سین هفتم هفت سین جهان
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید...

امروز چند بار اشتباه کردم؟
مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني...


چاپ سوم كتاب «با گچ نور بنويس» در راه است

news  

چاپ سوم كتاب «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس»، تازه ترين مجموعه شعر "عرفان نظرآهاري" به زودي منتشر و روانه بازار مي شود.

به گزارش روابط عمومي انتشارات "نورونار"، چاپ نخست و دوم اين كتاب با استقبال مخاطبان همراه بوده است و بسياري از علاقه مندان در شهرهاي كشور به دليل اتمام چاپ نخست و دوم اكنون در انتظار چاپ سوم اين كتاب هستند.

پخش سراسري اين كتاب توسط شركت توزيع كتاب ققنوس (تلفن 66408640 )و شركت پخش آثار (66952291 ) در سراسر ايران انجام شده است.


چاپ اول «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» توسط انتشارات "نور و نار"، در شمارگان 2000 نسخه مرداد ماه 1386 منتشر شد.

چاپ دوم اين كتاب در شمارگان 3 هزار نسخه آبان ماه 1386 وارد بازار كتاب شد و در اختيار مخاطبان قرار گرفت.

Sample%5B1%5D.JPG


" دو روز مانده به پایان جهان"

" دو روز مانده به پایان جهان " عنوان اثر دیگری از عرفان نظرآهاري است. این کتاب، مجموعه داستان های کوتاه را شامل می شود که محور داستان های آن سفر، گذشتن و از دست دادن است.
این کتاب را هم که در حال حاضر مراحل تصویرگری را می گذراند، انتشارات "نور و نار" منتشر خواهد کرد.

یکشنبه، 23 دیماه 1386
23 دی 1386 3:56 بֽظֽ | TrackBack
Comments

آسمان را
در چشم زمین می بینم
و زیبایی را
در چشم خدا. . .
(مثل همیشه عالی می نویسید)
منم چند سالی که شعر میگم-این شعر رو تقدیم میکنم به شما:
ما مصوت های
زبان فارسی هستیم
سخت است
نمی شود
نمی خواهند
به هم نمی رسیم . . .

Posted by: روشنک حقیقی at 12 اردیبهشت 1387 1:21 قֽظֽ

سلام
شما از نیمه ی فراموش شده ی همه ی انسانها حرف میزنید
از نیمه ی فراموش شده ی انسانها حرف زدن دشوار است
اما خویشاوندی شما با واژگان این کار را آسان می کند، واژه ها صمیمانه شما را دوست دارند وکودکانه مکاشفات شما را اعتراف می کنند با همان طراوت که ترانه های کودکی از بر می شوند. لهجه ی واژه های شما لهجه ی مشترک اما فراموش شده ی تمام انسانهاست انسانهای قرن سیمان و دود....

Posted by: صدا at 22 اردیبهشت 1387 2:29 بֽظֽ

به نام خدا
قایقی ساختم‚انداختم به آب‚خواستم دور شوم از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند.
خواستم دور شوم از این خاک غریب که یکی از پس این آه بلند سر بر نیاورد تاببیند راه من‚خواستم دور شوم ازاین خاک غریب که نشد هم راز من.
قایقی ساختم‚انداختم به آب‚دور شدم.همچنان می راندم‚همچنان می خواندم‚که دور باید شد‚دور‚به کجا؟ به آنجایی که دشت همه سجاده‚همه گلها دری بود به بهشت‚به معراج می برد نسیم‚زیر پا خاک نبود پر یک قوی سفید‚نمیدانم که چرا؟چشمان سیاهش تر بود‚پشت بام همه ی منزلها مسجد بود نمیدانم که چرا همه خالی .همه فاضل‚اما این فضل نمیدانم که چرا؟ کم فهمتر از دیوانه ی محله ی ما بود.زشت شد این شهر قشنگ که چه بی شرمانه زیبا بود نزد این همه زشت‚که چه بی شرمانه فاضل بود بین این همه دیوانه‚که چه بی شرمانه خوشبختی را تنها میخورد‚همه ی مردم شهر زیبا همه ی مردم شهر عالم همه ی مردم شهر سالم همه ی مردم شهر بی غم.
نمیدانم که آنها می دانستند پشت دریا ها شهریست که من از آن می آیم شهری که همه زشتند شهری که همه ماءیوس همه غم دار اما بی هم غم
اگر میدانستند چه زشت بی غم بودند.
اگر نمیدانستند چه زشت جاهل بودند.
برای سهراب سپهری وعرفان

Posted by: zoya at 22 اردیبهشت 1387 6:29 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com