|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
بالا رفتن از سربالايي آسمان
main
كوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد. * * او رفت و رفته رفته، تن اش را جان كرد و جانش را جان جان. و از آن پس جاده هايي بود كه توش و تواني ديگر مي خواست. راه هايي كه بايد بي پا و بي سر مي رفت. بالا رفتن از سربالايي آسمان و گذشتن از پيچ هاي ملكوت. بسياري توان بالا رفتن نداشتند زيرا هميشه گرسنه بودند و هرگز لقمه اي از سفره آسمان نخورده بودند. او بي تني اش را كنار سفره آسمان نشاند تا بي دهان و بي گلو، خوردن را بياموزد. پس به جاي آب، تشنگي مي نوشيد و به جاي آنكه مرغان طعامش شوند، طعم پرواز را چشيد و به جاي هر ميوه اي تنها از بار درخت معرفت خورد. هزاران سال طول كشيد اما او سرانجام دانست كه نور، تنها نور خداوند غذاي انسان است. عرفان نظرآهاري
شنبه، 5 خردادماه 1386
5 خرداد 1386 3:09 بֽظֽ
| TrackBack
Comments
سلام نوشته های شما همیشه زیباست. حس وحالی به آدم میده که گفتنی نیست فقط میشه گفت زیباست.امیدوارم موفق باشید. Posted by: قطره at 5 خرداد 1386 9:16 بֽظֽسلام ...
مثلا حساب کن آدم به جای غذا نور بخوره . . .
هر چند اگه بمیره هم باز می ره پیش خدا خوبه . . .
با سلام! سلام.خوشحالم که جز اولین کسانی هستم که راجع به این نوشته زیبا نظر میدم.مثل همیشه عالی.ممنون.... Posted by: نیکا at 6 خرداد 1386 8:58 بֽظֽگاهي فكر مي كنم چه خوبه همه مردم به يه اندازه از نور خورشيد استفاده ميكنن يعني چه اوني كه يه باغ درندشت داره چه اوني كه يه خونه كوچيك همه يكسان نور خورشيد رو مي گيرن حالا چي پيش مي آد كه يه دفعه يادمون ميره نور خدا هست و دل خوش مي كنيم به هر چه نبايد نمي دونم.يا حق. Posted by: نيوشا at 6 خرداد 1386 11:51 بֽظֽنوشته هاي زيبا و لطيف شما گاهي بسيار تكان دهنده و عميق است . زبان نوشتاري در نثر شما به دليل استفاده از كلماتي ساده و روان بسيار ملموس است ولي گاهي تكرار اين واژه ها در چهارچوبهاي تكراري خواننده را به سمت گذشتن از برخي جملات سوق مي دهد .به طوري كه اگر پائين صفحات اسم نويسنده نيايد از نوع نگارش ميتوان پي به نويسنده بود . حسن اين امر كم نيست ولي توانمدني شما در نوشتن قطعات و اشعار ادبي بالاتر از آن است كه نثرهايي مشابه و تكراري قلم بزنيد . Posted by: مريم at 7 خرداد 1386 11:16 قֽظֽیک - مفلس -
سلام به شما . من با داستانی با نام "خدایم لابلای طوفان بود" با نام شما آشنا شدم شاید این داستان را تا حالا 20 یا شاید هم بیشتر برای خودم و دوستانم خوانده ام . نوشته های شما فقط و فقط بوی خدا می دهد. حقیقتا که نام عرفان برازنده شماست . Posted by: حسین at 8 خرداد 1386 8:52 قֽظֽسلام ارسال نظرها
|
