|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
دو روز مانده به آخر دنيا
note
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ » خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .» او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم . آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد . او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! » عرفان نظرآهاري
دوشنبه، 29 آبانماه 1385
29 آبان 1385 1:52 بֽظֽ
Comments
سلام سلام خوشحالم كه دوباره سايت راه افتاده..ممنون Posted by: امين at 30 آبان 1385 11:06 قֽظֽsalam خيلي قشنگ بود Posted by: honyeh at 30 آبان 1385 9:18 بֽظֽسلام استاد اگر روز اول به جاي بي تابي به چشم هاي خدا زل مي زد ، روز دوم که دست بر پوست درخت كشيد ، روي چمن خوابيد ، كفش دوزكي را تماشا كرد، باور مي کرد که .. دنيا آخر ندارد (در چشم هاي خدا ... عشق هست ، کاش مي ديد) Posted by: dst at 4 آذر 1385 11:41 قֽظֽسلام. دوباره راه افتادن اين پايگاه رو تبريك مي گم... صداي اذان مي ياد... برم سراغ سجاده... شايد يه روز بيشتر نمونده باشه. Posted by: جهان تيغ at 9 آذر 1385 6:16 بֽظֽmishe lezat boord az negah kardan be ye tigh gole sorkh mishe ashk rikht dar eyn khoshhali mishe cheshid mazeye shirine eshghro mishe khodaro to aghoshe senobara vaghty sobh chelcheleha ro shakhash mishnan lams kar d ...! matnetoon binazir bood Posted by: asal at 19 آذر 1385 7:19 بֽظֽسلام خیلی زیبا در حد حوصله و پر معنا و همه فهم Posted by: صابر at 20 آذر 1385 11:09 قֽظֽsalam سلام، خسته نباشید. از خواندن مطالبتان بی نهایت لذت می برم. روح لطیف شما من رو به یاد ذات لطیفش می اندازه. این روزا با خودم و خدا قهر بودم. دوستم نیستان این متن شمار رو بهم نشون داد و آدرستونو داد که بقیه نوشته هاتونو هم بخونم. اونقدر مبهوت نوشته هاتون شدم که زمان و مکان یادم رفت. تملق نمی گم. صادقانه می گم که 3 ساعت از خود بیخبر بودم و فقط دل به مطالب شما داده بودم. Posted by: حامد at 30 بهمن 1385 1:05 بֽظֽسلام.خسته نباشید.من تازه امشب سایت شما را دیدم و خیلی لذت بردم.من خیلی به عرفان علاقه دارم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چه کتابهایی بخونم.ممنون می شم اگر من را راهنمایی کنید. Posted by: سمیرا at 24 اردیبهشت 1386 0:21 قֽظֽsalam. ارسال نظرها
|
