نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


قلبي بزرگتر از جهان

main  

هزََاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد . هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد. و هر روز كسي به دنيا مي آمد و او غبطه مي خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود .
و سرانجام روزي رسيد كه به او گفتند : ديگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش .
***
چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازيك بند انگشت و او آنقدر داشت كه مي خواست با همان چمدان بند انگشتي برود ،كه گفتند : صبر كن ، سفرت دور است .

her.jpg

سفرت طولاني گفتند : جاده ها منتظرند ، راه ها و بيراهه ها . چقدر پست و چقدر پشت . چقدر بالا و چقدر پائين . چقدر دور و چقدر نزديك . پس چيزي با خودت ببر، چيزي كه با با آن بتواني آن همه بالا و پائين و دور و نزديك را بپيمائي.
پس او دو پا براي خودش برداشت . براي رفتن ها و دويدن ها ، براي گشتن ها و پيمودن ها ، براي جستجو .
***
بي تاب به دنيا آمدن بود مي خواست با همان دو پا برود كه گفتند : صبر كن ، آنجا كه مي روي تماشائي است ، چقدر سبز و چقدر سرخ ، چقدر زرد و بنفش و آبي ،؛ چقدر سياه و سفيد . چقدر ريز و درشت و كوچك و بزرگ و ابن و آن . چقدر زيبائي و شگفتي منتظرند تا براي تو باشند تا جزئي از تو شوند ، پس چيزي با خودت ببر كه به كار ديدن و تماشا بيايد . و گرنه دنيا تاريك است .
و او دو چشم براي خودش برداشت .
عجله داشت مي خواست زودتر به دنيا بيايد ، مي خواست با همان دو چشم و دو پا برود كه گفتند صبر كن . آنجا كه تو مي روي پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا ، پر آهنگ ونوا ، و همه منتظرند تا به تو برسند ، همه مي خواهند براي تو باشند . پس چيزي با خودت ببر كه ربط تو باشد با آنها و گرنه دنيا سوت و كور است .
و او دو گوش براي خودش برداشت .
***
و او هر روز چيزي بر مي داشت . لبي براي لبخند و زباني براي گفتن و دستي براي ساختن و چيزي كه با آن ببويد ، و چيزي كه با آن بنوشد و چيزي كه با آن بفهمد و چيزي كه با آن ...
و هر روز چمدانش بزرگ و بزرگتر شد . نُه ماه ، روز و شب و شب و روز ، نُه ماه به هفته ها و به روزها ، نُه ماه به دقيقه ها و ثانيه ها چمدان بست . چمداني از خون و سلول و استخوان ، چمداني از جان ، چمداني از تن .
گفتند : اينها ابزار توست، در سفر زندگي . از همه شان استفاده كن و بسيار مراقبشان باش كه همه به كارت آيد . اما وقتي خواستي برگردي ، چمدان را همان جا بگذار و سبك برگرد.
و آن وقت به او صندوقچه اي دادند ، سرخ و كوچك ؛ و گفتند : بهترين و زيباترين و قيمتي ترين چيزها در اين است . هم خدا هم نور و هم بهشت . مراقب باش كه هرگز گمش نكني . نامش قلب است . و با اين است كه تو انسان مي شوي . و گرنه اين چمدان خون استخوان ، بي اين قلب ، هيچ ارزشي ندارد.
و او رفت ؛ با شور و شتاب و نفهميد اين شتاب با او چه خواهد كرد .
اما همين كه پا به اين دنيا گذاشت ، همين كه چشم باز كرد و همين كه دستهايش را گشود ، احساس كرد چيزي را جا گذاشته ، هي چندين بار چمدانش را زير و رو كرد ، همه چيز بود ، دوباره گشت و دوباره گشت و ناگهان فهميد ؛ فهميد كه آن صندوقچه سرخ را با خود نياورده است .
آه ، او قلبش را جا گذاشته بود .
و آنجا بود كه شروع كرد به گريه كردن . گريه مي كرد و هيچ كس نمي توانست آرام اش كند . زيرا هيچ كس نمي دانست او براي چه مي گريد.
تا اينكه زمزمه اي آرام را در گوشش شنيد ، زمزمه اي كه مي گفت : عزيز كوچكم خوش آمدي به جهان ، اما حيف كه تو هم باشتاب آمدي و حيف كه تو هم قلبت را جا گذاشتي.
آدم ها همه همين كار را مي كنند ، همه با عجله مي آيند و همه قلبشان را جا مي گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر مي شوند و براي اين است كه همه وقتي به دنيا مي آيند ، گريه مي كنند ، اما بعدها يادشان مي رود ، يادشان مي رود كه چيزي را جا گذاشتند ،و فكر مي كنند اين كه در سينه شان است ؛ اين كه به اندازه مشت بسته شان است قلب است ، اما اين قلب نيست ! قلب چيز ديگري هست .
حال ،عزيز كوچكم !ديگر گريه نكن ، زيرا زندگي تلاشي است كه هر كس براي پيدا كردن قلبش مي كند . براي پيدا كردن آن چيز ديگر.
و براي اين است كه زندگي اين همه زيباست . اين همه ارزشمند ، اين هموار .
دنيا پُر است از چيزهايي كه به تو مي گويد قلبت را چگونه مي تواني دوباره پيدا كني. شايد هر چيز كوچك و شايد هر چيز بزرگ. و بدان كه اين يك جستجوي بي پايان است .
پس لبخند بزن و زندگي كن ؛ و او لبخند زد و زندگي شروع شد.
***
و او در جستجوي قلبش به اينجا و آنجا رفت . به هر گوشه وبه هر كنار . به هر پايين و به هر بالا . تا ابنكه روزي به دانه اي رسيد و به او گفت : من دنبال قلبم مي گردم ، آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام . همه جا را مي گردم و نمي دانم از كجا پيدايش كنم ؟ تو مي تواني كمكم كني ؟
دانه گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان را از كچا مي آورند. ولي خوب مي دانم دانه ها چگونه داراي قلب مي شوند . اگر دوست داري تا قلب مرا ببيني .
و او همراه دانه رفت .
دانه پنهان شد ، دانه درد كشيد ، دانه ترك خورد ، دانه ريشه زد ، دانه دستهايش را بلند كرد . دانه قد كشيد ، دانه ساقه شد . دانه شاخه شد . دانه جوانه زد . دانه برگ داد و شكوفه كرد و ميوه آورد.
دانه سايه اش را به اين وآن بخشيد. دانه ميوه اش را به ابن و آن بخشيد. دانه ساقه و شاخه و همه خودش را بخشيد . و گفت : دانه ها اين گونه صاحب قلب مي شوند . آدم ها را اما نمي دانم .
و آن وقت دانه ، درختش را به او داد .و او درختش را در سينه اش گذاشت . تا هميشه به ياد داشته باشد كه دانه ها ، قلبشان را از كجا مي آورند.
و او با درختي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا مي رفت ، تا به قطره اي رسيد ، به قطره اي كه در بركه اي كوچك بود . و به او گفت من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام، تو مي داني ازكجا مي توانم يك قلب ديگرپيدا كنم ؟ قطره گفت : من نمي دانم آدم ها قلبشان رااز كجا مي آ ورند ، اما ميدانم مي شود هر قطره چگونه صاحب قلبي بزرگ مي شود . و او همراه قطره به بركه رفت تا راز قلب قطره را بفهمد .
و خورشيد ، داغ بر قطره تابيد ، قطره تاب آن همه داغي را نياورد . هيچ شد و چون هيچ شد ، سبك شد وچون سبك شد به آسمان رفت . قطره ابر شد ، قطره باران شد ، قطره چكيد، قطره جاري شد . قطره رود شد . قطره رفت به پاي هر درختي و هر بوته و هر گل . قطره زنده كرد ، قطره پاكي داد . قطر روياند ، قطره نوشاند ، قطره فرو رفت ، قطره فرا رفت . قطره گذشت و رسيد و تمام شد ، قطره دريا شد .
و قطره دريا را به او داد تا او هميشه به ياد داشته باشدكه قطره ها چگونه صاحب قلب مي شوند ، قلبي بزرگ .
او با درختي و دريايي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا رفت .و به راهي باريك رسيد . به راه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام تو مي داني من از چه راهي ميتوانم به قلبم برسم ؟ راه گفت : نه ، من اين را نمي دانم ، اما مي دانم راه ها از كجا مي روند تا به قلبشان مي رسند ، به آن قلبي كه گرداگرد زمين كشيده شده است .
اگر مي خواهي همراه من بيا ، و او همراه راه شد. راه ، باريك بود ، راه تنگ و تاريك بود . راه ، سخت بود و ناهموار . و راه هي رفت و هي رفت و هي رفت . راه ادامه داد، راه از پا ننشست . راه دنبال رسيدن نبود ، راه در آرزوي رساندن بود.
راه جستجو مي كرد ، راه مي گشت ، راه پيدا مي كرد . اما نمي ايستاد ، همچنان مي رفت . او مقصدي نداشت ، مقصدش تنها رفتن بود .
و راه ، جاده اي به او داد تا آنرا در سينه اش بگذارد و بداند كه قلب جاده ها هرگز نمي ايستد .
***
و او با درختي و دريايي و جاده اي در سينه اش به اينجا و آنجا و به هرجا رفت . تا به آينه اي رسيد . به آينه گفت : من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشتم . تو مي داني من چگونه مي توانم دوباره قلبم را پيدا كنم ؟
آينه گفت : قلبها و آينه ها به هم شبيه اند . آينه ها مي شكنند و قلبها هم .آينه ها غبار مي گيرند و قلبها هم . آينه ها نشان مي دهند و قلبها هم .
من مي روم تا قلبم را پيدا كنم . و شايد آنجا كه قلب آينه اي هست ، قلب تو هم باشد .
و آينه هر روز خودش را پاك كرد و پاك كرد و پاك كرد ، از هر غبار و هر ذره و هر لكه اي . و هر روز شفاف تر و هر روز زلال تر و هر روز صاف تر .
آنوقت روبروي هر لبخندي نشست و روبروي هر اشكي و روبروي هر شكفتن و هر پژمردني ، روبروي هر طلوع و غروبي ، روبروي هر پائيز و بهاري . روبروي هر غم و شادي و ترانه و سوگي . آينه هيچ چيز نداشت و همه چيز داشت . آينه هيچ كس نبود و همه كس بود .
آينه خودش را به او داد ، تا او بداند كه قلبها همان آينه ها هستند .
***
و او با درختي و دريايي و جاده اي و آينه اي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هرجا رفت ، تا به ستاره اي رسيد و به سنگ ريزه اي و به نسيمي و به شعله اي و به پرنده اي و به گُلي . و به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگي . و ستاره به او كهكشاني داد و سنگريزه به او كوهي ؛ و نسيم به او طوفاني و شعله به او آتشفشاني و پرنده به او آسماني و گل باغي را ...
و روزي رسيد كه در سينه اش دشتي بود كه پلنگان و آهوان در آن باهم مي دويدند ؛ و آسماني كه كبوتران و عقابان با هم در آن پرواز مي كردند و اقيانوسي كه در آن نهنگان و عروسان دريايي با هم مي رقصيدند .
روزي رسيد كه در سينه اش جاده اي بود كه آرزوهاي دور و دعاهاي ناممكن را به مقصد مي رساند . و كهكشاني كه هر ستاره اش چراغ خانه اي را روشن مي كرد و باغي كه هر گلش لبخندي بود كه بر لبي مي نشست . بر لب هر كودك و هر پير و هر جواني . بر لب هر زرد و سفيد و سرخ و سياهي .
***
و حالا او قلبش را پيدا كرده بود ، قلبي كه نامش جهان بود . جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زيرا كه جهان را در سينه اش جا داده بود .
او چمدان كوچكش را همينجا گذاشت ؛ زيرا ديگر نيازي به آن نداشت . اما قلبش را با خودش برد و اين زيباترين چيزي بود كه مي توانست با خود ببرد .
عرفان نظرآهاري

شنبه، 17 بهمنماه 1388
17 بهمن 1388 10:31 بֽظֽ | TrackBack
Comments

قلبها و آينه ها به هم شبيه اند ?وخدا قلب را افريد تا زمين هيچ وقت دچار يخبندان نشود
و ايينه
راتا اسمان در زمين انعكاس پيدا كند

Posted by: شاماني at 18 بهمن 1388 8:24 قֽظֽ

خیلی زیبا و تاثیر گذار بود امید وارم بتونیم از این درس ها استفاده کنیم .
خدا یه دل پاک و یه زبان گویا به شما داده تا بتونید با اونا بنده های فراموشکارش رو دوباره به راه بیارید.
ازتون ممنونم و امیدوارم که در کارتون روز به روز پیشرفت کنید.

Posted by: رعنا at 18 بهمن 1388 0:56 بֽظֽ

سلام واقعا خیلی زیبا بود فقط همینو می تونم بگم واقعا عالی بود به امید اینکه همه ی ما قلب ها مون را پیدا کنیم

Posted by: مهرداد at 20 بهمن 1388 0:18 قֽظֽ

زیبا و شروانگیز و همیشه‌گی و هنوز و عالی بود!
ممنونم

Posted by: محمد مهدوی‌اشرف at 22 بهمن 1388 1:16 بֽظֽ

سلام
مثل هميشه ، عالــــــــــي !

Posted by: آنتي گوسفند at 23 بهمن 1388 2:04 قֽظֽ

ممنون که دل نوشته هاتون رو در اختیار همه قرار میدین.شاد و سلامت باشید

Posted by: فاطمه at 25 بهمن 1388 0:02 بֽظֽ

سلام خانم نظر آهاری
خیلی عالی و جالب بود. مرسی از قلم گویاتون.
شاد و موفق باشید

Posted by: حلیما at 25 بهمن 1388 0:29 بֽظֽ

سلام من دندانپزشکم ولی میخواستم وبلاگ دوست دانشمندم دکتر علیرضا مخبر دزفولی را بهتون پیشنهاد کنم از قلم وآزادی که در وبلاگش هست قطعا لذت خواهید برد.چون میدونم خودش کمتر فرصت وبگردی داره من اینکارو براش کردم.موفق باشید

Posted by: منصور at 25 بهمن 1388 4:32 بֽظֽ

سلام بسیارزیبابود ما به این دنیا آمده ایم که از هرکس وهرچیز مطلب مهمی بیاموزیم و کوله باری از آموخته ها بیابیم وبا آنها آینده ی زیبایی برای خودمان رقم بزنیم و با آن به بالا برویم

Posted by: لیدا at 25 بهمن 1388 4:44 بֽظֽ

عالی بود متشکرم

Posted by: محمد روزبه at 26 بهمن 1388 3:02 بֽظֽ

سلام

سلامی به حرمت احترام بر استاد و احترامی به وسعت بیکران عشق

همیشه یاد شما و سپاسگزار محبت بیکران شما هستم

سلامت و پایدار باشید

Posted by: حسین ستوده at 26 بهمن 1388 6:52 بֽظֽ

سلام
چقدر زبیا بود.

Posted by: مینا at 27 بهمن 1388 0:56 بֽظֽ

سلام بسیار زیبا بود لحظه ای به فکر رفتم و یادم آمد من هم باید دنبال قلبم بگردم .بایدبه دنبال دریا و آسمان و نور بگردم .من هم فراموشکار شده ام

Posted by: at 28 بهمن 1388 11:47 قֽظֽ

خوب پس چرا بعضی ها بی چشم یا بی گوش یا بدون پا یا دست میان به دنیا اونجا بهشون نگفتن که این دنیا پر از دیدنی هاست یا نگفتن اونجا پر از صدا و نغمه است وسیله ایی ببر که بتونه رابط تو باشه و......؟

Posted by: تربچه at 29 بهمن 1388 2:05 قֽظֽ

سلام و خسته نباشید دوست خوبم. میتونم مطالبم و واستون بفرستم تا ایراد هاشو بهم بگین؟ واستون میل هم گذاشتم.

Posted by: زینب موسوی نسب at 29 بهمن 1388 11:56 قֽظֽ

salam man asheghe intor neveshtenha va vasfe u az jahanam.khili ali bod.inshala ghalbe paketon rozbe roz bozorgtar beshe

Posted by: at 29 بهمن 1388 3:11 بֽظֽ

مثل همیشه فوق العاده بود
به امید موفقیت روز افزون شما در همه ی مراحل زندگی

Posted by: مهشاد at 29 بهمن 1388 4:48 بֽظֽ

پس چرا نظرم را پخش نمی کنید؟

Posted by: حوریه at 29 بهمن 1388 5:54 بֽظֽ

سلام
هميشه اين اسم عرفان نظر آهاري براي من يك علامت سوال بود و مي گفتم اين چه شخصيتي هست كه همه با نوشته هاي او زندگي ميكنند تا امشب تصميم گرفتم نوشته هاي شمارا بخوانم و حقيقت ايم است كه من هم شاگرد تنبل كلاس شما شدم
يا حق

Posted by: امير at 30 بهمن 1388 3:20 قֽظֽ

khili khili ali bod.haz kardam..

Posted by: majede at 30 بهمن 1388 11:54 قֽظֽ

قلبی بزرگتر از جهان
قلبی به وسعت خدا
قلبی پر از او،سرشار از عشق بیکرانش
.................

Posted by: مونا at 30 بهمن 1388 4:58 بֽظֽ

چقدر دیدن این جهان از دریچه ی باز رو به قلب شما زیباست... @};-

Posted by: سمیه at 3 اسفند 1388 8:50 بֽظֽ

سلام
خیلی ساده و زیبا بود تحت تاثیر قرار گرفتم و دین لذت بردنم رو میخوام با چند تا جمله ناقابل خدمت شما ادا کنم.

انسان کوچک وقتی چشم به خاک گشود آدم بود که همه داشت و هیچ نبود چون قلبی نداشت.اما پا داشت و چشم و گوش ،آدم غصه خورد در حالیکه مرز بین نور و نار را با اشک و آه صبر پیمود و در حالیکه درخت نیاز در سراسر وجودش ریشه و ساز و برگ می گسترد غصه اش مبدل به درد شد.آدم سوخت و سوخت و سوخت...سرانجام یافت آنچه یافت و چنگ در دامنی زد که سراسر ناز بود،آدم اما دستی نداشت، نه پایی نه چشمی و نه گوش، که با همه اش، ذره ای نیاز بود.
آدم نیازش ناز شد و رازی در این ناز و نیاز بود که آدم آنجا هیچ نداشت و همه بود اما هیچیک نبود.

موفق باشید.

Posted by: مهدی قلی زاده at 4 اسفند 1388 2:34 بֽظֽ

سلام
خیلی قشنگ بود مرسی

Posted by: نیاز at 4 اسفند 1388 8:40 بֽظֽ

سلام.نمی دونم درباره ی مطالبتون چی بنویسم!واقعا یه حس عجیبی دارن.مطالب رو بگونه ای بیان می کنید که دلم می ترکه از که چرا این همه رو نتونسته در قلبش جا بده.
ازتون ممنونم که همیشه یادآور ارزش زندگی هستید.

Posted by: بابک at 10 اسفند 1388 11:05 قֽظֽ

زیباترین تفسیر تولد!
تا حالا هیچکس اینقدر قشنگ تولد رو به تصویر نکشیده بود
پایدار باشید

Posted by: پریسا at 10 اسفند 1388 4:45 بֽظֽ

نوشته های شما اهل زمین نیستند و من ایمان دارم که شما قلبتان را پیدا کرده اید که اینگونه روحتان روحهای تشنه را سیراب می کند قلب شما همه جه هست و نوشته هایتان آرام کننده کسانی که قلبشان را گم کرده اند ........همیشه ماندگار باشید

Posted by: بابک فروزان at 10 اسفند 1388 11:10 بֽظֽ

سلام خانم نظر آهاری
بسیار خوشحالم کهنظر خواهی این وبلاگ را پیدا کردم
نوشته های شما را بسیار دوست دارم و به نظرم شما نویسنده بسیار بزرگی هستید .
شما در پیوندهایم قرار دارید و اگر اشکال دارد امر بفرمایید تا حذف کنم.
اگر مطلبی در وبلاگم از کتاب های شما نوشتم همه با ذکر منبع بوده است.
برای شما احترام بسیار زیادی قائل هستم و امیدوارم در پناه خداوند باشید که بهترین است

Posted by: saeed at 11 اسفند 1388 8:52 بֽظֽ

با سلام به شما نویسنده ی ارجمند . مثل همیشه مطلبتون فوق العاده بودو هرچند با ر هم که میخونمش حس میکنم چیزای جدیدی داره.

Posted by: سایه at 12 اسفند 1388 0:36 قֽظֽ

نوشته هایتان را خیلی دوست دارم. زیاد...

Posted by: فاطمه سیفان at 12 اسفند 1388 10:06 بֽظֽ

با عرض سلام و احترام

يكي ديگر از كتابهاي خوبتان را معرفي كردم، خوشحال ميشم نگاهي بياندازيد.

Posted by: قدسي at 12 اسفند 1388 11:38 بֽظֽ

سلام . امیدوارم خوب باشید . خیلی داستانهای شما رو دوست دارم . خوشحالم که سایت شما را پیدا کردم و در فیس بوک هم شما را دیدم . با اجازه لینک سایت را در وبلاگم گذاشتم تا خواننده ی همیشگی آثار شما باشم . خوشحال میشوم داستانهای من را در وبلاگم بخوانید . شاد باشید .

Posted by: بنفشه at 15 اسفند 1388 4:59 بֽظֽ

عالی و فقط همین

Posted by: مطهره at 15 اسفند 1388 10:00 بֽظֽ

به قدری زیبا بود که موقع خواندن اشک ریختم

Posted by: آمیس at 15 اسفند 1388 11:45 بֽظֽ

بالاخره امروز تو دانشگاه می تونم صاحب این همه نوشته های زیبا رو ببینم!!!!!

Posted by: سما at 18 اسفند 1388 10:19 قֽظֽ

نوشته هایتان سرشار از زندگیست
نشته هایتان را بسیار زیاد دوست دارم
به من آرامش میدهند

Posted by: نرجس at 18 اسفند 1388 3:20 بֽظֽ

خانم نظر آهاری عزیز سلام
خیلی زیبا بود
مثل همیشه
نوشته هاتون در عین اینکه بسیار ملایم و لطیف هستن قلب آدمی و به تپش وا میداره
با احترام

Posted by: سودابه at 20 اسفند 1388 9:09 قֽظֽ

و عشق درد مشترك ميان ماست با همه
پايدار باشيد عيدتان مبارك

Posted by: فاضله at 20 اسفند 1388 11:50 قֽظֽ

لينكتان كردم ، تا كسان بيشتري شما را بشناسند

نويسا باشيد ...

Posted by: زهرا at 20 اسفند 1388 11:09 بֽظֽ

salam ali bod

Posted by: بابک at 21 اسفند 1388 0:15 قֽظֽ

سلام و عرض ادب و احترام
واقعا از خوندن نوشته های زیباتون ، لذت میبرم
لبي براي لبخند و زباني براي گفتن و دستي براي ساختن ...
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید .
دوس دارم نظر شمارو راجع به نوشته هام بدونم
سلامتي به تنتون ، ياد خدا با دلتون و نون تو سفرتون باشه ، ان شاء الله
التماس دعا ... خدانگهدار [گل]

Posted by: یــه غـــــ ـــــــ ــــــــریـبه ... at 21 اسفند 1388 11:34 قֽظֽ

سلام!
نوشته هاتون خيلي زيباست. نگاهتون به دنيا خيلي قشنگه. ممنون

Posted by: نارسيس at 21 اسفند 1388 2:15 بֽظֽ

خانوم نظرآهاری عزیز،سلام.
خیلی خوشحالم وقتی هنوز هم بعضی از انسان های زمینی گوهر آسمانیشان را حفظ کرده اند.انسان هایی درست مثل شما....

Posted by: ریحانه at 23 اسفند 1388 5:57 بֽظֽ


سلام
نوشته هایت همانند آب روان مثل نیلوفر پاک و مانند زندگی سر شار از راز است.

Posted by: لیلا رحیمی at 24 اسفند 1388 0:03 بֽظֽ

با هر جمله اش چیزی در درونم تکان می خورد
درووووووووددد

Posted by: نفس at 24 اسفند 1388 5:14 بֽظֽ

سلام واقعا زیباست

Posted by: چراغ خاموش at 26 اسفند 1388 11:05 قֽظֽ

سلام
خیلی عالی نوشتید جدا نوشته های شما را دوست دارم
احساس میکنم یک الهام عالی است
موفق باشید

Posted by: saeed at 26 اسفند 1388 6:00 بֽظֽ

میشه عشقو برام تعریف کنین؟
اخه تعریف شما از همه چیز خیلی قشنگه!!!!

Posted by: وفا at 26 اسفند 1388 7:39 بֽظֽ

طراوت بهار و شادابی طبیعت برایمان نجواکننده پیامی درگوشهایمان است

اینکه خدای آسمانها و زمین، لطف ومهربانیش رابرما تمام کرده و جهار فصل سال

راآیاتی قرار داده است برای اندیشیدن ما

و من اندیشه ام رابه بیکرانهاسوق دادم

بهاربرایم این معنا بود

اینکه قلبهایتان آنقدر مهربان باشد که جز برای یکدیگر

خیر و شادی و رستگاری نخواهید

همانند عناصر طبیعت که دست دردست هم می دهند تا

زیباییها را نثار دیدگانمان کنند

و زیبایی گلی برایمان خاموش ، فریادبرآورد

أَفَلَا يَنظُرُونَ

تا رگبرگهای سبز درختان، برایمان زمزمه کنند

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ

وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِم يَعْدِلُونَ

و آب شدن برفها در دامنه کوهها، وسرازیرشدن قطراتشان همانند جریانی خروشان برایمان

زمزمه ای باشد از یاد خدای بهترینها

وسرسبزی چمنزارها و صدای برهم خوردن شاخسار و برگهای درختان، حین وزش نسیمی آرام

وصدای امواج آرام دریا، هنگام طلوع خورشید

وصدای نغمه پرندگان، وقتی آسمان سرخ رنگ می شود و کم کم شب وتاریکی همه

جا را فرا می گیرد

درحالیکه همچنان سپیدی شکوفه های درختان ، درزیرنورمهتاب، تصویری زیبا و دل انگیزاست

برایمان یادآور باشد که

الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُن لَّهُ

شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيرًا

بیایید پهنه آسمان و زمین ،گردش ماه وخورشید،ستارگان بی شمار

قطرات شبنم غلطیده شده برروی گلبرگها

بال زیبای پروانه ها،سکوت دل انگیز مرغزارها

همه و همه برایمان تاملی طولانی به ارمغان آورد که براستی

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ

السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

+ نوشته شده توسط ساحل در 88/12/29 و ساعت 8:20

Posted by: ساحل at 1 فروردین 1389 7:45 بֽظֽ

سلام
مثل همیشه خیلی عالی بود .کاشکی همه آدما مثل شما فکرمی کردن

Posted by: مسافر at 2 فروردین 1389 5:00 بֽظֽ

بسیار زیبا بود.
مثل همیشه.

Posted by: ZIBA at 7 فروردین 1389 1:59 بֽظֽ

سلام
هر بار که یکی از نوشته هایت را می خوانم با خود می اندیشم که دیگر زیباتر از این نخواهی نوشت!
اما دفعه ی بعد بیش از پیش دچار شگفتی می شوم!!!
فوق العاده بود.
سپاسگزارم بابت این همه لطافت.

Posted by: سایه at 12 فروردین 1389 10:25 بֽظֽ

سلام. من 2تا از کتاباتون خوندم و خیلی دوست دارم
تا امروز فکر میکردم آقا هستید...مهم نیست مهم اینه که آدمی هستید متفاوت با خیلی ها...
وقتی به دنیا میآییم در گوشمان اذان میگویند و وقتی میمیریم بو جنازه مان نماز میخوانند...چه کوتاه است دنیا فاصله ی اذان تا نماز.

Posted by: الهه at 14 فروردین 1389 3:09 قֽظֽ

سلام خانم نظر اهاری .خدا قوت میگم .خیلی نوشنه هاتون رو دوست دارم . خداوند یار و پشتیبانتان باشد .حقیقتا ذهن ومغز فرمانده کل بدن بوده و هرگاه خداوند را دران قرار دهیم زلال و شفافیم .

Posted by: صبور at 18 فروردین 1389 0:52 بֽظֽ

سلام
خیلی خیلی قشنگ بود. در پناه حق باشید

Posted by: پروانه at 18 خرداد 1389 0:10 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com