره‌اي‌ داغ‌ در دلش‌ مي‌سوخت.آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت: وقتي‌ دهقان‌ بذر آفتابگردان‌ را مي‌كارد، مطمئن‌ است‌ كه‌ او خورشيد را پيدا خواهد كرد.

   شنبه، 23 آبانماه 1383 |  main

دو بال‌ كوچك‌ نارنجي‌

هيچ‌ كس‌ وسوسه‌اش‌ نكرد، هيچ‌ كس‌ فريبش‌ نداد، او خودش‌ سيب‌ را از شاخه‌ چيد و گاز زد و نيم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بيرون‌ رفت‌ و وقتي‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسيد، ايستاد. انگار مي‌خواست‌ چيزي‌ بگويد. چيزي‌ اما نگفت. خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتي‌ اختيار به‌ او داد و گفت: برو؛ زيرا كه‌ اشتباه‌ كردي. اما اينجا خانه‌ توست‌ هر وقت‌ كه‌ برگردي؛ و فراموش‌ نكن‌ كه‌ از اشتباه‌ به‌ آمرزش‌ راهي‌ هست.او رفت‌ و شيطان‌ مبهوت‌ نگاهش‌ مي‌كرد.

   سه شنبه، 19 آبانماه 1383 |  main

سوگند به‌ اسب‌ و زيتون‌ و ماه‌

خداوند گفت: «سوگند به‌ اسبان‌ دونده‌اي‌ كه‌ نفس‌نفس‌ مي‌زنند.سوگند به‌ اسباني‌ كه‌ به‌ سُم‌ از سنگ‌ آتش‌ مي‌جهانند.»اسبان‌ شنيدند و چنين‌ شد كه‌ بي‌تاب‌ شدند و چنين‌ شد كه‌ دويدند، چنان‌ كه‌ از سنگ‌ آتش‌.اسبان‌ تا هميشه‌ خواهند دويد از اشتياق‌ آن‌ كه‌ خدا نامشان‌ را برده‌ است.خداوند گفت: «سوگند به‌ انجير و سوگند به‌ زيتون.» و زيتون‌ و انجير شنيدند و چنين‌ شد كه‌ رسم‌ روييدن‌ پا گرفت‌ و سبزي‌ آغاز شد.

   شنبه، 16 آبانماه 1383 |  main

آدم‌ لبخند زد

ماهي‌ كوچك‌ دچار آبي‌ بيكران‌ بود.آرزويش‌ همه‌ اين‌ بود كه‌ روزي‌ به‌ دريا برسد.و هزار و يك‌ گره‌ آن‌ را باز كند و چه‌ سخت‌ است‌ وقتي‌ كه‌ ماهي‌ كوچك‌ عاشق‌ شود.عاشق‌ درياي‌ بزرگ.ماهي‌ هميشه‌ و همه‌ جا دنبال‌ دريا مي‌گشت، اما پيدايش‌ نمي‌كرد.هر روز و هر شب‌ مي‌رفت، اما به‌ دريا نمي‌رسيد. كجا بود اين‌ درياي‌ مرموز گمشده‌ پنهان‌ كه‌ هر چه‌ پيش‌تر مي‌گشت، گم‌تر مي‌شد و هر چه‌ كه‌ مي‌رفت، دورتر.

   پنجشنبه، 14 آبانماه 1383 |  main

روي‌ ماه‌ و لاي‌ ستاره‌ها

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

   دوشنبه، 11 آبانماه 1383 |  main

صادره‌ از بهشت‌

نامي‌ نداشت‌ و شناسنامه‌اي‌ هم. پيشاني‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنيا بود و صادره‌ از بهشت.هيچ‌وقت‌ نشاني‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ مي‌گفت: ما مستأ‌جر خداييم ‏،همين. هر وقت‌ هم‌ كه‌ پيش‌ ما مي‌آمد، مي‌گفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر مي‌كرديم‌ شايد بي‌كس‌ و كار است. خودش‌ ولي‌ مي‌گفت: كس‌ و كارم‌ خداست.براي‌ خدا نامه‌ مي‌نوشت. براي‌ خدا ‏‏‏گل مي‌ ‌فرستاد. براي‌ خدا تار مي‌زد. با خدا غذا مي‌خورد. با خدا قدم‌ مي‌زد. با خدا فكر مي‌كرد. با خدا بود.

   شنبه، 9 آبانماه 1383 |  main

نسیم ، نفس خداست

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای!

   چهارشنبه، 6 آبانماه 1383 |  main

انسان زميني شد، فرشته‌ها گريستند

از بهشت كه بيرون آمد، دارايي‌اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌بهشت مي‌ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي‌خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

   دوشنبه، 4 آبانماه 1383 |  main

نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com