سین هفتم هفت سین جهان
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید...

امروز چند بار اشتباه کردم؟
مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني...


ما ساكنان محله «سعادت»، چه فراموشكار شده‌ايم

others  

مهران بهروزفغاني :

دلش خانه‌اي مي‌خواست از جنس خشت و تاريخ. و حوضي كوچك دور تا دور حياطي كه آب انبارهايش، كمي نمناك باشد. كمي نفس تازه كند.
و سقف‌هايش هر چند كوتاه اما رنگين از بته گل مرغ، آينه‌هاي رنگين‌كمان و كنگره‌هايي هر چند ترك خورده با همان تارهاي عنكبوت‌هاي خسته.
دلش محله‌اي مي‌خواست پر از كوچه‌هاي آشتي‌كنان، چنارهاي قد كشيده و زخم نخورده از طومار يادگاري‌نويسي‌هاي من و تو. و مردمي كه خشت خاك خورده و غريب خانه‌هايشان را به نونواران نبخشند.
اما هر بار كه خانواده‌اي از اين محله خوشبخت سال‌هاي دور، كوچ مي‌كند و من و تو همبازي‌هايمان را از دست مي‌دهيم، بلوط كوچه‌مان هم خميده‌تر مي‌شود. مقرنس‌هاي خاك خورده، مي‌شكنند مثل من، مثل تو و مثل همه پرستوهايي كه از پس هزاران سال، اينجا را، اين خانه و محله را آشيانه امن مي‌دانستند.
مگر ما و آنها چند سال زنده مي‌مانديم كه بايد اينچنين از هم جدا مي‌شديم؛ همبازي‌هايم را مي‌گويم، شهر فرنگي دوره گرد كوچه و محله خوشبخت‌مان را مي‌گويم.
ما، ساكنان محله «سعادت»، چه بي‌وفاييم. چه زخم‌ها كه بر صورت اين خانه‌ها و كوچه‌هاي تاريخ نينداخته‌ايم. چه زود گذشته‌ها را فراموش مي‌كنيم؛ آن بلوط افراشته، آن مقرنس‌هاي نو. ما چه بي‌وفاييم.
«بحران» چه زودتر از خودمان، آوار مي‌شود بر پيكر تاريخ؛ آنجا كه زندگي كرديم، آنجا كه با هم بزرگ شديم. اما كسي نبود كه بگويد در مدرسه بايد تاريخ محله‌مان را بخوانيم و عصرها كه كودكانه و بازيگوش، وقتي همه زنگ‌ها و كلون‌ها را بر هم مي‌زنيم تا شادمانه، زيركي كنيم، درس تاريخ را در محله تمرين كنيم.
بزرگ‌تر كه شديم و نيمكت‌هاي مدرسه حواله‌مان كرد به دانشگاه، باز هم كسي نبود تا بگويد «اگر گذشته‌تان را فراموش كنيد، ادامه راه ملال‌آور مي‌شود.» اگر اتاق‌هاي خشت و گل، اگر آب انبارهايتان را و سرسراي همنشيني خانواده را و چلچراغ خانه‌تان را از دفترچه خاطرات و حافظه‌تان پاك كنيد، صد سال هم زنده ماندن و نفس كشيدن در حصار سنگ و آهن، هويت گمشده را زنده نمي‌كند.
من و تو، چه كم حافظه شده‌ايم.
پستوهاي خانه قديم‌مان يادت هست؟ عطر شب‌بوها را هنوز به ياد داري؟ وقتي كه باران پاييز، نم نمك خاك را هوا مي‌داد و تو دلگير از دعواي لحظه‌هايي پيش، مي‌پيچيدي توي شب‌بوها كه عطر هويت مي‌دادند.
گفته بودي باران را دوست داري؛ در خاك غريب و خانه‌هاي خشتي. اما چه فراموش‌كاريم، من و تو. از آن خشت و حوض عكس نگرفتيم به يادگار و آن بقچه‌هاي هزار گره مادربزرگمان را هم داديم بر باد.
حالا، بحران زندگي در چهار ديواري‌هاي كوچك ساختمان‌هايي بلند قامت و بي‌ريشه، حافظه‌مان را پاك كرده‌اند. و ما چه بي‌حوصله از اين زندگي سرعت ثانيه‌هاي دويدن بدون تاريخ را مي‌پاييم.
ما چه فراموش‌كاريم. ما چه كم حافظه شده‌ايم.

سه شنبه، 17 آذرماه 1383

شنبه، 27 دیماه 1382
27 دی 1382 0:18 قֽظֽ
Comments

پرواز آفتاب و نسیم و پرنده را می دانم و صفای دلاویز دشت را
اما من این میان پرواز لحظه را افسوس می خورم
پرواز این پرنده بی بازگشت را فریدون مشیری
بسیار خوب بود

Posted by: زهرامشیری at 13 خرداد 1387 9:26 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com