note
دو سال بيشتر است كه از سفر قونيه برگشته ام. اما هنوز خاك روي پيراهنم را نتكاندهام و كوله پشتيام را هنوز خالي نكردهام. روحم هنوز بوي عود ميدهد و توي گوشم هنوز صداي ني است و توي قلبم انگار شب و روز و روز و شب دف مي زنند و پا مي كوبند و دست مي افشانند و سماع ميكنند.
در و ديوار خانه ام همه جا نقش او را دارد. تابلوهايي از آن گنبد فيروزهاي دوازده تَرك و بشقابهايي با چهره مولانا و نقش برجستههايي از مزار و مجسمههايي از سماع.
انگار اينجا خانقاه خداوندگار است.
***
انگار من سوار آن قطارم؛ آن قطار كه به مقصد خدا ميرفت. آن قطار كه ميپيچيد در برف و باد و بوران و عشق. و از هزار توي دلدادگي و جنون مي گذشت.
آن قطار...
آذرماه بود و برف مي باريد و برف مي باريد و برف مي باريد. و ما مي رفتيم و و مي رفتيم و مي رفتيم. مي خواستيم به شب عُرس مولانا برسيم. شب رفتناش. شب بريدناش از زمين و شب رسيدناش به آسمان.
هرچند كه او هميشه پا در آسمان داشت و براي دلخوشي ما بود كه در زمين مانده بود. اما ما مي رفتيم تا ماندنش را جشن بگيريم و رفتناش را پاس بداريم.
***
اولين بار كه مي رفتم هيجده ساله بودم و اين بار بيست و هشت ساله زيرا اين از آن ديدارهاست كه در هر مهلتش بايد بارها و بارها به دنيا بيايي و بميري، پوست بيندازي و پيله پاره كني. تا آن خداوندگار رخصتي بدهد و اجازتي! و دومين رخصت من ده سال طول كشيد.
***
اين بار با جمع شاعران رفتهام. از دست و بالمان بيت و ترانه مي ريزد. و مهماني و شعرخواني و سفارت و شام و دوربين...
ياد او مي افتم، ياد او كه اين همه شعر گفت و اين همه از مفتعلن مفتعلن خسته بود. ما به قافيه فكر مي كرديم و او جز به ديدار دلدارش نمي انديشيد.
***
در جمع بوديم و از جمع بريده بوديم، از جمع و جماعت و شعر و سفارت، من و چيستا يثربي و مهديه نظري. ما سه نفر چنان در كوپهمان معتكف شده بوديم كه انگار آنجا حجره شمس است. ديگران ذرهاي در جنون ما شك نمي كردند. شب مي شد و روز ميشد و روز مي شد و شب مي شد و ما مست و ملنگ و گيج و مبهوت و مات، تنها به سماع قطره هاي برف نگاه مي كرديم از پشت شيشه و به موسيقي سفيدش گوش ميداديم كه تا چشم كار مي كرد، شنيده مي شد.
ما روي عبور و روي حركت زندگي مي كرديم و زمان را گم كرده بوديم.
شايد ساعتهايمان را در آن شب سياه برفي از كشتي به درياچه وان انداخته بوديم. شايد تقويمهايمان را آن بادهاي سرد ربوده بودند، آن بادهاي سرد كه از سمت كوههاي جودي ميوزيدند.
كوههايي كه امروز نامشان آرارات است و كشتي نوح را هنوز در دستهاي خود نگه داشتهاند.
نمي دانم كي بود و چند شنبه بود و چه سالي اما در گوپه ما سال 642 بود!
***
اينجا آيا قونيه است؟ همان قونيه كه جلالالدين نوجوان از پس سالها دربهدري و سفر از بلخ تا نيشابور و از نيشابور تا بغداد از بغداد تا مكه و مدينه و اورشليم به آن رسيده