سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


آيكو، بانوي برف! جان ما را نگير

others  

نامش را هنوز به خاطرها سپرده‌اند. سفيدپوش و بلند قامت است... گفت اين منم بانوي برف. آمده‌ام تا نفس گرمي در جان تو بدمم. مرد آرام گرفت و دوباره خفت و آيكو در تن او دميد و جانش گرم شد و به اين ترتيب درگذشت...

نامش را هنوز به خاطرها سپرده‌اند. سفيدپوش و بلند قامت است. از پشت كوه‌هاي بلند و سرمازده مي‌رسد. كودك سرماست و اگر دير بجنبيد و خوابي عميق شما را ربوده باشد، با يك بار نفس او مي‌ميريد.
«بانوي برف» كه اين روزها در كمين مردم جهان نشسته، تاريخي به بلندي اسطوره‌ها دارد و زائيده تفكر مردم سرزمين شگفتي‌هاست. از خاطره‌هاي مردم ژاپن متولد شده است و پشت اين يادها و نشانه‌ها، حكايت‌هاي بسياري از قربانيان «آيكو» بانوي برف در ژاپن شنيده مي‌شود.
اگر چه در فرهنگ ايراني نمادهايي همچون ننه سرما داريم و حكايت‌‌هاي خواندني و شنيدني بسياري نيز از اين شخصيت تاريخي زاده خيال، در دست است، اما آنچه بانوي برف ژاپن از خود به جاي گذاشته موضوعي ديگر است.
اسطوره بانوي برف ژاپن به نام آيكو چنين آغاز مي‌شود : روزگاري دور كه از پس باراني سيل آسا و خانمان برانداز، مردم ژاپن را برفي هولناك در بر مي گرفت و همه از دست برف به خانه‌هابشان پناه مي‌بردند، نيمه‌هاي شب كه يخ، سرما و برف را فرصتي براي آب شدن پيدا مي‌شد سفيدپوشي بلند قامت از جنس سرما به خانه‌ها راه پيدا مي‌كرد و سروقت خفتگان مي‌رفت و جانشان را مي‌گرفت.
مردم ژاپن، افسانه بانوي برف را چنين درك كرده‌اند:«آيكو» شبي از شب‌ها به خانه دو جوان كه از شدت برف و سرما كنار هيزم خفته بودند و پلك‌هاي سنگينشان را حتي هياهويي چون جنگ و شليك گلوله‌ها باز نمي‌كرد، رفت و نفر اول را كه ميانه سال بود بيدار كرد و گفت كه اين منم، بانوي برف. مرد كه خواب و بيدار بود و گوشش بدهكار هيچ چيز و هيچ كس نبود، جواب داد: تويي بانوي برف. آمده‌اي اينجا كه جان مرا بگيري؟ بانوي برف با همان چرب‌زباني‌هايش كه در طول تاريخ توانسته بود ژاپني‌هاي گرفتار سرما را فريب دهد گفت: اين منم بانوي برف. اما آمده‌ام تا نفس گرمي در جان تو بدمم. مرد آرام گرفت و دوباره خفت و آيكو در تن او دميد و جانش گرم شد و به اين ترتيب درگذشت.
قرباني دوم آيكو پسرك جواني بود كه هوشيار خفته بود و چون از قديمي‌ها افسانه بانوي برف را شنيده بود مي‌دانست امشب اتفاقي خواهد افتاد و شايد آيكو به خانه آنها بيايد. پس تقريبا هوشيار بود.
بانوي برف پس از گرفتن جان مرد ميان سال، چشم طمع به پسرك داشت و بر بالين او رفت و خواست نفس گرمي در او هم بدمد كه پسرك بيدار شد و گفت: اي بانوي مهربان من كوچكم. ببين كه هنوز پشت لبم سبز نشده و قدم چه كوتاه است. من هنوز آرزوي زندگي دارم.
آيكو كه التماس‌هاي پسرك را ديد، جواب داد: تو دلم را به رحم آوردي. در تو نخواهم دميد اما بايد قول بدهي تا آخرين لحظه و روز زندگي‌ات از اين اتفاق با كسي سخن نگويي. پسرك قول داد و آيكو با شولاي سنگين خود از خانه‌شان رفت.
مردم ژاپن كه اين حكايت را، سينه به سينه نقل كرده‌اند و هروقت برف سنگين مي‌بارد و در محاصره سرما قرا مي‌گيرند از يادآوري نام بانوي برف مي‌لرزند، ادامه اتفاق آن شب را چنين تعريف مي كنند: آيكو آن شب رفت و پسرك با ترس خوابيد. سال‌ها گذشت و پسرك به مرد جواني در آستانه ازدواج تبديل شده بود و پس از گشت و گذار فراوان، همسري انتخاب كرد. نامش آيكو بود. در كنار يكديگر زندگي خوبي داشتند تا اينكه يك شب سرد كه آسمان را برف پوشانده بود مرد جوان دل به دريا زد و پرده از راز برداشت و به همسرش گفت: آنچه به تو مي‌گويم يك راز است كه تنها بايد ميان من و تو بماند و...... و اين چنين خلف وعده كرد و گفت آنچه را كه گفتني نبود.
آخرين جمله‌ها را تمام نكرده بود كه آيكو، همان همسر يگانه، به زني سفيد پوش با قامتي بلند تبديل شد و مرد جوان دريافت كه همبالينش همان بانوي برف بوده است.
... آيكو، بانوي برف چنان كرد كه سال‌ها پيش تصميمش را داشت اما پسرك از او امان خواسته بود.
جلال بهرنگي

دوشنبه، 26 بهمنماه 1383
26 بهمن 1383 2:21 قֽظֽ

نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com