others
مولانا در مسير سير و سلوكش دليل ديگري هم براي خاموشي داشت.حرف زدن زياد، آفات زيادي هم مي آفريند. او عقيده دارد كساني كه زياد حرف زده اند اين جهان را خراب كرده اند.پس خاموشي مولانا يك دعوت اخلاقي هم هست.خموشي او همه جا عرفاني و زبانشناختي نيست...
دكتر عبدالكريم سروش
با اينكه من ۴۰ سال است كه با مولانا –اين مرد بزرگ-همسفرم و به اين همسفري مباهات مي كنم اما سخن گفتن از او به غايت دشوار است.مولانا بارها به اين نكته اشاره كرده است كه اگر آدمي هزار زبان داشته باشد چون به نزديك وكيل الله مي رسد نمي تواند با هزار زبان خود سخن بگويد و اين بزرگوار كه اقيانوس است و معارفش آدم را دچار هراس مي كند لب از سخن گفتن فرو بسته. ولي من در سخن خود باز هم از او وام مي گيرم.البته آدمي بايد شناگري بياموزد و حتي هيبت حضور مولانا او را چنان نگيرد كه نتواند از درياي معرفت او بهره برداري كند.درباره مولانا بايد سخن گفت اما نه در همه ابعاد و اگر كسي گفت سخن اصلي مولانا چيست ادعايش را باور نكنيد.او يك سخن اصلي ندارد.معارف بسيار در درياي اوست كه سهم ما جرعه اي گرفتن از اين درياي مواج است. اين بزرگوار كه حرف هاي بسياري براي گفتن داشت خموشي را برگزيد و از اين رو خاموش يا خموش تخلص مي كرد.تكرار اين تخلص در شعر مولانا به حدي است كه مولانا به اين معني عنايت خاص داشته است بر خلاف اينكه برخي تخلص او را "شمس"دانسته اند. مقصود او از اين عنايت،از يك سو شكافتن پوست كلام است و از سوي ديگر خاموشي پيشه كردن. مولانا با اين همه گفتار خاموشي خود را بيشتر از سخن اش مي داند؟به راستي اين خاموشي چيست؟سرٌ فضيلت آن در كجاست و چه بهره اي دارد؟مولانا در دفتر اول اشعار مشهوري دارد كه در آنها اشاره مي كند «سخنان زيادي دارم كه با خليل نگفته ام اما دوستان و نزديكان مهرباناني هستند كه شايسته اين سخنانند.او مي خواهد بدون پرده زبان معارف را با محرمان در ميان بگذارد. گله از زبان، شكايتي است كه همه عرفاي ما داشته اند.مولانا زبان آورترين شاعر فارسي زبان است و به طور قطع سعدي و حافظ در اين ميدان با او همتاز نيستند. و او با وجود همه اين توانايي، زبان برايش كافي نيست.زيرا قدرت انديشه هاي او چنان است كه زبان را ياراي بيانش نيست. "من ز بسياري گفتارم خموش" او مي گويد كه به دنبال اشارت نرويد عبارت را دريابيد. داستان شاهزادگان كه در دفتر ششم ناتمام مانده بهترين نمونه براي خاموشي در آثار مولانا است. مولوي در اين داستان به وضوح مي گويد نكته را تا جايي مي توانم بگويم و از آنجا به بعد پشت ديوارهاي زبان متوقف مي شوم.داستان شاهزادگان بهترين مثال در عالم محسوس است براي امري معقول.مولوي تنها سر رشته اي به دست ما مي دهد پس از آن بر اين عقيده است كه خموشي زبان دريائيان است. زبان جهاني ديگر.اما اين به آن معناست، كه آنان كه در اين دريا غرقه مي شوند نه خاموش هستند و نه گويا. مثنوي با واژه "بشنو" آغاز مي شودو قرآن با كلمه " اقراء".شان مولانا درجه بخوان نبود او خاموشي را تلقين مي كرد. " دم مزن تا دم زند بهر تو روح آشنا بگذر از او كشتي نوح" او بعدها در مسير كمال پيش رفت و به "بگو"هم رسيد. اما از "بشنو" شروع كرده بود نه از" بگو". مولانا در ابتداي مثنوي درس سكوت مي دهد و شكايتي هم كه به آن نسبت داده اند شكايت نيست حكايت است. "من ز جان جان شكايت مي كنم من نيم شاكي روايت مي كنم" شكايت مولانا صوري است.او هميشه يك راوي است.مولانا آنقدر پيش مي رود كه در پايان مثنوي به خاموشي مي رسد.خاموشي او در پايان دفتر اول تعجب برانگيز است.چرا دو سال خاموش مي شود؟مورخين آورده اند كه او به دليل وفات همسر حسام الدين خاموش شد.اما باور كردن اين مساله به غايت دشوار است.از يك خطيب عارف و ماهر بعيد است كه به دليل فوت همسر حسام الدين به مدت دو سال درس و بحث خود را متوقف كند. "اي دريغا لقمه دو خورده شد جوشش فكرت از آن افسرده شد" نمي دانيم چه بوده كه جوشش فكرت مولانا را متوقف كرده است . ماه او مثل خوشه پروين در آسمان تكه تكه و بي نور شده است.مولانا صبر مي خواست تا اين آب دوباره به جوشش درآيد.او خاموشي گزيده بود چون حرفش تمام شده بود بعدها فهميد كه سر بي گفتار بودن چيست؟چطور مي توان گفت بسيار هم گفت اما ياوه گويي نكرد؟ او در دفتر پنجم اين اشارت را مي آورد.مولوي با فهم اين اشارت به حوزه تجربه نبوي نزديك مي شود. پيامبر با"قل" شروع كرد و من با بشنو.تفاوت در چيست؟ پيامبر به منبعي بي كران وصل بود مخزني جاودانه و بي پايان آنچنان كه مي توانست بگويد و باز هم بگويد و مشتريان خود را نگه دارد. اما كساني كه ظرفيت محدودي دارند كم مي آورند .مثل معلمي كه جواب پرسش هاي شاگردانش را ندارد و با آنها ترشرويي مي كند.اينجا بود كه خاموشي و گفتار جاي اصلي خود را پيدا كرد. اي خمشي مغز مني، پرده آن نغز مني كمتر فضل خمشي كش نبود خوف و رجا خوف و رجا متعلق به حوزه دين داري است. اما مولانا عقيده دارد عاشقي بيرون از دين داري است. "پاكبازي خارج هر ملت است" ملت همان دين است، عاشقان پاكباز قربانيان ويژه خداوند بيرون از حوزه ملت هستند.بي شائبه مي گيرند و بي شائبه در مي بازند و مي بخشند.همچنان كه پيامبر در پاسخ به آنان كه به عبادات بي اندازه او خرده مي گرفتند گفت: "جوشش عشق است، نه از خوف و رجا" پيامبر در انتها پاداشي نمي خواهد. اينجاست كه به منطق مولانا درباره خاموشي نزديك مي شويم.ما هميشه پوست ها و قشرها را به مردم تحويل مي دهيم و غافليم از آنكه، گوهر ناب در پرده خاموشي نهان اس