سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


گل فریاد شکفت

note  

شعر کودک و نوجوان هنوز کم سن وسال بود که جنگ شروع شد .هنوز داشت خودش را تمرین می کرد،حرف زدنش را و راه رفتنش را. هنوز بین قالب های مختلف شعری در رفت و آمد بود و داشت ایماژها و آرایه ها و صورت های خیال را زیرورو می کرد و مطمئن نبود که کدامشان برای او مناسب تر است .

870516-1.jpg

گاهی با زبان بزرگترها ، حرف می زد ، گاهی آرایه های کهن را به تن می کرد و گاهی به این قالب و آن
قالب در می آمد . شعر کودک و نوجوان ، هر چند نوپا بود و هر چند شناسنامه ای رسمی نداشت تا دیگران
چندان او را به رسمیت بشناسند ، اما حضوری جدی داشت و شبیه دیگران بود . شبیه همه چیز و همه کس
که در آن فضا تنفس می کردند .

آن روزها که همه چیز انقلابی بود ، شعر کودک هم انقلابی شد ، شعر کودک هم شعار داد، او هم
مشت هایش را گره کرد و دست های کوچک کودکانه اش به جای آنکه بوی نارنج بدهد، بوی نارنجک
گرفت .

او کودک بود اما خوش نداشت که بگوید سارا انار دارد و بابا نان داد. که دیده بود دارا تفنگ دارد و بابا
هم نان و هم جان می دهد.

هر زمانه ای مضامین خودش را می طلبد، در چنان حال و هوایی نیازها از جنسی دیگر بود. از این رو
بسیاری از موضاعات که سهم کودکان و نوجوانان بود و متعلق به دنیای آنها، به ضرورت کنار گذاشته شد
و جبهه و جنگ و دفاع مقدس، نه به عنوان موضوعی کودکانه بلکه به عنوان پاسخی به نیازی اجتماعی در
قلمرو کودک و نوجوان، در اولویت قرار گرفت. کودکان و نوجوانان این سرزمین ناگهان بزرگ شدند، و
بسیاری چیزها را به چشم دیدند و به تن و جان لمس کردند، بسیاری چیزها که کلمات، توان بردوش
کشید نش را نداشتند .

چگونه می توان جنگ، این موضوع سخت و دردناک را به سرزمین شعرآورد و توقع داشت که زیبا شود ،
آیا می توان لباس شعر بر تن جنگ کرد و انتظار داشت که شعر زمخت و خونین نشود، آن هم برای
مخاطبی ظریف و شکننده!

در کتاب « شعرواندیشه » نوشته داریوش آشوری آمده است: « اما شعر کجا نیست؟ هر جا که درشتی و ز
سختی سنگلاخ وار باشد، خواه در زبان و خواه درجهان. هر جا که میدان غرش های هولناک و چکاچاک
جانفرسا باشد. هرجا که هیبت قدرت و هیاهوی بشری گوش ها را کر و چشم ها را کور کرده باشد. اما در
پهنه ی قدرت و جنگ نیز شعر هست و آن پهنه تراژدی و حماسی است، یعنی پهنه دلیری انسانی ، آنگاه که
انسان دلیرانه با سرنوشت خویش، با مرگ خویش می آویزد. آنگاه زبانی شکوهمند، شکوه تجربه انسانی بر
چکاد در آویختن با مرگ و زیستن در خطر را می سراید.»

در این مجال نمی توان به همه شعرهایی که درباره دفاع مقدس در حوزه کودک و نوجوان سروده شده،
پرداخت. اما نگاهی مختصر داریم به شعرهایی با این موضوع از کتاب " مثل چشمه، مثل رود" سروده
قیصر امین پور.

امین پور را به عنوان شاعری پیشگام و موفق در عرصه شهر دفاع مقدس و انقلاب می شناختیم هم در قلمرو
شعر بزرگسال و هم شعر نوجوان. شعرهای بزرگسالانه امین پور هم زبانی سهل و ممتنع دارد، و فهم و
برقراری ارتباط با آنها برای نوجوان نیز دشوار نیست.

می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست
گفتم:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه قشنگ
می خواستم
شعری برای جنگ بگویم
شعری برای شهر خودم ـــ دزفول ــ
دیدم که لفظ ناخوش موشک را
باید به کار برد ...

ریشه های شعر امین پور از ادب کلاسیک فارسی آب خورده است و بخشی از سبزی و تناوری را از آنجا
وام گرفته است.

تسلط او بر آرایه ها و صناعات ادبی و بکارگیری طبیعی آنها هم درشعر بزرگسالان وهم شعرنوجوانانه اش،
شعرهای او را جان دار، رمزی و تاویل پذیر و لایه لایه کرده است. امین پور آموخته هایش را به دنیای
نوجوانان آورد و ثابت کرد می توان برای این گروه هم شعری جدی گفت هم در محتوا و مضمون و هم در
زبان و فرم.

" مثل چشمه، مثل رود" شامل بیست شعر برای نوجوان است. در قالب های چهار پاره، غزل، مثنوی،
دوبیتی و نونیمایی . تاریخ چاپ اول این کتاب 1368 است. اما تاریخ سرایش اکثر شعرها در سال های
دفاع مقدس است.

در میان شعرهایی با مضامین طبیعت، روستا، مدرسه، امام، فلسطین و ... چهار شعر مستقیما" به موضوع
دفاع مقدس مربوط می شود. آی گل ها چرا نمی خندید؟ ، خنده غنچه، مدرسه منهای چهار، حضور لاله ها،
هرچند که رد پاره ای از شعرها غیر مستقیم به این موضوع اشاره می شود مثل شعر « دریای آزاد »؛

در قفس، دریا نمی گنجد
زانکه کار موج پرواز است
ما همان دریای آزادیم
دشمن ما آن قفس ساز است
و یا در شعر « بوی ماه مهر » ؛
باز بوی باغ را خواهم شنید

از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید
سرخ، بر تخته سیاه مدرسه

هشتمین شعر از کتاب " مثل چشمه، مثل رود" آی گل ها چرا نمی خندید؟ نام دارد، چهار پاره ای است
متشکل از پنج بند و تاریخ آن 1365 است.
شعر ماجرای پرسش کودکی است از مادرش که پدر کی از جبهه بر می گردد و شاعر راویی ای است
که این داستان را از بیرون می بیند و می شنود و روایت می کند :

« پس پدر کی ز جبهه می آید؟»
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که بهار
غنچه ها و شکوفه ها که رسید

شاعر بین آمدن بهار و شکوفه دادن باغ و بازگشت پدر نسبتی برقرار می کند و کودک از آن پس برای
شتاب بخشیدن به بازگشت پدر به گفتگو با غنچه ها می پردازد. باغ در اینجا می تواند نمادی از رویش و
سبزی و زندگی باشد و سکوت و خفتگی غنچه ها و باغ، رمزی از فرو خفتگی شادمانی و زندگی است.

باز کودک زمادرش پرسید
کی بهار و شکوفه می آیند؟
گفت مادر که هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند
* * *
روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جستجوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
برلب غنچه نیست بوی بهار
گفت : « ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟

البته نماد باغ و فضایی از گل و غنچه، فضایی مختص کودکان نیست هر چند که هیچ کودکی با آن بیگانه
هم نیست. اما همذات پنداری بالایی در این محیط اتفاق نیفتاده است و کودک مشارکت فعالانه ای در این
فضا ندارد، و به گفتگو بسنده می کند.
زبان این شعر نیز هرچند سالم و ساده است اما چندان صمیمانه نیست. خصوصا" وقتی که به جای حرف
اضافه « از » از شکل کوتاه شده آن « ز » استفاده شده است :
باز کودک ز مادرش پرسید / لبتان را ز خنده می بندید ؟
در پایان کودک، فعال تر می شود و سعی می کند علاوه بر گفتگو و خواهش از غنچه با سرانگشت، غنچه ای
را وا کند، اما شعر پایانی معلق دارد و ما نمی دانیم چه خواهد شد آیا بهار خواهد آمد، آیا پدر باز خواهد
گشت؟ یا نه؟

گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سرانگشت خویش وا می کرد.

سیزدهمین شعر از این مجموعه دو بیتی ایی است برای شهید حسین فهمیده، شاید بین سیزده سالگی او و
سیزدهمین شعر هم نسبتی است.

تو همچون غنچه های چیده بودی
که در پرپر شدن خندیده بودی
مگر راز حیات جاودارن را
توازغنچه ها فهمیده بودی

در این شعر نیز شاعر از تمثیل غنچه و پرپر شدنش برای شهید استفاده می کند.
در شعر « مدرسه منهای چهار » شاعر باز هم از نماد باغ و گل استفاده می کند. اما این بار بین باغ و
مدرسه نسبتی ملموس برقرار می شود و باغ استعاره ای از مدرسه است و گل استعاره از شهید.
شعر مدرسه منهای چهار شعری ساختارمند و ارگانیک است با مقدمه ای شروع می شود و به سرانجامی
پیش بینی نشده می رسد .
چینش تصاویر و معانی، مراعات النظیری زیبا را فراهم کرده است. بین فصل، گل، بهار، نقش و نگار،
خزان، باغ ، باغچه ، ازیک سو و مدرسه ، قلم ، حل کردن، منها، هزار، چهار و ... از دیگر سو تناسب
برقرار است.

فصل گل بود و بهار
فصل پر نقش و نگار
باد بی رحم خزان
ناگهان از سر دیوار پرید
و بر این باغ وزید
بهترین گل ها را
از دل باغچه مدرسه چید
چارگل، چار شهید
همه مدرسه ما غم بود
چارتا غنچه سرخ
در دل باغچه ما کم بود
من به خود می گفتم :
باید این مساله را حل بکنیم!
حاصل مدرسه منهای چهار
می شود مدرسه منهای هزار
می شود مدرسه منهای بهار
باید این مساله را حل بکنیم!
من به دنبال قلم می گشتم
پدرم نیز به دنبال تفنگش می گشت


استفاده بسیار خوب از قافیه و ردیف های مناسب در تقویت ساختمان شعر و ایجاد موسیقی نقشی موثر دارد.
بهار و نگار / پرید، وزید، چید، شهید
غم بود و کم بود / چهار، هزار، بهار
شاعر از صنعت تشخیص و جاندار پنداری نیز به خوبی بهر می گیرد . هجوم ناگهانی دشمن به باد بی رحم
خزان تشبیه شده است که ناگهان از سر دیوار مدرسه به درون باغ می پرد و چهار گل را می چیند. در این
جاست که مخاطب نوجوان، تجاوز و تهاجم دشمن را در شکلی تصویری و ملموس درک می کند. و از این
پس ذهن نوجوانانه اش درگیر این مساله می شود که باغ مدرسه منهای چهار گل، چند تا می شود. اما شهید
باغی است و هر شهید بهاری.

پس این مساله با همه مساله ها فرق دارد. آن مساله ها که در کتاب هاست پاسخی صریح و یکسان دارد، این
مساله دشوار در متن زندگی اتفاق افتاده است و پاسخ اش را هر کس باید بر پایه توان خود به گونه ای بدهد
و مهم پاسخ دادن است هر چه که باشد.

از این رو دانش آموز برای حل این مساله قلمش را بر می دارد و پدر تفنگش را.
شاعر با این شعر مخاطب نوجوانش را بسیار جدی می گیرد و مخاطب نیز خودش را و زندگی اش را.
این شعر تا پنهان ترین لایه های روح مخاطب نفوذ می کند و زیستن فعالانه او را در کسب دانایی پاسخی
می داند به حل مساله و راهی برای مبارزه و دفاع.

شعر " حضور لاله ها " شعری دراماتیک است و بیش از آنکه در هر خطش ایماژی شاعرانه بکار رفته
باشد، در کلیت فضایی نمادین دارد و اتمسفری حماسی.
شاعر به خوبی محیط کلاس را فضا سازی می کند. اول مهر و حضور و غیاب دانش آموزان، حاضر گفتن
بچه ها و مکث ها و دوباره خوانی اسامی، حسی ملموس و طبیعی را از مدرسه و کلاس پدید می آورد.
نه حرفی از جبهه است و نه از عناصر آن موقعیت چیزی به میان آمده است.

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند :
ــ اصغر پور حسین!
پاسخ آمد :
ــ حاضر
ــ قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد :
ــ حاضر
ــ اکبر لیلازاد
ــ ....
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند :
ــ اکبر لیلازاد
ــ ...

به نظر می رسد شاعر حتی در بکار گیری اسامی هم توجه های خاص داشته است. اصغر پور حسین ،
قاسم هاشمیان ، اکبر لیلازاد ، که در واقع قهرمان اصلی ترین شعر، نام کوچکش بزرگ است و
زاده لیلاست. او فرزند عاشق ترین زنان است.
تا اینجا همه چیز در موقعیت و فضایی واقعی می گذرد اما حضور یک سبد لاله سرخ و سابقه لاله
وسرخی اش درادبیات فارسی و تداعی هایش ازاینجا به بعد شعررا وارد قلمروی رمزی سمبلیک می کند.

پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما، تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد ، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم :
ــ حاضر!
ما همه اکبر لیلا زادیم !

استفاده از قافیه های طبیعی، بی آنکه به چشم بیاید، برغنای موسیقیایی شعر افزوده است.
اینجا بود، ما بودیم / دید، لرزید، جوشید/ پاسخ دادیم، اکبر لیلازادیم/
لرزیدن شانه های معلم، لحظه دشواری است، لحظه شکستن و ریختن آموزگار. و اینجاست که دانش آموزان
باید کاری کنند، واینجاست که همگی زمزمه ای را می شنوند و غنچه ای دردل هایشان می جوشد. وبه جای
فروخفتن و تسلیم، به خروش و بر خاستن می رسند .

شاعر از فعل جوشیدن برای غنچه استفاده می کند و با این استعاره در فعل و بکار گیری صنعت
بر جسته سازی، جوشیدن خون را که همرنگ غنچه ای سرخ است، به ذهن متبادر می کند.
پایان شعر، پایانی تاثیر گذار و زیباست، پایانی غیر صریح اما روشن. شاعر هیچ اشاره ای به شهادت آن
دانش آموز نمی کند اما همه شعر به خوبی این نکته را می رساند.
دانش آموز شهید دراین شعر سکوت کرده است، اما سکوت اوست که دیگران را به فریاد می کشاند. نبودن
دانش آموزان شهید دیگران را به بود خود آگاه می کند.

زبان این شعر ساده و امروزی و طبیعی است اما شعر تاثیری حماسی و غرور انگیزدارد. و مخاطب
نوجوان می تواند درمشارکتی جمعی، یگانگی را تجربه کند.عمل قهرمان اصلی شعر به دیگران نیز تسری
پیدا می کند و این فرصت را نیز به آنها می دهد تا شکوه قهرمانی را حس کنند.
اجزا پراکنده، یکی می شوند وهمه به پیکری واحد بدل می شوند. نام های مختلف رنگ می بازد وهمه یک
نام می گیرند .
نامی که بزرگ است و زاده عاشق ترین زنان. نامی که شهید است.


کتابنامه :
1 ـ امین پور ، قیصر ، مثل چشمه ، مثل رود ، تهران ، سروش ، 1376
2 ـ امین پور ، قیصر ، گزینه اشعار ، تهران ، مروارید ، 1378
3 ـ آشوری ، داریوش ، شعر و اندیشه ، تهران ، مرکز ، 1377

چهارشنبه، 16 مردادماه 1387
16 مرداد 1387 3:57 بֽظֽ | TrackBack
Comments
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com