سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


بالا رفتن از سربالايي آسمان

main  

كوچك بود و دنيايش تاريك. هيچ خورشيدي نداشت. نه آسمان مي خواست، نه بي تاب كوه بود و درخت و دريا بود. چشم هايش بسته، دست هايش گره كرده، در خود خزيده بود. خون مي خورد و جنيني خود را پاس مي داشت. بزرگتر شد و ديگر آن جهان كوچك را تاب نياورد. نفس مي خواست و آسمان و نوازش و لبخند. شيرش دادند، زيرا آنكه آسمان و لبخند و نوازش را مي فهمد، هرگز خون نخواهد خورد.

B11.jpg

*
هر جاده اي، بانگي است كه آدمي را به خود مي خواند؛ پس راه ها صدايش زدند و او راهي شد؛ و آنكه در راه است، مرغ هوا و ماهي دريا خود را نثارش مي كند. درخت هرچه به بار مي آورد و خاك هرچه مي روياند، به پايش مي ريزد. آسمان و زمين مي بارند و مي جوشند تا تشنگي اش را فرو نشانند و جهان لقمه اي مي شود در كام او تا گامي بردارد.

*
او رفت و رفت و راه ها به انتها رسيد. او رفت و رفت و جهان تمام شد.

او رفت و رفته رفته، تن اش را جان كرد و جانش را جان جان. و از آن پس جاده هايي بود كه توش و تواني ديگر مي خواست. راه هايي كه بايد بي پا و بي سر مي رفت. بالا رفتن از سربالايي آسمان و گذشتن از پيچ هاي ملكوت.

بسياري توان بالا رفتن نداشتند زيرا هميشه گرسنه بودند و هرگز لقمه اي از سفره آسمان نخورده بودند.
اما او شنيده بود كه فرشتگان از ديدار خدا توان مي گيرند، آنقدر كه مي توانند هفت آسمان را درنوردند. پس گفت: شايد آدمي هم اين گونه سير مي شود و دلير.

او بي تني اش را كنار سفره آسمان نشاند تا بي دهان و بي گلو، خوردن را بياموزد. پس به جاي آب، تشنگي مي نوشيد و به جاي آنكه مرغان طعامش شوند، طعم پرواز را چشيد و به جاي هر ميوه اي تنها از بار درخت معرفت خورد.

هزاران سال طول كشيد اما او سرانجام دانست كه نور، تنها نور خداوند غذاي انسان است.

عرفان نظرآهاري

شنبه، 5 خردادماه 1386
5 خرداد 1386 3:09 بֽظֽ | TrackBack
Comments

سلام نوشته های شما همیشه زیباست. حس وحالی به آدم میده که گفتنی نیست فقط میشه گفت زیباست.امیدوارم موفق باشید.

Posted by: قطره at 5 خرداد 1386 9:16 بֽظֽ

سلام ...


ایول چه با حال . . .

مثلا حساب کن آدم به جای غذا نور بخوره . . .


اونوقت تو هوای ابری و زمستان از گرسنگی می میره . . .

هر چند اگه بمیره هم باز می ره پیش خدا خوبه . . .


ایول بابا . . .


خدا خوبه . . .

Posted by: رسول at 5 خرداد 1386 11:46 بֽظֽ

با سلام!
خانم نظرآهاری!
با مطلبی تحت عنوان شما به روزم. آمدن شما به وبلاگ ما موجب افتخار ما خواهد بود. دریغ نفرمایید.

Posted by: مجید محبوبی at 5 خرداد 1386 11:54 بֽظֽ

سلام.خوشحالم که جز اولین کسانی هستم که راجع به این نوشته زیبا نظر میدم.مثل همیشه عالی.ممنون....

Posted by: نیکا at 6 خرداد 1386 8:58 بֽظֽ

گاهي فكر مي كنم چه خوبه همه مردم به يه اندازه از نور خورشيد استفاده ميكنن يعني چه اوني كه يه باغ درندشت داره چه اوني كه يه خونه كوچيك همه يكسان نور خورشيد رو مي گيرن حالا چي پيش مي آد كه يه دفعه يادمون ميره نور خدا هست و دل خوش مي كنيم به هر چه نبايد نمي دونم.يا حق.

Posted by: نيوشا at 6 خرداد 1386 11:51 بֽظֽ

نوشته هاي زيبا و لطيف شما گاهي بسيار تكان دهنده و عميق است . زبان نوشتاري در نثر شما به دليل استفاده از كلماتي ساده و روان بسيار ملموس است ولي گاهي تكرار اين واژه ها در چهارچوبهاي تكراري خواننده را به سمت گذشتن از برخي جملات سوق مي دهد .به طوري كه اگر پائين صفحات اسم نويسنده نيايد از نوع نگارش ميتوان پي به نويسنده بود . حسن اين امر كم نيست ولي توانمدني شما در نوشتن قطعات و اشعار ادبي بالاتر از آن است كه نثرهايي مشابه و تكراري قلم بزنيد .

Posted by: مريم at 7 خرداد 1386 11:16 قֽظֽ

یک
..........
سلام ،
..
داشتم گذر می کردم
من همیشه گذر می کنم .
تا رسیدن به مقصد با ید از همه جا عبور کنم ،
از تمام وسعتم بگذرم
و همه بودنم را در عبور از خود
با خود ببرم
بی هیچ چشم داشتی
رها چون قاصدک
که با ژولیده گی خیال اش
بی آن که وهمی از نرسیدن داشته باشد
امید وار به رویشی دوباره می اندیشد
باری ،
کمتر به به روح کسی تلنگر می زنم
و کمتر تلنگر کسی را به دنیای روحم راه می دهم
اینجا هم زیاد فرصت ایستادنم نیست
ولی هر کجا سایه بید مجنونی بیابم اندی می آسایم
اینجا هم خنک است !!!
و ازرش اندی مکث و عمل به دستور حلاج را دارد
که انتظار وصال کم از خود وصال شیرین نیست !
راستی ! ،
فقط خواستم بگویم کودک شعرهایت را دیده ام !
در ابتدای "هر جاده اي، بانگي است كه آدمي را به خود مي خواند؛"
ایستاده بود
سفارشش کن گنجشکهای در ختان این کوچه باغ (هر جاده ای...)را سنگ نزند
و پر پروازشان رانشانه نرود و حسرت گذر عمر را و دل نکندن را بر جان در ختان به یادگار کنده کاری نکند
برایش تعریف کن که جاده آرام است ،
دلی آرام می طلبد

- مفلس -



Posted by: مفلس at 7 خرداد 1386 11:25 بֽظֽ

سلام به شما . من با داستانی با نام "خدایم لابلای طوفان بود" با نام شما آشنا شدم شاید این داستان را تا حالا 20 یا شاید هم بیشتر برای خودم و دوستانم خوانده ام . نوشته های شما فقط و فقط بوی خدا می دهد. حقیقتا که نام عرفان برازنده شماست .

Posted by: حسین at 8 خرداد 1386 8:52 قֽظֽ

سلام
از پيدا كردن سايت شما خيلي خوشحال شدم؛ و اين نوشته هم مثل بقيه ي نوشته هايتان بي نظير و تلنگر زننده بود!
فكر مي كنم الگوي خوبي براي نويسندگي خلاق هستيد. مفاهيم عظيم را در كمال زيبايي و رسايي و در عين حال غير مستقيم گفتن،كار ساده اي نيست. تبريك مي گويم به خاطر اين توانايي كه هديه ي خداست به شما!

Posted by: الهه at 8 خرداد 1386 10:56 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com