نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


جنگجوی کوچک خدا

main  

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

angellogo_blue2_small.jpg

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

عرفان نظرآهاری

سه شنبه، 12 دیماه 1385
12 دی 1385 10:31 بֽظֽ
Comments

سلام عرفان گرامی
چه اسم با مسمایی
اسمی که به نیکی تحقق یافته است
با اجازه دو داستان از آثار شما از یکی از کتابهایتان را در یک فصلنامه داخی البته با تیراژ احتمالی 1000 تا 2000 جلد چاپ خواهیم کرد البته با ذکر کامل منبع. آثارت آنقدر تاثیر گذار هستند که ... !
این فصلنامه متعلق به کانون علمی فرهنگی پژوهشی کیمیا است. در صورت تمایل می توانید خوشحال خواهیم شد که با شما ارتباط بیشتری داشته باشیم و رزومه کاری آن موسسه را در قالب سی دی کتاب و آثار فرهنگی دیگر به منظور آشنایی بیشتر شما، برایتان ارسال نماییم.
از این که از ایمیل شخصی برای این کار استفاده نمودم عذر میخواهم.
من مهدی درخشانی هستم
مسئول واحد آموزش این کانون
در ضمن کار اصلی این کانون برگزاری دوره های آموزشی خاص و عمومی در زمینه تحول و تعالی فردی و سازمانی است و رسالت اصلی این موسسه نیز توسعه جامعه انسانی ارزشمند است.

Posted by: مهدی درخشانی at 13 دی 1385 1:34 قֽظֽ

اميدوارم كه ما آدمها هرگز فراموش نكنيم كه بهشت خدا در قلب ماست زماني كه هر لحظه مثل پشه شما راهمان را با خداي خود يكي كنيم

Posted by: ميچكا at 13 دی 1385 1:37 قֽظֽ

salam.....akhe man mondam chera in erfan joon inghadr del neshin harf mizane?!!!
man ke kole ketab khoneam az ketabashon poore....
bazam tashakor.....ya hagh

Posted by: نگین at 13 دی 1385 2:31 بֽظֽ

salam khanome nazar ahari, barha tooye in safhe peyghame koochaki baratoon gozashtam ama hich vaght payamam ersal nashod. age yek roozi msg mano gereftin bedoonin ke shoma ham jangjooye khobe khoda hastin hade aghal baraye man ke ba khoondane matalebeton har rooz khodaro bishtar hes mikonam, va ghalbam labriz mishe az mehrabonihash. kash mitoonestam chon shoma khodaro bebinam.

Posted by: bandeye koochakr khoda at 13 دی 1385 5:48 بֽظֽ

سلام عرفان عزيز با نوشتههاي زيبايتان در چلچراغ آشنا هستم و خوشحال از اينكه الان اينجا كنارتان هسنم....عيد سعيد غدير روز ولايت و استواري شيعيان،‌بر شما مبارك باد...خلوت خيال به روز شد چشم انتظار ورود سبزتان هستم. تا بعد يا حق[گل]

Posted by: محمود at 18 دی 1385 8:53 قֽظֽ

با سلام خدمت خانم نظر آهاری

امیدوارم که من هم بتوانم به اندازه این پشه تاثیر گزار باشم و عنایت خداوند را شامل حالم کنم.

نوشته های شما هم عرفانی است، هم جالب و هم آموزنده. راستش بعضی وقتها آدم رو به فکر میندازه که به قول آن شاعر بزرگوار ((رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند)). یعنی میشه من هم یه اونجا برسم؟ مگر اراده من از اراده یک پشه کمتره؟!

راستی از اونجایی که استاد عزیزم سرکار خانم شمس آوری موجب آشنایی من با شما و همسر محترمتان شد، لازم میدونم که یادی هم از ایشان کرده باشم. بی شک لطف خدا و بهشت او با تربیت شاگردانی چون شما شامل حال ایشان شده است. خدایش بیامرزاد.

Posted by: امیر تاجیک at 18 دی 1385 10:59 قֽظֽ

سلام.
نوشته هایت را هر از گاهی می خوانم و سرشار از عشق می شوم.زیبا ییش به این است که تو هر بار
بنده ای را عاشق می کنی...به آتش می کشی و به آسمانش می بری...

شاد باشی

Posted by: مژگان مشتاق at 19 دی 1385 0:25 بֽظֽ

یا هو!

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

Posted by: فرزانه at 20 دی 1385 1:53 قֽظֽ

بسیار ساده بود و باز مثل همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشت - داستان زاویه دید قشنگی داشت و بسیار تاثیر گذار بود.
موفق و پیروز باشید

Posted by: لیلا باباخانی at 22 دی 1385 8:28 بֽظֽ

سلام نمیدونم چرا تا حالا نشده نوشته ای ازتون بخونم و اشک به چشمهام نیادحکایت غریبی داره دل من با نوشته هاتون توی ایمیل هم گفتم بهتون انگار آدمو به یاد اون دریچه های گوشه کنار دلش می اندازین که مدتهاست سراغش نرفته...بسیار حرف دارم که اگه رخصتی بده روزگار براتون بگم امید که قلم عرفانی شما هماره نقش ماندگار بر آبی ایمان بزنه.یا حق.

Posted by: نیوشا at 23 دی 1385 1:27 قֽظֽ

...به شرط آنکه کاری کند...چقدر این جمله زیبا بود. ممنون از اینکه این احساسات ملکوتی را با مهمان می شوید. ممنون از صمیم دل

Posted by: يه مرد اميدوار at 23 دی 1385 9:29 قֽظֽ

در یک وبگردی شبانه چشمم به شما افتاد به لیلی نام تمام دختران زمین است
خدا عشقش را به اوداد زمین خدا گرم شد
خیلی خوشحال شدم خیلی بیش از این
با نوشته لیلیتان زندی میکنم
موفق باشید

Posted by: باران بهاري at 25 دی 1385 10:55 بֽظֽ

الحمد لله الذی هداینا لهذا
***
رسول مبارک ما فرمود:

"علماامتی کل الانبیا بنی اسرائیل"

با ارادت

Posted by: شجاع مستقل at 28 دی 1385 11:18 بֽظֽ

لحظه عشق همينه
رفيق و همراه شدن
مثل ستاره تو شب
همسفر ماه شدن

Posted by: سمفونی شعله‌ها at 29 دی 1385 3:46 قֽظֽ

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت است فراقت که نداشتم ولیکن
توچو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی تو و هدیتی فرستی
دل دردمند مارا که اسیر توست یارا
به وصال مرحمی نه جو به انتظار خستی
یا علی.وفقک الله

Posted by: فهیمه بابایی at 19 اسفند 1385 0:48 بֽظֽ

...دیر زمانی است که آدمها وقت کم می آورند و دور خودشان می چرخند و برای عشق ورزیدن و یاری به دیگران مردد هستند!

عرفان جان ممنونم از تو


به خاطر نوشته هایت!

Posted by: مژگان مشتاق at 10 مهر 1386 11:52 قֽظֽ

نگاهی جدید و زیبا به دنیا و عبودیت خدا و احساس خوب بودن و خوب دیدن و خوب انجام دادن. آفرین بر شما

علی یزدیان

Posted by: علی at 23 آذر 1386 11:07 بֽظֽ

سلام
نوشته هات منو دوباره زندگی جدید داد
فقط دعا یت می کنم خیلی خوب می نویسی
همیشه در زندگیت موفق و پیروز باشید

Posted by: اکبر at 9 اردیبهشت 1388 0:49 بֽظֽ

خانم نظر آهاری عزیز؛
ممنون از شما که خلاقیت الله را که در ذهنتان جاری میشود؛ به این زیبایی روی کاغذ می آورید. نوشته هاتان بوی نور و تازگی دارد و رد حضور و لطافت او را در آنها میتوان دید و حس نمود.
امیدوارم که در حمایت دستان پرتوان الله؛ همواره در این مسیر گفتن از او سالم و مستدام بمانید.
نوشین زندیه

Posted by: نوشین زندیه at 12 فروردین 1389 1:41 قֽظֽ

با سلام و درود خداوند به شما که قلمی بسیار زیبا و عاشقانه دارید. خانم عرفان نظر آهاری من مدتهاست داستانهای شما را می خوانم و پر از لطف و نور الهی می شوم. من داستانهایتان را دوست دارم و آنها را تاثیرگزار می بینم.با اجازه شما من چندین داستان شما را کپی کرده و با ذکر نام و منبع در سایت کانون علمی پزوهشی مهندسین تحول کیمیا درج کرده ام تا دیگر دوستان هم این داستانها مفهومی و پر معنا را خوانده و حظش را ببرند. پر از انرژی و نور خداوند رحمان و رحیم باشید.

Posted by: نرگس پوری at 12 فروردین 1389 1:50 قֽظֽ

سلام و درود خداوند بر شما که انقدر نوری که در ذهنتون جاری می‌شه رو با تخصصتون تلفیق می کنید و داستان ها و اشعاری آشکار می کنید که به همه انسانها سود و خیر می رساند. امیدوارم همیشه در پناه و لطف خداوند باشید. مشتاق دیدار و گفتگو با شما هستم. مهر+نوش

Posted by: مهرنوش بیوک افشاری at 14 فروردین 1389 5:06 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com