سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

main  

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

000880.jpg

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری

چهارشنبه، 4 بهمنماه 1385
4 بهمن 1385 11:35 بֽظֽ
Comments

وقتي تو را ديدم.پايين آمدم.قدر بلنداي عرفان چشمانم به اندازه اي قد رعناي تو شد.ولي نگاهم پاسخي از تو نداشت حال مي خواهم باز گردم. به آن بالا ها اما با چه رويي؟مي توان؟

سلام.تازه اينجا رو پيدا كردم.راستش با خوندن كتاب"چاي با طعم خدا" دنبالتون گشتم...خوشحال ميشم با هم در تماس باشيم البته جسارتا"...!

يك كمي ستاره روي صورتم بپاش
قول مي دهم شبيه كهكشان شوم...

Posted by: sara.k.boldaji at 5 بهمن 1385 1:36 قֽظֽ

من نيستم در اين پيراهن
تويي تو
كه فرود آمدي بر درياچه
و اب را بي تاب كرده اي

تو نيستي در اين پيراهن
منم من
كه عبور كرده ام از در
و ماه را در آب ديده ام...

Posted by: طاهر at 5 بهمن 1385 7:18 قֽظֽ

خانم نظر آهاری من بارها کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است شما را خوانده ام...بارها. نمی توانم بگویم قطعه ای وجود دارد که بیشتر از آن دوست دارم. سالها پیش یکنفر فرازی از آنرا برایم ای میل کردو من مدت ها دنبال نویسنده اش می گشتم. نمی دانستم مال شماست تا اینکه امسال وقتی به ایران آمدم یک دوست "لیلی" را به من هدیه داد.
پاکی این نوشته ها وصف ناپذیرند.خوشحالم که بازنگار این فرصت را به من داد که وب سایتتان را پیدا کنم. تا همیشه خواننده نوشته های عمیقتان خواهم بود.

Posted by: نیایش at 5 بهمن 1385 10:09 قֽظֽ

زیباوعمیق مثل همیشه...خدا قوت

Posted by: آمینا at 5 بهمن 1385 6:13 بֽظֽ

mese hamishe fogholade bood.tabrik migam

Posted by: azadeh at 6 بهمن 1385 6:16 بֽظֽ

سلام! من دقیقآ این روزها همین قضیه رو تجربه کردم. بدون اینکه چیزی راجع بهش خونده یا شنیده باشم...
و جالب بود که امروز بی خود و بی جهت، بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم همینجوری لینک به لینک اومدم تا رسیدم به اینجا! عجب!
خیلی خدا باحاله! قبول دارین؟!

Posted by: سمانه at 7 بهمن 1385 4:18 بֽظֽ

من با اين نظر كاملا مخالفم - البته امكان آشنائي با كتاب هاي شما را نداشته ام ولي آماده ام كه پس از اين كه شما وب بنده را ديديد و براي شنيدن نظرات من اعلام آمادگي فرموديد همين جا حرف بزنم و سخن ناب بشنوم كلام نو بگويم و حرف نيكو بگيرم.

Posted by: مير ناصر بوذري at 8 بهمن 1385 2:22 بֽظֽ

سلام
وقتی می خواد معشوق ادم را بگیره اول خودش غمزه و دلبری می کنه که پشتت را گرم کنه وقتی معشوق کوچولوه را به امید بزرگه ول کردی اونوقت قایم موشک بازیش می گیره. می گه مگه به این سادگی هاس؟ بگرد تا بگردیم.من خیلی گرونم ها.به پول تو جیبت نگاه کردی که من را می خوای؟ اولی را ازت می گیرد دومی را هم حالاحالا ها بهت نمی ده. ناقلاس.

Posted by: سلام at 8 بهمن 1385 3:14 بֽظֽ

زماني ميرسد كه ما عاشق وجود خودمان ميشويم وخداناگهان با يك تلنگر ما را از نو ميشكند تا باور كنيم نه مني وجود داشت نه تويي
من وتو و خدا همه ما شديم

Posted by: ميچكا at 9 بهمن 1385 1:09 قֽظֽ

امشب من هستم و تو خدا . . .

پس خدا تنها نيست . . .

Posted by: رسول at 9 بهمن 1385 8:06 بֽظֽ

سلام
خدا رو شکر می کنم که توسط یکی از دوستانم سایت شما رو پیدا کردم.
من با آثار زیبای شما از طریق دو کتاب «پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد» و «لیلی نا تمام دختران روی زمین است» آشنا شدم.
من فقط تا حالا تونستم همین دو کتاب از شما رو پیدا کنم. خیلی نوشته هاتونو دوست دارم.
شاید باور نکنید ولی این دو کتاب رو شاید بیش از 100 بار خوندمشون.
خیلی دوستتون دارم.
کاشکی به وب لاگ من هم یه سری کوچولویی بزنید.
با این کارتون خیلی منو خوشحال میکنید.
هر چند که می دونم خیلی گرفتارید.
منتظرتون هستم. زیاد چشم انتظارم نذارید.
ممنون. باز هم سر می زنم.

Posted by: بانوی اردیبهشت at 10 بهمن 1385 1:38 بֽظֽ

سلام خانم نظر آهاری
ما يه جمع صميمی هستيم که تو يه مجله که متعلق به خود اق امام زمان هست سعط مي کنيم تا بچه های ايران را با اقا اون هم از راه دل نزديک کنِم (( موعود)) شايد شما هم نام مجله ما رو شنيده باشيد
من تابستان امسال خطلي سعی کردم با شما تماس بگيرم تا بتونم يه وقت بگيرم تا يه جمع صمطمط حداقل 1 ساعته از حرفهای شمابهره ببرند
اميدوارم از طريق اطن نامه خواسته ما رو اجابت کنین البته من بازم سعي مط کنم با شما تماس بگطرم اگه موبايل شما روط پطغام گير نباشه

Posted by: حمید نورشمسی at 10 بهمن 1385 6:10 بֽظֽ

از آشنایی با وبسایت شما خوشحال شدم.

Posted by: sauani at 13 بهمن 1385 3:12 بֽظֽ

سلام و خسته نباشیدمی خوام یه پیشنهادی بکنم بهتون: چه خوب می شه اگه از حر هم بنویسیداز اینکه می تونی حتی ساعتی به مرگ مانده هم زندگی جدید با نگاه و آیین تازه ای رو تجربه کنی از اینکه می ذاره تا لحظه های آخر هم حق انتخاب داشته باشی می تونی صبح با یه اعتقاد کهنه و غلط بیدار شی اما به ظهر که می رسی حجاب رو کنار بدی و هر چه نادیدنی است آن بینی حس می کنم عرفان و انتخاب به تمامی در حر روز عاشورا نقش بسته فقط منتظر قلم شماست که ظهور تازه تری پیدا کنه.یا حق.

Posted by: نیوشا at 13 بهمن 1385 9:41 بֽظֽ

با سلام

مطلب زیبای شما در سایت شعرنو قرار گرفت با ذکر نام نویسنده :)

موفق و پیروز باشید.

Posted by: شعرنو at 26 بهمن 1385 7:29 بֽظֽ

سلام مطالب زیبایی دارید بعضی مسائل را زیبا تجزیه و تحلیل کردید این مطلب زیبا و خوش آیند بود ولی امیدوارم فقط به دید یک توجیه به آن نگاه نکنیم.
در هر صورت مطمئنا تلاش های ما در همه زمینه ها از بین نمی رود.
من با اجازه مطلب " زمین ایمان آورد" را تو وبلاگم گذاشتم خوشحال می شم به من سر بزنید
شاد
و
موفق باشید

Posted by: نی at 27 بهمن 1385 9:58 بֽظֽ

کاش می دونس تید چقدر از اینکه شما را در جشنواره شعر خوانی کانون ملاقات کردم خوشحال شدم .امیدوارم مرا به خاطر داشته باشید.امسال تابستان شما را زحمت خواهم داد.چون می خواهم اعضانوجوان با شما ارتباط داشته باشند.

Posted by: ساغر at 27 بهمن 1385 11:19 بֽظֽ

سلام .
من خواندن جدي نشريات را با نوشته اي تو آغاز كردم در مجله زنان صفحه 13تا 15 ساله ها خودت يادت هست ؟آن موقع خيلي دلم ميخواست بدانم دختري يا پسر .نوشته هايت آنقدر ساده ومهربان وصميمي بود كه هميشه اولين چيزي باشد كه دنبالش بگردم .حاا من بزرگ شده ام ام حالا خودم مينويسم ما نه مثل تو
عرفان جان حرف زياد است وخوانندكان زياد .
اميدوارم نوشته هايت بدون غم باشد

Posted by: مهديه قافله باشي at 28 بهمن 1385 1:54 بֽظֽ

من از تشنگان محرمیت نوشته های شماییم ولی انگار نه انگار دلی(لیلی) باشماست .دلم ذره ای مانده تا شکستن . استاد !!
چه کنم نمی توانم روزهای بارانی باغ ظهیرالدله ، سر قبر فروغ را فراموش کنم .
نمک گیر آن لحضاتم.و گر نه تا به حال دلم شکسته بود.
بگذار آسوده باشم که کسی کس دیگررا نه( استادی) شاگردش را می خواند.

Posted by: مصطفی نصرتی at 29 بهمن 1385 1:01 بֽظֽ

خیلی زیبا ... آروم ... و دل نشین می نویسید ...
...
سبز باشید ...

Posted by: نوشین at 2 اسفند 1385 4:59 قֽظֽ

سلام .


Posted by: یزدان و سمیه at 3 اسفند 1385 6:28 بֽظֽ

سلام
من خیلی اتفاقی با کتابهاتون آشنا شدم
راستش از مدل جلد کتاب (چای با طعم خدا)خوشم اومد و خریدمش.
فوق العاده بود ساده و صمیمی و زیبا.
شما معرکه هستید
خدا قوت

Posted by: مریم at 23 فروردین 1386 2:00 بֽظֽ

سلام
بسیار زیبا و صمیمی است این سایت خوشحال می شم از وبلاگ من هم دیدن کنید تا از نظرات شما بهرهمند بشم

Posted by: عباس at 28 آبان 1386 10:03 بֽظֽ

سلام...واققعا نميدونم چي بگم...چقدر زيبا مي نويسين...خيلي قشنگه...اتفاقي بعضي از نوشته هتونو خوندم...هر چي كه مي خونم سير نمي شم...
خيلي دوستون دارم....!!!

Posted by: at 6 آذر 1386 4:13 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com