خندیدن روی یک وجب اکنون
main
اسمش اسکندر نبود،اما دنبال آب حیات می گشت.شنیده بود که خضر،آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبر ها که شنیده بود حالا هزار سال می گذشت.دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس پشتش رابگردد،نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی میکرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی.
و می دانست مرگ را و زندگی را میشود در زمین پیدا کرد،جاودانگی را اما نه.او ولی در جستجوی همین بود،همین جاودانگی که نمی شود پیدایش کرد.
***
از پشت سرکه می رفت ،دیوارهای دیروز بود.از پیش رو اگر می رفت دروازهای بسته فردا.اما او روی یک وجب اکنون اش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گل اش از لحظه است.
زمان دور تا دور زمین را گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد .زمان به همه چیز پایان می داد. واو بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان.
***
او هر روز از دیوارهای زمان بالا میرفت و هربارمایوسانه می افتاد.
روزی اما بالارفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند.آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش میکرد از دیوارهای زمان بالا بیاید.جاودانگی با التماس دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:دستم را می گیری؟مرا با خودت آن طرف می بری؟آنجا که زمین است و هر چیز زمانی دارد.آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیدهای؟!...
***
او پاسخی نداد و از دیوار زمان باشتاب پایین آمد و رفت و بااشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
***
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!
عرفان نظرآهاری
چهارشنبه، 30 شهریورماه 1384
30 شهریور 1384 0:05 قֽظֽ
سلام...واقعا باید به اکنونمون بچسبیم...یا حق...
زيبا بود ...
ولي تكرار در نوشته هاي جديدت موج ميزند
چرا؟
من برندم چون می دونم یک لحظه آفتابی در زنگی واقعی بهتر یک روز آفتابی در رویاست
مشتاقانه منتظر نوشته های جانبخشتون هستم
موفق باشین
besyar besyar ziba bood.
neveshtehaye shoma hamishe mano tekoon mide.
baratoon arezoooye movafaghiyate rooz afzoon mikonam.
پس اگر از گذری رد شدی و دیدی کسی دارد بلند بلند می خندد تعجب نکن. شاید...!
زندگی دمی است دمی را خوش باش
ابتدا سلام
سپس درود
ودر آخر بدرود
جاودانه ترين نوشته که نگاره ميشود از جان توست.
چيزي در اين نگاره نمي گنجد مثل هميشه زيبا و سروده جان
در رابطه با(امين)که هم نام من است:
اين بي خبران را خبر از عالم دل نيست
کو زطلب عشق يکي اهل نيازي
از ما نخريدند در بازار محبت
يک عالمه احساس و وفا را به پيازي
در عشق مجازي همه فرهاد زمانند
کورفته به دنياي حقيقت ز مجازي
البته عقايد هر کس متفاوت و قابل احترام است ولي :
قلم عرفان تکراري نيست!!!