|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
مهریه اش یک سکه ماهمن ماندم و ارثیه مادربزرگم / مادربزرگی که جهازش / یک جفت کوه سنگلاخی / یک پارچه نیزارهای دور / یک دست / دشت بیکران بود / مهریه اش یک سکه ماه / چندین قواره آسمان بود / دور و برش / عشق، سرخ و آتش، سرخ و عصيان، سرخآن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود. شنبه، 29 دیماه 1386 | mainگاهي فرشته بودنمان را فراموش مي كنيمنشست "شعر عرفاني براي نسل امروز" با تاملي بر كتاب شعر «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» سروده عرفان نظرآهاري با سخنراني استاد "موسي بيدج" شاعر و مترجم ادبيات عرب، علي اصغر سيدآبادي، شاعر و منتقد ادبي و جمع كثيري از مخاطبان و علاقه مندان به ادبيات عرفاني برگزار شد. استاد بيدج گفت:شعر خانم نظرآهاري، خود اوست و خود او، شعر او. او حرف دل ما را ميزند وقتي ميگويد«اين فرشته ساده است و خط خطي است/ سر به زير و يك كمي خجالتي است».در واقع همه ما فرشتههايي هستيم كه گاه فرشته بودن خود را فراموش ميكنيم. شنبه، 26 آبانماه 1386 | news, mainجوانمرد نام ديگر همه ماستنشست "احياي آيين جوانمردي" با تامل بر كتاب «جوانمرد نام ديگر تو» اثر عرفان نظرآهاري 17 مهر با حضور تعداد زيادي از مخاطبان "نورونار"در فرهنگسراي خانواده برگزار شد. چد تن از استادان ادبيات و مولوي پژوهان درباره آيين جوانمردي سخن گفتند.دكتر غلامرضا خاكي، جوانمرد را نام هر كسي دانست كه در راه كسب اين صفت بكوشد؛خواه پير باشد و خواه جوان.دكتر تميم داري( استاد ادبيات عرب)، دكتر معصومه آباد(عضو شوراي شهر تهران) و عرفان نظرآهاري در اين مراسم درباره آيين جوانمردي سخن گفتند. چهارشنبه، 18 مهرماه 1386 | mainاحیای آيين جوانمرديانتشار كتاب "جوانمرد نام ديگر تو"، بهانه اي است تا فرهنگسراي خانواده، در مراسمي فعاليتهاي ادبي خود را با موضوع بررسي و تبيين"احياي جوانمردي" آغاز كند. در اين مراسم تعدادي از صاحبنظران و چهرههاي دانشگاهي در حوزه هاي ادبيات و روانشناسي حضور دارند و با تامل بر كتاب"جوانمرد نام ديگر تو" نوشته عرفان نظرآهاري، درباره آيين جوانمردي سخنراني مي كنند. اين مراسم عصر روز 17 مهر ماه (27 رمضان) از ساعت 16 به صرف افطار برپا مي شود. سه شنبه، 10 مهرماه 1386 | mainبازآفرینی متون کهن پاسخ به تشکیک و سرگشتگی"شکی که زندگی ما را در برگرفته ما را بیش از پیش به آموزه های کلاسیک محتاج می کند؛ آموزه هایی که آبشخور آنها را آثار پیشینیان تشکیل می دهد. روی آوردن به آثار کلاسیک می تواند به مثابه چراغی روشنگر برای انسان معاصر باشد. ما در متون کلاسیک نیازمند آفرینشی مجدد در همه ابعاد هستیم. در غیر این صورت برگردان صرف آثار کلاسیک نمی تواند جوابگوی دغدغه های امروز باشد. دوشنبه، 25 تیرماه 1386 | news, mainشمشیربازی با خداعاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان. بالا رفتن از سربالايي آسمانكوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد. شنبه، 5 خردادماه 1386 | mainپشت سر هر معشوق، خدا ایستاده استپشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
جنگجوی کوچک خداحتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
خورشید، دختر یلداستیلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.
اينجا خانقاه خداوندگار استدو سال بيشتر است كه از سفر قونيه برگشته ام. اما هنوز خاك روي پيراهنم را نتكاندهام و كوله پشتيام را هنوز خالي نكردهام. روحم هنوز بوي عود ميدهد و توي گوشم هنوز صداي ني است و توي قلبم انگار شب و روز و روز و شب دف مي زنند و پا مي كوبند و دست مي افشانند و سماع ميكنند. خدايم لابهلاي توفان بودپسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز. شايد او رابعه بوداو رابعه است، او كه شبانه روزي هزار ركعت نماز مي گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بيدار و سر به سجده. او رابعه است وقتي چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغي مي كند و تا صبح دستش روشن است. او همان است كه سجاده بر هوا مي اندازد و به كوه که مي رود، آهوان و نخجيران و گوران به او تقرب مي جويند.حالا تو مي خواهي به خواستگاري او بروي، به خواستگاري رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد. كه هزار سال او را گفتند چرا شوهر نكني؟ گفت: سه چيز از شما بپرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما كنم. جمعه، 4 آذرماه 1384 | mainآن بت، ابراهیم می خواستبت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده. فرشته ها حتما می آیندفرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟ درسي كه عشق داد، فراموش كي شودبا روي تو ز سبزه و گلزار فارغيم / با چشم تو ز باده و خمار فارغيم / خانه گرو نهاده و در كوي تو مقيم / دكان خراب كرده و از كار فارغيم / رختي كه داشتيم به يغما ببرد عشق / از سود و از زيان و ز بازار فارغيم / دعوي عشق و آنگه ناموس و نام و ننگ / ما ننگ را خريده و از عار فارغيم / غم را چه زهره باشد تا نام ما برد / دستي بزن كه از غم و غمخوار فارغيم / ما را مسلم آمد شادي و خوشدلي / كز باد و بود و اندك و بسيار فارغيم / بر رفت و برگذشت سر ما ز آسمان / كز ذوق عشق از سر و دستار فارغيم جمعه، 8 مهرماه 1384 | mainخندیدن روی یک وجب اکنوناسمش اسکندر نبود،اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند. آنسوی گستاخیبه یاد شیخ حسن خرقانی، آنکه در گستاخی، کرٌ و فرٌی داشت. هوای بهشت در سینه ماندنيا، درياست و ما دائم توي آن دست و پا ميزنيم. شنا بلد نيستيم. تازه اگر هم بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي كه به پا بستهايم، كاري نميتوانيم بكنيم. هي فرو ميرويم و فرو ميرويم و فروتر. من هشتمین آن هفت نفرمسگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. دعا كرد براي آنها كه دوستش ندارنددو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. فرشته دهانش مزه عشق گرفتشاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. عروسي عيد بودعروسي عيد بود و عيد، عروسي بود با دامني از سبزه و چارقدي از شكوفههاي صورتي سيب. دف ميزد و ميخنديد و هلهله ميكرد و ميآمد. بهار ! پرده از عاشقی بردار بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. ليلي عاشق شد ،من به دنيا آمدمامروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟ بهار كه بيايد، رفتهامقصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟ تنها يادگاريام از بهشتهزار و يك اسم داري و من از آن همه اسم «لطيف» را دوستتر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق ميافتم. خوب يادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسيم. بس كه لطيف بودم، توي مشت دنيا جا نميشدم. اما زمين تيره بود. كدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختياش گرفت و دستم به تيرگياش آغشته شد. و من هر روز قطرهقطره تيرهتر شدم و ذرهذره سختتر. دوشنبه، 19 بهمنماه 1383 | mainدنیایی از اکلیل و پولکما بچه ها اهل زمینیم/ اما زمین دنیای ما نیست/ این یک وجب دنیای خاکی/ تا آخرش هم جای ما نیست/ دنیای خالی از گل سرخ/ دنیای سنگ و سد و دیوار/ دنیای آدم های بد جنس/ گرگ بد و روباه مکار/ اینجا " علی بابا" غریبه است/ اینجا " عمو نوروز" تنهاست / طفلک " ننه سرمای" قصه / در چشم هایش غصه پیداست چهارشنبه، 7 بهمنماه 1383 | mainکوله پشتی ات کجاست؟کوله پشتی ات کجاست؟ / کفش کوه و کیسه خواب / بادگیر و قمقمه / یک کمی غذا و آب / راه ، خاک ، خستگی / دره، تنگه ، چشمه، رود / قله، آرزو، امید / سنگ و صخره و صعود / بچه ها! در این سفر / کوله را سبک کنید / توشه مهم ماست / مهربانی و امید / بچه ها! خدا خودش / سر گروه ما شده / ما همسایه خدا بودیمشايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري. اما من تو را خوب ميشناسم. ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همهمان همسايه خدا. ارواح هم یک روز تعطیلات دارندقلبم پايكوب خيرگي شدنامم «بيوراسب» بود، دارند ده هزار اسب تازي. پدرم مردي گرانمايه بود و خداترس. ديو در من دميد. پدرم را كشتم به آز پادشاهي. و فرمان راندم به تباهي و بيداد. سر و تن به خون آغشتم؛ به خون برنا و پير. ديو، خوانسالار من شد. از نفرت و خشم خورش ميساخت. و روزي به نيرنگ بر شانههايم بوسه زد. از بوسهگاه ديو دو مار سياه برآمدند. و من اژدهايي شدم اهريمني. نيم هيولا و نيم آدمي. یکشنبه، 20 دیماه 1383 | mainقصهاي به زيبايي نانيك مشت دانه گندم، توي پارچهاي نمناك خيس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. كمي كه بالا آمدند، دورشان را روباني قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.بشقاب سبزه آبروي سفره هفتسين بود. خواب فرشتهها تكهتكه شدمویه ای برای همه فرشته های بم خدايا زمينت لرزيد و آسمانت آوار شد روي سر فرشتهها.فرشتههايي با پاهايي كوچك، فرشتههايي با دستهايي كه بوي مشق شب ميداد. فرشتههايي با موهاي كوتاه فرفري و لبخندهاي نازك قيطاني. يلدا نام يك فرشته استيلدا نام فرشتهاي است، بالا بلند. با تنپوشي از شب و دامني از ستاره. يلدا نرمنرمك با مهر آمده بود. با اولين شب زمستان آمده و هر شب رداي سياهش را قدري بيشتر بر سر آسمان ميكشد تا آدمها زير گنبد كبود آرامتر بخوابند. يلدا هر شب بر بام آسمان و در حياط خلوت خدا راه ميرفت و لابهلاي خوابهاي زمين لالايياش را زمزمه ميكرد. گيسوانش در باد ميوزيد و شب به بوي او آغشته ميشد. دوشنبه، 30 آذرماه 1383 | mainيلدا نام يك فرشته استيلدا نام فرشتهاي است، بالا بلند. با تنپوشي از شب و دامني از ستاره. يلدا نرمنرمك با مهر آمده بود. با اولين شب زمستان آمده و هر شب رداي سياهش را قدري بيشتر بر سر آسمان ميكشد تا آدمها زير گنبد كبود آرامتر بخوابند. يلدا هر شب بر بام آسمان و در حياط خلوت خدا راه ميرفت و لابهلاي خوابهاي زمين لالايياش را زمزمه ميكرد. گيسوانش در باد ميوزيد و شب به بوي او آغشته ميشد. | mainپرندهاي به رسالت مبعوث شدخداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند؛ و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود. عدهاي به او گرويدند و ايمان آوردند. گره بغضها را تو باز ميكنيوقتي قلبهايمان كوچكتر از غصههايمان ميشود، وقتي نميتوانيم اشكهايمان را پشت پلكهايمان مخفي كنيم و بغضهايمان پشت سر هم ميشكند، وقتي احساس ميكنيم بدبختيها بيشتر از سهممان است و رنجها بيشتر از صبرمان؛ وقتي اميدها ته ميكشد و انتظارها به سر نميرسد، وقتي طاقتمان طاق ميشود و تحملمان تمام... آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو، فقط تويي كه كمكمان ميكني... دوشنبه، 16 آذرماه 1383 | mainعاشقاني كه پيش از من گريستندماهي كوچك دچار آبي بيكران بود. هر قاصدكي يك پيامبر استساكت و ساده و سبك بود؛ قاصدكی كه داشت ميرفت. فرشتهاي به او رسيد و چيزي گفت. قاصدك بيتاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد. قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانههاي من ظريف است. زير بار اين خبر ميشكند. من نازكتر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم. زمین ،مادر آدمیخداوند به جبرئيل فرمود:''به کهکشان برو و مشتی خاک بر گير و بيا؛میخواهم ادم رابيافرينم."جبرئيل رفت و همه کهکشان را گشت؛اما خاکی پيدا نکرد.هيچ کس به او خاک نداد.نه ناهيد که عروس اسمان بود و نه بهرام؛جنگاور چرخ؛ نه عطارد که منشی افلاک بود و نه مشتری. نه کرسی فلکی.و نه کيوان مرزبان دير هفتمين.هيچ يک به جبرئيل کمک نکردند.جبرئيل دست خالی و شرمنده نزد خدا برگشت.خدا گفت:"به زمين برو که در اين کهکشان او از همه بخشنده تر است." یکشنبه، 1 آذرماه 1383 | mainفرشته فراموش كردفرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت:خدايا، ميخواهم زمين را از نزديك ببينم. اجازه ميخواهم و مهلتي كوتاه. دلم بيتاب تجربهاي زميني است. ما همه آفتابگردانيمگل آفتابگردان رو به نور ميچرخد و آدمي رو به خدا. ما همه آفتابگردانيم. اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست. آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت.آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. شنبه، 23 آبانماه 1383 | mainدو بال كوچك نارنجيهيچ كس وسوسهاش نكرد، هيچ كس فريبش نداد، او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت.او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي به پشت دروازه بهشت رسيد، ايستاد. انگار ميخواست چيزي بگويد. چيزي اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت: برو؛ زيرا كه اشتباه كردي. اما اينجا خانه توست هر وقت كه برگردي؛ و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست.او رفت و شيطان مبهوت نگاهش ميكرد. سه شنبه، 19 آبانماه 1383 | mainسوگند به اسب و زيتون و ماهخداوند گفت: «سوگند به اسبان دوندهاي كه نفسنفس ميزنند.سوگند به اسباني كه به سُم از سنگ آتش ميجهانند.»اسبان شنيدند و چنين شد كه بيتاب شدند و چنين شد كه دويدند، چنان كه از سنگ آتش.اسبان تا هميشه خواهند دويد از اشتياق آن كه خدا نامشان را برده است.خداوند گفت: «سوگند به انجير و سوگند به زيتون.» و زيتون و انجير شنيدند و چنين شد كه رسم روييدن پا گرفت و سبزي آغاز شد. شنبه، 16 آبانماه 1383 | mainآدم لبخند زدماهي كوچك دچار آبي بيكران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد.و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود.عاشق درياي بزرگ.ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد.هر روز و هر شب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه پيشتر ميگشت، گمتر ميشد و هر چه كه ميرفت، دورتر. پنجشنبه، 14 آبانماه 1383 | mainروي ماه و لاي ستارههايك نفر دنبال خدا ميگشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دستها رو به آسمان قد ميكشد. پس هر شب از پلههاي آسمان بالا ميرفت، ابرها را كنار ميزد، چادر شب آسمان را ميتكاند. ماه را بو ميكرد و ستارهها را زير و رو.او ميگفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانهاي لاي ستارهها. دوشنبه، 11 آبانماه 1383 | mainصادره از بهشتنامي نداشت و شناسنامهاي هم. پيشانياش، شناسنامهاش بود. محل تولدش دنيا بود و صادره از بهشت.هيچوقت نشاني خانهاش را به ما نداد. فقط ميگفت: ما مستأجر خداييم ،همين. هر وقت هم كه پيش ما ميآمد، ميگفت: بايد زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فكر ميكرديم شايد بيكس و كار است. خودش ولي ميگفت: كس و كارم خداست.براي خدا نامه مينوشت. براي خدا گل مي فرستاد. براي خدا تار ميزد. با خدا غذا ميخورد. با خدا قدم ميزد. با خدا فكر ميكرد. با خدا بود. شنبه، 9 آبانماه 1383 | mainنسیم ، نفس خداستبارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی ، کاشکی بیشتر می وزیدی.خدا گفت: همیشه می وزم، نکند دیگر گمم کرده ای! چهارشنبه، 6 آبانماه 1383 | mainانسان زميني شد، فرشتهها گريستنداز بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بيبهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. |
