note
روزنامه همشهری 25 خرداد 1385_ آنيتا يارمحمدي:
«... قاصدك رو به فرشته كرد و گفت: اما شانه هاي من ظريف است. زير بار اين خبر مي شكند. من نازك تر از آنم كه پيامي چنين بزرگ را با خود ببرم. فرشته گفت: درست است. آن چه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين. حتي براي كوه. اما تو مي تواني، زيرا قرار است بي قرار باشي. فرشته گفت: فراموش نكن نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر...»
اين چند خط را از كتاب «هر قاصدكي يك پيامبر است» برايت انتخاب كرده ام كه شامل ۱۲ يادداشت نه چندان بلند است؛ يادداشت هايي كه در عين عميق بودن، ساده و صميمي اند:
«واي اگر شاخه اي را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي اگر سنگريزه اي را نديده بگيري، ماه تب خواهد كرد. واي اگر پرنده اي را بيازاري، انساني خواهد مرد. زيرا هر حلقه را كه بشكني، زنجير را گسسته اي...»
كتاب «هر قاصدكي يك پيامبر است» در بردارنده مطلب هايي با موضوع هاي متنوع است و در دل خود قصه هاي زيادي دارد: قصه درخت سيبي كه مي خواست بميرد، اما خدا از او خواست يك سال ديگر زنده بماند تا آخرين هديه اش را هم ببخشد. تنها به اندازه رسيدن يك سيب، درخت صبر كرد و صبر كردن را آموخت. قصه قطره اي كه مي خواست بزرگ شود، پس، از خدا خواست كه او را به دريا برساند. و وقتي هوس دريايي بزرگ تر كرد، خدا او را به شكل قطره اشكي در آورد كه از چشم عاشقي چكيد و قصه او كه تمام آسمان و سراسر زمين را به دنبال خدا گشت، ولي نه پايين و نه بالا، نه در زمين و نه در آسمان، خدا را پيدا نكرد. درست وقتي كه نااميد شد، وقتي كه فكر كرد جايي براي گشتن نمانده، نسيمي وزيد و به او گفت: «اينجا مانده است. اينجا كه نامش تويي.» و او تازه خودش را ديد و خدا آن جا بود.
يادداشت هاي «هر قاصدكي يك پيامبر است» فضايي دور از هياهو و شلوغي زندگي امروزي فراهم مي كند؛ شايد به اين دليل كه در همه نوشته ها، نوعي نگاه ديني و ردپايي از مذهب وجود دارد. با همه اينها، مطلب هاي اين كتاب جدا از انسان نيستند و با تار و پود زندگي او گره خورده اند. از سفره هفت سين و شب يلدا گرفته تا انساني كه پرسشگر است و در پي يافتن معني زندگي به درختي مي رسد كه از هر سر انگشتش سؤالي آويخته.
در اين جا، بخشي از يك يادداشت اين كتاب را برايتان مي آوريم:
«... دانه دلش مي خواست به چشم بيايد اما نمي دانست چگونه. گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت. گاهي خودش را روي زمينه روشن برگ ها مي انداخت و گاهي فرياد مي زد و مي گفت: من هستم، من اينجا هستم، تماشايم كنيد اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه مي كردند، به او توجه نمي كردند. دانه خسته بود از اين زندگي، از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود. يك روز رو به خدا كرد و گفت: نه، اين رسمش نيست. من به چشم هيچ كس نمي آيم. كاشكي كمي بزرگتر مرا مي آفريدي. خدا گفت: اما عزيز كوچكم، تو بزرگي! بزرگتر از آنچه فكر مي كني. حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي. رشد، ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كرده اي. راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي ديده نمي شوي. خودت را از چشم ها پنهان كن تا ديده شوي...»
- هر قاصدكي يك پيامبر است
- نوشته عرفان نظر آهاري
- تصويرگر: سيروس آقاخاني
- نشر افق
- شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه
- ۴۸ صفحه، ۲۰۰۰ تومان
علاق مندان به خرید این کتاب می توانند به نشانی انتشارات افق: تهران . خیابان انقلاب . خیابان 12 فروردین . کوچه وحید نظری. نبش دانشگاه آزاد. تلفن 66413367 مراجعه کنند و یا به کتابفروشی های معتبر در تهران و شهرستان ها مراجعه کنند.
دوشنبه، 29 خردادماه 1385
Comments
this text is very good
جلاليان
salam khanom nazar ahary.man fateme hastam...kheili be matnhaye shoma alaghe daram vali nemidonam az koja bayad ketabatono tahiye konam...age az entesharateshon bekham mishe vasam post konan?
fateme
داشتم می خواندم ـ عکس خدا در اشک عاشق، از کتاب هر قاصدکی یک پیامبر است را ـ که ناگاه اشکی فرود آمد از دیده ام! تا حالا ندیده بودم عکس خدا را!
که امروز آن را در قطره ای بی نهایت پیدا کردم!
...به یمن این دیدار، دیدگان شما را که منزلگاه بی نهایت است، می بوسم...
پریناز صوفی
سلام!
خانم نظرآهاری واقعا باید به شما تبریک گفت : به خاطر قلم زیبایتان شما کاری را که سالها به عهده کسانی بود که توانایی نداشتند را توانستید انجام دهید . من کتاب نامه های خط خطی را خواندم و هر ورقی که زدم یک پله به خدا نزدیک تر شدم . شما یا درک بالا و قلم خوبتان توانستید کاری را که دبیر دینی مان نتوانست کند > بکنید و باز هم تشکر کرده و التماس دعا دارم.و درآخر می خواهم به وبلاگ من بیایید و نظر خودتان را بنویسید.
الهام خاکعلی
سه شنبه، 11 بهمنماه 1384
11 بهمن 1384 0:21 قֽظֽ