سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


بره كشون...!

others  

داستانی بر اساس واقعیت، نوشته احسان یغمایی باستان شناس_ حالا اين فضلي‌خان لنج‌دار نمي تونست پسرشو توی بيمارستان ختنه كنه ؟ صفورا سكوت كرد و زیر لبي گفت:آقا فضلي كه پسر نداره... دخترشو باید ...

باورم نميشه،انگار همين ديروز بود. دو، سه هفته پيش، غروب وقتي با چند تا از كارگرها از قلعه برمي‌گشتيم ديدم دو سه خونه اون طرف‌تر از خونه ما خبرهايي ا‌ست. يكي رفته روي صندلي و داره از اين لامپ‌هاي پلاستيكي نصب مي‌كند، يه بره مردني لاغر هم به طناب بسته بودن دم در.
پرسيدم:
_ چه خبره؟ دارن چراغوني ميكن، بره ا‌م آوردن و... عروسيه؟
عبدالله كه از فصل اول حفاري با ما كار مي‌كرد، جواب داد:
_ نمي‌دونم، چي بگم، همسایه شماست:
آخه من با اینا رفت و آمد...
حرفم تمام نشده بود كه مرتضي قطاراني _ كه پسر جوان خوش سر و زباني بود، _ با لبخندي شيطنت‌آميز گفت:‌
_‌ بخور، بخوره! بره كشونه، سور و سات روبراس!
چيزي نگفتم، دم در از همه خداحافظي كردم و يك راست رفتم توي اتاق خودم. مي‌خواستم سكه‌هايي كه پيدا كرده بودم با دقت زير ذره‌بين ببينم... هر چند روشون خيلي زنگار گرفته بود. هنوز ننشسته بودم كه صفورا خانم با يك سيني چاي اومد. مي‌دونست تا بيام خونه اگه ظل گرما هم باشه باز چاي مي‌خورم. با همان لبخند هميشگي گفت:‌
- سلام دکتر! خسته نباشين.
-سلام صفورا خانم، شما خسته نباشين، چه خبر؟ كسي تلفن كرده؟ كسي اومده؟
-خبر سلامتي! از ميراث بندرعباس تلفن كردن
-خب... چي گفتن؟
-راستش درست نفهميدم، گفت آخر اين ماه جشن موزه، جشن ميراث، خلاصه جشن سخنرانيه، يه همچين چيزهايي...
- خوب... خوب 28 ارديبهشته و گفته، 10 روز ديگه، روز موزه ست،ديگه كسي؟
- يكي هم از تهران تلفن زد و گفت از اداره‌ست، اسمشو نگفت..
- ببينم، خانم ياسيني كه مياد پول كارگرا رو ميده نبود؟
- نه... اونو مي‌شناسم، مرد بود.
- خوب... شايد از دفتر آقای گلشن بوده
- چي بگم... من كه نمي‌شناسمشون، شايد...
و كمي جلوتر آمد، نگاهي به سكه‌ها انداخت و پرسيد؛

- طلاست؟
- اي صفوراخانم... طلا؟ اگر طلا بود كه ما آلان اينجا نبوديم، تو اين آخر دنيا نقره‌م نيست تا چه برسه به طلا
- مسه، مسه، چه گرت سبزي هم روش گرفته، داغون نشده، رطوبت اين جا همه چي‌رو خراب مي‌كنه.
- كاره، مفرغه، زنگار همه جانشو خورده... بايد بندازش تو آب ليمو، ميشه يه كمي بياري؟
- باشه، حالا پاك ميشه، يا مثل اوناي ديگه فرقي نمي‌كنه؟
- نمي‌دونم، شانسه ديگه. اين جا ديگه آزمايشگاه ما اون كاسه لب پريده است و آب ليمو، بالاخره يه كمي هم كه پاك بشه خوبه، شايد بشه خوند چي نوشته...
داشتم چاي مي‌خوردم كه برگشت. با كاسه و آبليمو. سكه‌ها را انداختم اون تو و گفتم:
- شام چي داريم؟ بچه‌ها امشب از لافت ميان، خسته و گرسنه. تو اين سه، چهار روز همش تن و تخم مرغ خوردن
- غذاي ظهر هست، به همه مي‌رسه.
- كوسه ماهي؟
- آره ديگه... همون كه ظهر خوردين
- باشد... خوبه اندازه باشه ديگه بهتر
- زيادم هست، تازه بايد برا فردا هم بذارين
- اه، ديگه براي فردا واسه چي؟
- آخه من با اجازه‌تون فردا نميام
بي‌اختيار همين طور كه داشتم سكه‌ها رو توي آب ليمو مي‌ذاشتم، سرمو بلند كردم و توي چشمانش كه دور تا دورش با نقاب بسته بود، خيره شدم و گفتم:
- اه ... چرا؟
- و يك لحظه فكر كردم؛ اگر صفورا نياد همه نظم حفاري و زندگي، بهم مي‌ريزه، اين بود كه خيلي جدي ادامه دادم: نه... نه نميشه... صفورا خانم شما نباشين كار ما لنگه
- دكتر! دو ماهه آومدم، يه روز مرخصي مي‌خوام، خوب حقوق فردا رو ندين.
- نه بحث حقوق نيست. بايد بيايي، حالا درست وسط كار و حفاري تو مي‌خواي ول كني براي يه روز نيايي؟
- فقط يه روز... خيلي زياده؟
- آره كار ما لنگ ميشه ... همون يه روزم زياده.
- نه بايد برم. همين فردا، پس فردا علي الطلوع سر كارم، بعد از دو ماه يه روز حق ندارم برم؟
نمي‌دونستم چي بگم ... راست مي‌گفت، دو ماهه اينجاست، از صبح تا 6، 7 غروب. تازه بعضي جمعه‌هام مياد غذا مي‌پزه و مي‌ره، اما بدون صفورا واقعا كار ما بهم مي‌ريزه... اينم راست ميگه، از سر ناچاري گفتم:
- باشه، فردا نيا، خودمون يه كاري مي‌كنيم، از بيرون غذا مي‌گيريم، يا به يكي از كارگرا ميگم بياد بپزه و ظرفا رو بشوره.
- نه... نه با اون دست و پاي گرت و خاكي و كثيفشون، آشپزخونه رو بهم ميریزن نمي‌خواد بهشون بگين، همه جا رو به گند ميكشن، خودم براتون ميارم.
- مياري؟ از كجا؟
- از مهموني ديگه...
- از مهموني؟ و زير لبي گفتم: ببين تو رو خدا ! كار و زندگي ما رو بهم مي‌ريزه كه بره مهموني... از مهموني كه نميشه غذا آورد.
- چرا ميشه... راشم دور نيست، همين چند خونه اون‌ورتر... منزل فضلي
- آهان... همون كه چراغ آويزون كردن؟
- آره
- ديدم يه گوسفند دم در بستن، قشم كه بره نداره، از كجا آوردن؟
- از بندرعباس. لنج داره.
- خب كه اينطوره... حالا مهموني چي هست؟ كي هست؟
صفورا كمي من من كرد، نگاهش رو به سكه‌ها انداخت و با ترديد گفت:
- راستش اينه كه ختنه سورونه
- خب مباركه، مباركه... حالا اين فضلي‌خان لنج‌دار نمي تونست پسرشو توی بيمارستان ختنه كنه كه زندگي ما بهم نريزه؟
صفورا مدتي سكوت كرد و نگاهي كشدار به سكه‌هايي كه من‌ زير و رو مي‌كردم انداخت و زير لبي گفت:
- آقا فضلي كه پسر نداره... دخترش ...
- خب، دخترش، پسر دخترش، خب اينو وقتي زاييد ختنش مي‌كرد
- نه... نه...
- نه... ؟ پس چي؟
- نه خود دخترشو باید ختنه کنند!
- سكه‌اي كه با ذره‌بين نگاه مي‌كردم از دستم افتاد تو آب ليمو، ذره‌بين را گذاشتم روي ميز. با چشم‌هاي از حدقه درآمده رو كردم به صفورا گفتم:
- دخترش ! ختنه سورون دخترش؟ اين... اين... اين دختره 7، 8 ساله؟
- آره ديگه نرجس
- نرجس كه خيلي كوچيكه، ده سالشم نميشه، اينو ميخوان...
حرفم را قطع كرد و خيلي جدي گفت:
- 7، 8 سالش؟ ده سالشه، سه، چهارسال ديگه عروس ميشه، فكر مي‌كنين اين جا تهرانه كه زناني گندشم هنوز عروسك بازي مي‌كنن؟!
- اينجا دختراي 13، 14 ساله مادرن!
اصلن نمي‌دونستم چي بايد بگم... همين طور مثل مات‌زده‌ها مونده‌بودم، زبونم سنگين شده بود، با صداي خفه و خشكي گفتم:
- كه اين طور... كه اين طور
- صفورا گفت: آره... خب رسمه ديگه
رو كردم به صفورا و پرخاش كنان گفتم:
- خب رسم، قبول. بزرگه قبول، اين جا تهران نيست، اينم قبول، بفرماييد شما براي چي مي‌خواي بري؟ چه ربطي به تو داره كه كارتو تعطيل مي‌كني؟
- صفورا كه برافروخته شده بود، صدايش را بلند كرد و جواب داد:
- چرا ربطي نداره؟ كلي هم ربط داره، آخه خواهر من همه‌كارس...
- آهان... كه اين طور، خواهر تو قابله‌ست، تو هم وردستشي، با هم ميرين كه... نگذاشت حرفم تمام شود محكم گفت:‌
- هم كمكش مي‌كنم هم غذا مي‌پزم
- براي يك لحظه سرم گيج رفت. دستم رو گرفتم به لبه ميز كه نخورم زمين. داغ نشده بودم. با غيظ سيگار نصفه كارم و خاموش كردم، آن قدر دهانم خشك شده بود كه يك كلمه هم نمي‌تونستم بگم، ته مونده‌ تلخ چايي رو سركشيدم و با عصبانيت گفتم:
- خيلي خب، باشه، برو، برو فردا نيا، اما غذاي اينارو براي ما نيار... آوردي نياوردي هان...! فردا نيا، اگر هم دلت خواست اصلن ديگه هرگز نيا... تو كه وردستي، وردست خواهرتي، ديگه پول ميراث و مي‌خواي براي چي؟
صفورا با صداي بلندي كه مي‌لرزيد جواب داد؟
- نه كه خيلي‌م پول مي‌ديدن، ارواي باباي ميراث با اون پوش كه دو ماه دو ماه نمي‌ده؟
- جرات نكردم به صورتش نگاه كنم، اما احساس كردم كاملا برافروخته شده، سيني چاي رو از روي ميزم كشيد و از اتاق رفت بيرون...
من همين طور روي سكه‌ها خم شده بودم و نگاهشان مي‌كردم، اما نه چيزي مي‌ديدم نه چيزي مي‌فهميدم. چشم‌هايم هيچ جا رو نمي‌ديد. عرق سردي روي پيشانيم نشسته بود. توي ذهنم همه چيز ريخته بود بهم. اين سكه‌هاي لعنتي پوسيده ‌زنگار گرفته، نيامدن صفورا ، بي‌پولي و بی حقوقي كارگرا، اين دخترك، غذاي مهموني، اگه صفورا قهر کنه و ديگه نياد ... صداي يك نواخت كولر، چه حماقتی كردم، اين هواي شرجي كه موقع غروب هم دست برنمي‌داشت... سر و صداي ظرف شستن صفورا... همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من يك باره بهم بريزم... زيرلبي گفتم: زنیکه بی چشم و رو، روزي 6 تومن مي‌گيره، صبحانه و ناهارشم مي‌خوره، دو قورت و نيمش باقيه... اين حفاري نكبت هم تموم نميشه، راحت شم...
نمي‌دونم چه مدت گذشت، يك ساعت، دو ساعت، روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم كتاب سفير اسپانيا رو مي‌خوندم. چند روز بعد از فتح قلعه قشم آمده اين جا. چه كشتاري شده تو اين قلعه، لاشه‌ عربا، ايرانيا، پرتغاليا روي هم انباشته شده بودن... فكر كردم براي نتيجه گیری حتما بايد اين نوشته رو بيارم كه صفورا با لحني نمي‌دانم كينه توزانه، خشمناك‌ يا دلخور، يا يك همچین چيزهايي از توي هال گفت:
- من دارم ميرم، چاي با شعله ي‌كم رو گازه، آب معدني هم نداريم، خودتون بخرين ديگه...
- من همين طور كه دراز كشيده بودم با لحني آرام گفتم :
- دستت درد نكنه صفورا خانم، آب معدني هم مي‌خرم، چشم، چشم! برو به اوميد خدا. و بدون خداحافظي در و محکم بهم كوبيد و رفت.
- فرداي آن روز، سر شب توي هال داشتم سيگار مي‌كشيدم و تلويزيون نگاه مي‌كردم كه صفورا با يك قابله غذا آمد، قابله را گذاشت روي ميز و گفت:
- سلام دكتر! اينم غذا، خودم پختم، ظهر چي خوردين؟
- سلام صفورا خانم، خسته نباشي. ظهرم يه چيزي خورديم. تن و تخم‌مرغ و اينا، خب مهموني خوش گذشت؟ خوب بود؟
- خيلي خوب بود... جاي شما سبز، شما چي كار كردين؟
- دوستان به جاي ما... هيچي، كاري نكرديم، مثل هر روز عملگي و خاكارو زير رو كردن...
- و همين طور كه حرف مي‌زدم، چشمم افتاد به دم در و خانمي كه ايستاده بود، رو به صفورا كردم و گفتم:
- صفورا، اين خانم كيه دم در وايستاده؟
- خواهرم ديگه
- اه... چرا دم در وايستاده! بابا تعارفش كن بياد تو . اونجا خيلي بده، بهش بگو بياد تو
- صفورا نرسيده دم در داد زد؟
- كبري ! كبري ! بيا تو، دكتر ميگه بياتو
- نه صفورا خوبه... بيا بريم ديگه، دير شد، چقد معطل مي‌كني هان...
- حالا ميريم، ديرنميشه، يه دقه بيا تو، تا چادر مو عوض كنم، بيا بشين، آقاي دكتر مي‌خواد ببينتت!
- و خواهرشو آورد توي هال... سلام علیكي كرديم و نشست روبه‌روي من به صفورا گفتم:
- صفورا خانم از خواهرت پذيرايي كن، ببين چي داريم، آب ميوه براش بيار، ببين ميوه داريم براش بياري...
- همه چي صرف شده، جاتون خالي همه چي خورديم
- دوستان به جاي ما، نوش جان، اينجا هر چي هست متعلق به شما و صفورا خانمه
و همين طور كه اين تعارف‌ها را مي‌كردم، به قيافه‌اش خيره شدم، سيا چرده‌تر و پيرتر از صفورا، اما كم و بيش لباسش مثل صفورا بود، مثل همه زن‌هاي قشمي نصف صورتش زير نقابي كه زده بود، معلوم نمي‌شد، اما بقيه چهره‌ش چين‌هاي عميقي داشت. وقتي دست لاغر، چروكيده و سياهش را دراز كرد كه ليوان آب ميوه رو برداره، ديدم روي مچش خال كوبي شده، اما نقشش معلوم نبود، يك چيزي مثل ماهي يا قايق... مي‌خواستم هر جور شده سر حرف و باز كنم، اما نمي‌دونستم از كجا... آخرش پرسيدم:
- شما مثل صفوراخانم اهل قشمي؟
- آره... اما اصليت ما از باسعيدوه، اونجا رفتین؟
- چند بار، آره بندر باسعيدو رو ديدم، جاي قشنگيه، صفورا نگفته بود كه خواهرش قشم زندگي مي‌كنه.
- نه، من همون باسعيدوم، صفورا اينجاست. صفورا ديگه شما رو ول نمي‌كنه!
- لطف داره، ما الان سه ساله... آره امسال سال چهارمه زير سايه صفورا خانم هستيم، حفاري ما رو اون مي‌چرخونه
- برا همين اينجا مونده، من همون با سعيدوم
- پس خونه شما اونجاست... جاي خوبيه، چي كار مي‌كنين؟ مامايي؟ يعني بچه ميزائونين؟
- همه كار! دكتر همه كار ! بچه مي‌زائونم، نون مي‌پزم، جنس ميارم، بند عروس ميندازم... چي بگم، همه كار...
- . بي‌اختيار پرسيدم:
- ختنه‌م كه مي‌كنين!
- اي... گاهي... بعضي وقتا كه پيش بياد، خودم هشت تا بچه دارم، هشتا نون خور.
- ماشاءالله، زنده باشن... خوب شوهرتونم كار مي‌كنه ديگه
- شوهرم؟!
- مگه كجاست؟ مرده؟ پيشتون نيست؟
- نه زنده‌ست، اما خدا مي‌دونه كجاست، خبر مرگش رفته دوبي، نمي‌دونم راس‌الخيمه، عجمان، گور مرگش نمي‌دونم كجا، سه ساله كه رفته، خبرش و... حرفش را قطعه كردم و گفتم:
- نه... خدا نكنه، خب داره كار مي‌كنه، براتون پول مي‌فرسته ديگه...
- چه كاري؟ چه باري؟ پولش بخوره تو سرش، منو با هشتا قد و نيم قد گذاشته رفته. ايشالا خبر مرگشو بيارن
- نه... نه... نگين كبري خانم، خدا نكنه، بالاخره پدر بچه‌ها تونه، اونم داره كار مي‌كنه، زحمت مي‌كشه
- هه ... چه كاري .دلم خوشه شوهر دارم!
- نگاهي به صفورا انداخت و خنديد، دندان‌هايش درشت و زرد بودند و چين‌هايش عميق‌تر. رو كردم و گفتم:
- خوب، اينه ديگه، چيكار ميشه كرد؟ عوضش شما كار مي‌كنين. زناي قشمي خيلي سخت كارن...
- بگو سخت جونن، بگو سگ جونن... آقاي دكتر!
- نه خدا نكنه... سخت كوشن
- لحظه‌اي سكوت شد و يك دفعه بي‌آن كه بفهمم چي مي‌پرسم و چي مي‌گيم،تو چشماش، چشم‌هاي سياهي كه هنوز ته برقي داشتند، خيره شدم و گفتم:
- حالا با چي ختنه مي‌كنين؟
از سئوال خودم ترسيدم. بي‌اختيار تكيه دادم به صندلي و كمي فاصله گرفتم، اما برخلاف تصور من كبري تعجبي نكرد، چون توي قسمت كمي از چهره‌ش كه بيرون از نقاب بود، شگفتي نديدم. خيلي راحت گفت؟
_ با چي؟ خوب معلومه ديگه ... با تيغ.
_ با تيغ؟ همين تيغاي ژيلت، يعني ... تيغ صورت‌تراشي يا تيغ سلموني؟
_ چه فرقي مي‌كنه؟ تيغ بايد تيز باشه، بايد ببره، حالا چه ژيلت چه سلموني، تيزيش مهمه ... .
و رو كرد به صفورا و هر دو خنديدند. حتما از سؤال‌هاي احمقانه من خندشون گرفته بود. من هم از زور پكري خنديدم، اما كمي بعد وقتي كبري با دو تا انگشتش قند برداشت كه چاي شو بخوره، همون خنده زوركي هم مرد. مثل اين كه با پتك كوبيدن تو سرم. هاج و واج مونده بودم، سيگاري روشن كردم و به انگشت‌هاي بلندش خيره شدم، به دست‌هاي چروكيده سياه و لاغرش. دلم مي‌خواست چشم‌هامو مي‌بستم و هيچ چيز نمي‌ديدم. توي دلم گفتم: چرا اينا نمي‌رن؟ برن ديگه. آخه اين سوال‌هاي احمقانه چيه من مي‌كنم؟ هيچي نگم بلكه برن گورشونو گم كنن! اما هيچ اختياري از خودم نداشتم، سرم و انداختم پايين، كمي مكث كردم و آخرش زير لبي گفتم :
_ حالا ... اصلن چرا اين كار رو مي‌كنین؟
_ دكتر شما كه ماشاءالله درس خونده‌اين، سواد دارين، اين سنته، سنت ... از قديم بوده، حالام هست و تا دنيا هست، هست ...
و صفورا كه كنار خواهرش نشسته بود، ادامه داد:
_ اين رسمه، گناه داره
_ درست.
و كبري دنباله حرفشو گرفت و گفت:
_ پسر و دختر وقتي عروسي مي‌كنن بايد طيب و طاهر باشن، بايد پاك باشن. بايد ختنه‌گاه به ختنه‌گاه بچسبه و گرنه زناست، گناي كبيرست ...
_ بعله ... درسته، كاملا درسته.
_ شما خودتون خوب مي‌دونين، گناه كبيره غيرقابل بخشايشه و صفورا گفت:
_ آقای دكتر خيلي با سواده، خيلي چيز خونده‌ست، فهميدست، كلي سال درس خونده
_ نه ... نه صفورا خانم، شما لطف دارين، ولي اينجورام نيست. من چيزي نمي‌دونم، فقط يك كمي از باستان‌شناسي مي‌دونم، همين و بس.
كبري پوزخندي زد و گفت:
_ خب ياد ميگيرين، مي‌پرسين، پرسيدن كه عيب نيست. ندانستن عيبه.
_ بله ... درسته. كاملا همين طوره كه مي‌فرماييد.
اما در همون لحظاتي كه اين حرف‌ها رو مي‌زدم پيش خودم فكر كردم؛ حتما اينام ختنه شدن، اين خواهرا، دختراشون، مادرشون، مادربزرگشون، همه زناي ايل و تبارشون ... خوبه بپرسم! اما بعد پشيمان شدم و به خودم نهيب زدم؛ بابا ول كن، براچي مي‌خواي بپرسي؟ دنبال شر مي‌گردي؟ آخرش يه كلفتي بارت مي‌كنن هان. اينا پر رو هستن و يه چيزي ميگن كه تو جوابش بموني ... و ... و چشممو انداختم به تلويزيون بندرعباس كه اخبار استان را پخش مي‌كرد، از بارگيري اسكله، باروري درختان خرما، گرفتن موتور سوارهاي متخلف و ... و بالاخره موضوع صحبت افتاد به گلدوزي لباس‌ها، قاچاق، حفاري، غذا پختن صفورا و ... تا بچه‌ها از لافت آمدن.
كمي پس از آمدن بچه‌ها، صفورا و كبري بلند شدند كه بروند، اما چشم‌هاي من همه‌اش به دست‌هاي كبري بود، خال‌كوبي روي مچش، انگشتري‌هاي دستش و انگشت‌هاي لاغر و سياهش و آخرش طاقت نياوردم و زيرلبي گفتم، با اين دست‌ها! با اين دست‌ها!
***
... امروز از اول صبح حال خوشي نداشتم، بلند شده نشده، با همه تلخي‌ دهانم، سيگارم را روشن كردم ... از پول خبري نشده، كارگرا ديگه دادشون در آمده، سه، چهار تاشون ميخوان برن، ميگن قاچاق ببريم پولش خيلي بيشتر و تازه نقدتر از حفاريه، راستم ميگن، حفاري‌م گره خورده، مي‌ترسم اگر خاك و آوار پشت باروي شمالی رو برداريم، بريزه، اگه برنداريم، كار ناقصه، نقشه ناقصه، دوره‌ها معلوم نميشه، بايد حتما داربست بزنيم، اما كي؟ با كدوم پول ...؟ با بي‌حوصلگي و دل‌خوري آمدم توي هال ... مثل هر روز چيزي خورديم و راه افتاديم. موقع رفتن به صفورا گفتم:
_ صفورا خانم ... امروز ديگه حتما از تهران خانم ياسيني تلفن مي‌زنه، برا حقوق كارگرا . گوش به زنگ باش، خوب بشنو چي ميگه، چقدر واريز كردن ... حواست باشه.
_ باشه ... باشه حواسم هست، اما ... من يه دو ساعتي نيستم.
_ نيستي؟ خريد كه نداري. ديشب هر چي مي‌خواستي برات خريديم ديگه.
_ نه خريد نمي‌رم.
_ پس كجا ميري؟
_ ميرم ختم ... يه فاتحه خونيه كه حتما بايد برم ... زود برمي‌گردم. همين بغله تو كوچه مي‌خودمون ...
يك باره توي دلم خالي شد
_ فاتحه‌خوني؟ عزاي كي؟ باز كي مرده ديگه؟
صفورا سكوت كرد و سرش و انداخت زير و با كف دستش شروع كرد خرده‌نان‌ها رو از رو ميز جمع كردن ...
همين طور كه به حركت دستش نگاه مي‌كردم، پرسيدم:
_ نرجس؟ عزاي نرجسه؟
صفورا كه خرده‌نان‌ها را توي سطل مي‌ريخت، زير لبي گفت:
_ آره
به ميز تكيه دادم كه نيفتم. محكم پرسيدم:
_ نرجس مرد؟ همين دختر كوچيكه، لاغره ... مرد، كي مرد؟
_ ديروز، ديروز غروب، خاك بر سر اين دكتراي قشم. بلانسبت قد بز نمي‌فهمن. آمپي‌سيلينام كه همه بي‌خاصيت شدن. باز صد رحمت به پنيسيليناي قديم ... به حرف‌هاي صفورا گوش مي‌دادم، اما حواسم جاي ديگري بود كه بچه‌ها از تو كوچه داد زدن:
_ دكتر بيا ... بيا آقا، دير شد، تا هوا گرم نشده بريم اقلن يه كاري بكنيم ...
بي‌معطلي، بدون اين كه به صفورا نگاه كنم يا حرفي بزنم آمدم بيرون.
***
توي كوچه تنها نيم‌نگاهي به پله چند منزل آن طرف‌تر از خانه خودمان انداختم. دو پله سنگي بي‌قواره با آن در چوبي قديمي. فكر كردم بايد چوب ارس باشد ... توي قلعه بچه‌ها هر كدام سر كارشان رفتند، كارگرهاي افغاني هم لاي و لجن انبار آب وسط حياط را خالي مي‌كردند ... حفاري‌ كه راه افتاد، با عبدالله و فاروق رفتيم بالاي برج شمالي. مي‌خواستم تنها اتاق باقي‌مانده اين برج را حفاري كنم، پر از گلوله‌هاي توپ روي هم انباشته شده بود. به عبدالله گفتم:
_ عبدالله بايد خيلي آروم خاك‌ها و آوار و از روشون برداري كه تركيب شون بهم نريزه
_ دكتر نميشه، بالاخره مي‌ريزه، اينارو رو هم ريختن، نچيدن كه ...
_ آره، ولي اگه آروم كار كني نميشه، خودمم اينجام، تازه اگه يكي دو تاشم افتاد، ميذاريم سر جاش ... من اون طرف مي‌خوام گچ‌بري‌هاي ديوارو دربيارم ... ببينم چه كار مي‌كني، تو بالاخره سركارگري، سه چار ساله كار مي‌كني، بايد بتوني ديگه ...
_ تونستنش كه مي‌تونم.
_ خب پس چي، يالا شروع كن، منم هستم كه، ... نمي‌ريزه ...
عبدالله شروع كرد به برداشتن خاك‌ها، من هم ديوارها را حفاري مي‌كردم. خاك‌هايي با تكه‌هاي گچ‌بري افتاده از سقف. ديوار و كف اتاق هنوز سفيد مانده بودند، اما به كنگره‌هاي برج آسيب جدي وارد آمده بود. كار سخت بود، هوا شرجي و آفتاب صاف مي‌تابيد توي سر و كله‌مون. عرق بود كه از سر و رويمان مي‌چكيد. فاروق خاك‌ها را مي‌برد پايين، و وقتي بيكار مي‌شد چشم از كوچه برنمي‌داشت ... نزديكي‌هاي ظهر مجيد آمد بالاي برج، گفتم:
_ چيه مجيد، چرا كارتو ول كردي، چي شده؟
_ هيچي، فقط اومدم اگه اجازه مي‌دين برم پول برقمونو بدم...
_ حالا؟ حالا وسط كار مي‌خواي بري پول برق بدي؟
_ آخه اگر ندم قطع مي‌كنن ... شب از گرما هلاك مي‌شيم بدون كولر
_ كجا هستش، دوره؟
_ نه ... همين صادرات بغل بازار قديم، كنار مغازه‌اي كه بيل و كلنگ خريديم.
_ خيلی خب برو، برو ... اما زود برگرد، كارا مي‌خوابه ها...
_ باشه ... قبل از ناهار برمي‌گردم.
مجيد از پله‌ها رفت پايين كه صدايش كردم:
_ مجيد! مجيد! ...
_ بعله
_ بيا بالا، يه دقه بيا بالا ...
_ بعله آقای دكتر
_ ببين مجيد، يك كم او طرف‌تر از بازار قديم، تقريبا روبروي بانك، يه عكاسخونه‌ست كه رو تابلوش درشت نوشته كونيكا، عكاسي برادران مينابي.
_ بلدم ... مي‌دونم كجاست، كنار ساندويچيه
_ آره، آره ... همون جا كه عكسارو چاپ مي‌كنه
_ دكتر مي‌شناسمشون، او دفعه‌م خودم رفتم.
_ آره ... به حلقه فيلم پيششونه، چند روزه عكساش حاضر شده ببين مي‌توني بگيري
_ پولش چي؟
_ آهان ... مشكل اينجاست. ببين مي‌توني بگي بنويسن به حساب. بگو دكتر گفت، همين امروز حتما از تهران پول ميرسه، عصر ميام حسابمو تسويه مي‌كنم. ببين مي‌توني، اگه نشد بي‌خيال.
_ نه ... مخشونو مي‌زنم، بلدم.
_ مجيد زياد اصرار نكني‌ هان، بد ميشه
_ نه دادن چه بهتر، ندادنم كه هيچي ديگه
_ آره، اصرار نكن
فكر كردم پول كه از تهران رسيد بايد حساب عكاسي و سوپر نخلستان رو اول از همه بدم،‌ خيلي آبروريزيه ... و نمي‌دانم چقدر گذشت تا صداي موتور مجيد كه از خم كوچه گذشت بگوشم خورد. فاروق گفت:‌
_ مجيد هم اومد
و صداي بالا آمدن مجيد رو از پله‌ها شنيدم
_ اومدي مجيد
_ آره
_ چه زود
_ موتوره ديگه. گاز بدي پرواز مي‌كنه!
_ بالاخره تو با اين موتورسواريت سر سالم به گور نمي‌بري
_ خيالي نيست، اينم عكسا
_ چيزي نگفتن؟
_ چيزي كه چيز باشه نه، اما خب ... حسابشونو پشت پاكت نوشتن و گفتن زودتر بدين ...
_ مجيد دستت درد نكنه، خيلي ممنون
_ اختيار دارين، وظيفه‌ست
پشت پاكت عكس‌هارو نگاه كردم نوشته بود 172500 ريال. مجيد گفت:
_ همينه ...
_ آره،‌ همينه،‌ دستت درد نكنه
و رفت پايين
من تكيه دادم به تنها كنگره سالم برج و شروع كردم عكس‌ها رو يكي يكي ديدن. عبدالله هم كنارم ايستاده بود، گفت:
_ خوب شده،
_ آره خوشبختانه خوب شده، اين ديوار جنوبي كه حفاريش تموم شده، اينم برج شمالي از بيرون، اينم همين اتاقه روز اول كار، كسي فكر مي‌كرد توش گلوله باشه؟
_ منم هستم
_ آره ديگه، ببين چه خاكي برداشتيم، اينم كوزه‌هايي كه افغانيا درآوردن، انبار آب كوچيكه، اينم سكه‌ها، اينم زمين سفال و بیگم كه داره سفال‌هارو مي‌شوره، اينم، ... اينم ... و عرق تمام صورتم ريخت توي گلوم و نتونستم بقيه حرفمو بزنم، عبدالله گفت:
_ اينم نرجس. امروز خاكش كردن، كي گرفتين؟
_ نمي‌دونم، سه چار هفته پيش، يه روز كه مي‌امدم سر كار، توی كوچه بود و گفت:
_ من مي‌دونم كجا كار مي‌كنين
_ كجا؟
_ تو قلعه، سنگ در ميارين، غفاري مي‌كنين
_ غفاري نه،‌ حفاري.
_ عكسم مي‌گيري؟
_ آره ديگه، بايد از حفاري عكس بگيريم.
_ خب، يه عكسم از من بگير، چي ميشه؟
_ آخه اين عكسا ميره تو اداره ميراث
_ خب بره
_ بايگاني ميشه
_ خب بشه!
_ اون وقت همه مي‌بينن
_ خب ببين
_ او وقت ميگن قشم چه دختراي خوشگلي داره!
_ خب بگن، مگه عيبه!
_ عيب كه نه، تازه حسنه، باشه، مي‌خواي پشت سرت دريا بيفته يا قلعه
_ هر دو تا، ميرم رو اون پله‌ها وایمیستم
_ آره خوبه، هم دريا مي افته، هم قلعه
نرجس روسري شو مرتب كرد. چشم‌هاي سياهشو دوخت به دوربين، لبخند شيطنت‌آميزي زد كه تمام دندوناي سفيدش معلوم شد، و من اين عكسو ازش گرفتم ... صورت سبزه‌شو كمي خم كرده بود، يه دسته از موهاش افتاده بود روي پيشونيش ... چه بانمك بود! وقتي گرفتم گفت:
_ چاپ كني بهم ميدي؟
_ آره، حتما ...
و به دو خودش را رساند به دريا
عبدالله بي‌تفاوت نگاهشو از عكس برداشت و چشم ‌دوخت به دريا و گفت:
_ تا كمر تو آبه، چه نقبي زده، ايتالياييه
و فاروق هم كه به دريا خيره شده بود گفت:
_ نه بابا، چي مي‌گي، ژاپونيه، بدنش قرمزه
من نگاهي به دريا انداختم ... يك نفت‌كش غول‌پيكر كه از سنگيني تا كمر توي آب فرو رفته بود از تنگه هرمز رد مي‌شد ... سيگاري روشن كردم و باز عكس نرجس رو نگاه كردم ... دست‌هام مي‌لرزيد و از ترس اين كه بيفتم تكيه دادم به ديواره‌ برج. بي‌اختيار گفتم:
_ عبدالله ... عبدالله _ دست منو بگير، از اين گرما و هواي شرجي سرم گيچ مي‌ره، ... دارم ميفتم ... و سيگار از لاي انگشت‌هاي لرزانم افتاد پايين. به دست‌هايم نگاه كردم مثل گچ ديوارهاي برج سفيد شده بودند ... نفت‌كش‌ هنوز داشت از تنگه هرمز رد مي‌شد ...... 9/تير ماه / 81 _ قشم
احسان یغمایی



بره كشون...!
باورم نميشه،انگار همين ديروز بود. دو، سه هفته پيش، غروب وقتي با چند تا از كارگرها از قلعه برمي‌گشتيم ديدم دو سه خونه اون طرف‌تر از خونه ما خبرهايي ا‌ست. يكي رفته روي صندلي و داره از اين لامپ‌هاي پلاستيكي نصب مي‌كند، يه بره مردني لاغر هم به طناب بسته بودن دم در.
پرسيدم:
_ چه خبره؟ دارن چراغوني ميكن، بره ا‌م آوردن و... عروسيه؟
عبدالله كه از فصل اول حفاري با ما كار مي‌كرد، جواب داد:
_ نمي‌دونم، چي بگم، همسایه شماست:
آخه من با اینا رفت و آمد...
حرفم تمام نشده بود كه مرتضي قطاراني _ كه پسر جوان خوش سر و زباني بود، _ با لبخندي شيطنت‌آميز گفت:‌
_‌ بخور، بخوره! بره كشونه، سور و سات روبراس!
چيزي نگفتم، دم در از همه خداحافظي كردم و يك راست رفتم توي اتاق خودم. مي‌خواستم سكه‌هايي كه پيدا كرده بودم با دقت زير ذره‌بين ببينم... هر چند روشون خيلي زنگار گرفته بود. هنوز ننشسته بودم كه صفورا خانم با يك سيني چاي اومد. مي‌دونست تا بيام خونه اگه ظل گرما هم باشه باز چاي مي‌خورم. با همان لبخند هميشگي گفت:‌
- سلام دکتر! خسته نباشين.
- سلام صفورا خانم، شما خسته نباشين، چه خبر؟ كسي تلفن كرده؟ كسي اومده؟
- خبر سلامتي! از ميراث بندرعباس تلفن كردن
- خوب... چي گفتن؟
- راستش درست نفهميدم، گفت آخر اين ماه جشن موزه، جشن ميراث، خلاصه جشن سخنرانيه، يه همچين چيزهايي...
- خوب... خوب 28 ارديبهشته و گفته، 10 روز ديگه، روز موزه ست،ديگه كسي؟
- يكي هم از تهران تلفن زد و گفت از اداره‌ست، اسمشو نگفت..
- ببينم، خانم ياسيني كه مياد پول كارگرا رو ميده نبود؟
- نه... اونو مي‌شناسم، مرد بود.
- خوب... شايد از دفتر آقای گلشن بوده
- چي بگم... من كه نمي‌شناسمشون، شايد...
و كمي جلوتر آمد، نگاهي به سكه‌ها انداخت و پرسيد؛

- طلاست؟
- اي صفوراخانم... طلا؟ اگر طلا بود كه ما آلان اينجا نبوديم، تو اين آخر دنيا نقره‌م نيست تا چه برسه به طلا
- مسه، مسه، چه گرت سبزي هم روش گرفته، داغون نشده، رطوبت اين جا همه چي‌رو خراب مي‌كنه.
- كاره، مفرغه، زنگار همه جانشو خورده... بايد بندازش تو آب ليمو، ميشه يه كمي بياري؟
- باشه، حالا پاك ميشه، يا مثل اوناي ديگه فرقي نمي‌كنه؟
- نمي‌دونم، شانسه ديگه. اين جا ديگه آزمايشگاه ما اون كاسه لب پريده است و آب ليمو، بالاخره يه كمي هم كه پاك بشه خوبه، شايد بشه خوند چي نوشته...
داشتم چاي مي‌خوردم كه برگشت. با كاسه و آبليمو. سكه‌ها را انداختم اون تو و گفتم:
- شام چي داريم؟ بچه‌ها امشب از لافت ميان، خسته و گرسنه. تو اين سه، چهار روز همش تن و تخم مرغ خوردن
- غذاي ظهر هست، به همه مي‌رسه.
- كوسه ماهي؟
- آره ديگه... همون كه ظهر خوردين
- باشد... خوبه اندازه باشه ديگه بهتر
- زيادم هست، تازه بايد برا فردا هم بذارين
- اه، ديگه براي فردا واسه چي؟
- آخه من با اجازه‌تون فردا نميام
بي‌اختيار همين طور كه داشتم سكه‌ها رو توي آب ليمو مي‌ذاشتم، سرمو بلند كردم و توي چشمانش كه دور تا دورش با نقاب بسته بود، خيره شدم و گفتم:
- اه ... چرا؟
- و يك لحظه فكر كردم؛ اگر صفورا نياد همه نظم حفاري و زندگي، بهم مي‌ريزه، اين بود كه خيلي جدي ادامه دادم: نه... نه نميشه... صفورا خانم شما نباشين كار ما لنگه
- دكتر! دو ماهه آومدم، يه روز مرخصي مي‌خوام، خوب حقوق فردا رو ندين.
- نه بحث حقوق نيست. بايد بيايي، حالا درست وسط كار و حفاري تو مي‌خواي ول كني براي يه روز نيايي؟
- فقط يه روز... خيلي زياده؟
- آره كار ما لنگ ميشه ... همون يه روزم زياده.
- نه بايد برم. همين فردا، پس فردا علي الطلوع سر كارم، بعد از دو ماه يه روز حق ندارم برم؟
نمي‌دونستم چي بگم ... راست مي‌گفت، دو ماهه اينجاست، از صبح تا 6، 7 غروب. تازه بعضي جمعه‌هام مياد غذا مي‌پزه و مي‌ره، اما بدون صفورا واقعا كار ما بهم مي‌ريزه... اينم راست ميگه، از سر ناچاري گفتم:
- باشه، فردا نيا، خودمون يه كاري مي‌كنيم، از بيرون غذا مي‌گيريم، يا به يكي از كارگرا ميگم بياد بپزه و ظرفا رو بشوره.
- نه... نه با اون دست و پاي گرت و خاكي و كثيفشون، آشپزخونه رو بهم ميریزن نمي‌خواد بهشون بگين، همه جا رو به گند ميكشن، خودم براتون ميارم.
- مياري؟ از كجا؟
- از مهموني ديگه...
- از مهموني؟ و زير لبي گفتم: ببين تو رو خدا ! كار و زندگي ما رو بهم مي‌ريزه كه بره مهموني... از مهموني كه نميشه غذا آورد.
- چرا ميشه... راشم دور نيست، همين چند خونه اون‌ورتر... منزل فضلي
- آهان... همون كه چراغ آويزون كردن؟
- آره
- ديدم يه گوسفند دم در بستن، قشم كه بره نداره، از كجا آوردن؟
- از بندرعباس. لنج داره.
- خب كه اينطوره... حالا مهموني چي هست؟ كي هست؟
صفورا كمي من من كرد، نگاهش رو به سكه‌ها انداخت و با ترديد گفت:
- راستش اينه كه ختنه سورونه
- خب مباركه، مباركه... حالا اين فضلي‌خان لنج‌دار نمي تونست پسرشو تو بيمارستان ختنه كنه كه زندگي ما بهم نريزه؟
صفورا مدتي سكوت كرد و نگاهي كشدار به سكه‌هايي كه من‌ زير و رو مي‌كردم انداخت و زير لبي گفت:
- آقا فضلي كه پسر نداره... دخترش ...
- خب، دخترش، پسر دخترش، خب اينو وقتي زاييد ختنش مي‌كرد
- نه... نه...
- نه... ؟ پس چي؟
- نه خود دخترشو باید ختنه کنند!
- سكه‌اي كه با ذره‌بين نگاه مي‌كردم از دستم افتاد تو آب ليمو، ذره‌بين را گذاشتم روي ميز. با چشم‌هاي از حدقه درآمده رو كردم به صفورا گفتم:
- دخترش ! ختنه سورون دخترش؟ اين... اين... اين دختره 7، 8 ساله؟
- آره ديگه نرجس
- نرجس كه خيلي كوچيكه، ده سالشم نميشه، اينو ميخوان...
حرفم را قطع كرد و خيلي جدي گفت:
- 7، 8 سالش؟ ده سالشه، سه، چهارسال ديگه عروس ميشه، فكر مي‌كنين اين جا تهرانه كه زناني گندشم هنوز عروسك بازي مي‌كنن؟!
- اينجا دختراي 13، 14 ساله مادرن!
اصلن نمي‌دونستم چي بايد بگم... همين طور مثل مات‌زده‌ها مونده‌بودم، زبونم سنگين شده بود، با صداي خفه و خشكي گفتم:
- كه اين طور... كه اين طور
- صفورا گفت: آره... خب رسمه ديگه
رو كردم به صفورا و پرخاش كنان گفتم:
- خب رسم، قبول. بزرگه قبول، اين جا تهران نيست، اينم قبول، بفرماييد شما براي چي مي‌خواي بري؟ چه ربطي به تو داره كه كارتو تعطيل مي‌كني؟
- صفورا كه برافروخته شده بود، صدايش را بلند كرد و جواب داد:
- چرا ربطي نداره؟ كلي هم ربط داره، آخه خواهر من همه‌كارس...
- آهان... كه اين طور، خواهر تو قابله‌ست، تو هم وردستشي، با هم ميرين كه... نگذاشت حرفم تمام شود محكم گفت:‌
- هم كمكش مي‌كنم هم غذا مي‌پزم
- براي يك لحظه سرم گيج رفت. دستم رو گرفتم به لبه ميز كه نخورم زمين. داغ نشده بودم. با غيظ سيگار نصفه كارم و خاموش كردم، آن قدر دهانم خشك شده بود كه يك كلمه هم نمي‌تونستم بگم، ته مونده‌ تلخ چايي رو سركشيدم و با عصبانيت گفتم:
- خيلي خب، باشه، برو، برو فردا نيا، اما غذاي اينارو براي ما نيار... آوردي نياوردي هان...! فردا نيا، اگر هم دلت خواست اصلن ديگه هرگز نيا... تو كه وردستي، وردست خواهرتي، ديگه پول ميراث و مي‌خواي براي چي؟
صفورا با صداي بلندي كه مي‌لرزيد جواب داد؟
- نه كه خيلي‌م پول مي‌ديدن، ارواي باباي ميراث با اون پوش كه دو ماه دو ماه نمي‌ده؟
- جرات نكردم به صورتش نگاه كنم، اما احساس كردم كاملا برافروخته شده، سيني چاي رو از روي ميزم كشيد و از اتاق رفت بيرون...
من همين طور روي سكه‌ها خم شده بودم و نگاهشان مي‌كردم، اما نه چيزي مي‌ديدم نه چيزي مي‌فهميدم. چشم‌هايم هيچ جا رو نمي‌ديد. عرق سردي روي پيشانيم نشسته بود. توي ذهنم همه چيز ريخته بود بهم. اين سكه‌هاي لعنتي پوسيده ‌زنگار گرفته، نيامدن صفورا ، بي‌پولي و بی حقوقي كارگرا، اين دخترك، غذاي مهموني، اگه صفورا قهر کنه و ديگه نياد ... صداي يك نواخت كولر، چه حماقتی كردم، اين هواي شرجي كه موقع غروب هم دست برنمي‌داشت... سر و صداي ظرف شستن صفورا... همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من يك باره بهم بريزم... زيرلبي گفتم: زنیکه بی چشم و رو، روزي 6 تومن مي‌گيره، صبحانه و ناهارشم مي‌خوره، دو قورت و نيمش باقيه... اين حفاري نكبت هم تموم نميشه، راحت شم...
نمي‌دونم چه مدت گذشت، يك ساعت، دو ساعت، روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم كتاب سفير اسپانيا رو مي‌خوندم. چند روز بعد از فتح قلعه قشم آمده اين جا. چه كشتاري شده تو اين قلعه، لاشه‌ عربا، ايرانيا، پرتغاليا روي هم انباشته شده بودن... فكر كردم براي نتيجه گیری حتما بايد اين نوشته رو بيارم كه صفورا با لحني نمي‌دانم كينه توزانه، خشمناك‌ يا دلخور، يا يك همچین چيزهايي از توي هال گفت:
- من دارم ميرم، چاي با شعله ي‌كم رو گازه، آب معدني هم نداريم، خودتون بخرين ديگه...
- من همين طور كه دراز كشيده بودم با لحني آرام گفتم :
- دستت درد نكنه صفورا خانم، آب معدني هم مي‌خرم، چشم، چشم! برو به اوميد خدا. و بدون خداحافظي در و محکم بهم كوبيد و رفت.
- فرداي آن روز، سر شب توي هال داشتم سيگار مي‌كشيدم و تلويزيون نگاه مي‌كردم كه صفورا با يك قابله غذا آمد، قابله را گذاشت روي ميز و گفت:
- سلام دكتر! اينم غذا، خودم پختم، ظهر چي خوردين؟
- سلام صفورا خانم، خسته نباشي. ظهرم يه چيزي خورديم. تن و تخم‌مرغ و اينا، خب مهموني خوش گذشت؟ خوب بود؟
- خيلي خوب بود... جاي شما سبز، شما چي كار كردين؟
- دوستان به جاي ما... هيچي، كاري نكرديم، مثل هر روز عملگي و خاكارو زير رو كردن...
- و همين طور كه حرف مي‌زدم، چشمم افتاد به دم در و خانمي كه ايستاده بود، رو به صفورا كردم و گفتم:
- صفورا، اين خانم كيه دم در وايستاده؟
- خواهرم ديگه
- اه... چرا دم در وايستاده! بابا تعارفش كن بياد تو . اونجا خيلي بده، بهش بگو بياد تو
- صفورا نرسيده دم در داد زد؟
- كبري ! كبري ! بيا تو، دكتر ميگه بياتو
- نه صفورا خوبه... بيا بريم ديگه، دير شد، چقد معطل مي‌كني هان...
- حالا ميريم، ديرنميشه، يه دقه بيا تو، تا چادر مو عوض كنم، بيا بشين، آقاي دكتر مي‌خواد ببينتت!
- و خواهرشو آورد توي هال... سلام علیكي كرديم و نشست روبه‌روي من به صفورا گفتم:
- صفورا خانم از خواهرت پذيرايي كن، ببين چي داريم، آب ميوه براش بيار، ببين ميوه داريم براش بياري...
- همه چي صرف شده، جاتون خالي همه چي خورديم
- دوستان به جاي ما، نوش جان، اينجا هر چي هست متعلق به شما و صفورا خانمه
و همين طور كه اين تعارف‌ها را مي‌كردم، به قيافه‌اش خيره شدم، سيا چرده‌تر و پيرتر از صفورا، اما كم و بيش لباسش مثل صفورا بود، مثل همه زن‌هاي قشمي نصف صورتش زير نقابي كه زده بود، معلوم نمي‌شد، اما بقيه چهره‌ش چين‌هاي عميقي داشت. وقتي دست لاغر، چروكيده و سياهش را دراز كرد كه ليوان آب ميوه رو برداره، ديدم روي مچش خال كوبي شده، اما نقشش معلوم نبود، يك چيزي مثل ماهي يا قايق... مي‌خواستم هر جور شده سر حرف و باز كنم، اما نمي‌دونستم از كجا... آخرش پرسيدم:
- شما مثل صفوراخانم اهل قشمي؟
- آره... اما اصليت ما از باسعيدوه، اونجا رفتین؟
- چند بار، آره بندر باسعيدو رو ديدم، جاي قشنگيه، صفورا نگفته بود كه خواهرش قشم زندگي مي‌كنه.
- نه، من همون باسعيدوم، صفورا اينجاست. صفورا ديگه شما رو ول نمي‌كنه!
- لطف داره، ما الان سه ساله... آره امسال سال چهارمه زير سايه صفورا خانم هستيم، حفاري ما رو اون مي‌چرخونه
- برا همين اينجا مونده، من همون با سعيدوم
- پس خونه شما اونجاست... جاي خوبيه، چي كار مي‌كنين؟ مامايي؟ يعني بچه ميزائونين؟
- همه كار! دكتر همه كار ! بچه مي‌زائونم، نون مي‌پزم، جنس ميارم، بند عروس ميندازم... چي بگم، همه كار...
- . بي‌اختيار پرسيدم:
- ختنه‌م كه مي‌كنين!
- اي... گاهي... بعضي وقتا كه پيش بياد، خودم هشت تا بچه دارم، هشتا نون خور.
- ماشاءالله، زنده باشن... خوب شوهرتونم كار مي‌كنه ديگه
- شوهرم؟!
- مگه كجاست؟ مرده؟ پيشتون نيست؟
- نه زنده‌ست، اما خدا مي‌دونه كجاست، خبر مرگش رفته دوبي، نمي‌دونم راس‌الخيمه، عجمان، گور مرگش نمي‌دونم كجا، سه ساله كه رفته، خبرش و... حرفش را قطعه كردم و گفتم:
- نه... خدا نكنه، خب داره كار مي‌كنه، براتون پول مي‌فرسته ديگه...
- چه كاري؟ چه باري؟ پولش بخوره تو سرش، منو با هشتا قد و نيم قد گذاشته رفته. ايشالا خبر مرگشو بيارن
- نه... نه... نگين كبري خانم، خدا نكنه، بالاخره پدر بچه‌ها تونه، اونم داره كار مي‌كنه، زحمت مي‌كشه
- هه ... چه كاري .دلم خوشه شوهر دارم!
- نگاهي به صفورا انداخت و خنديد، دندان‌هايش درشت و زرد بودند و چين‌هايش عميق‌تر. رو كردم و گفتم:
- خوب، اينه ديگه، چيكار ميشه كرد؟ عوضش شما كار مي‌كنين. زناي قشمي خيلي سخت كارن...
- بگو سخت جونن، بگو سگ جونن... آقاي دكتر!
- نه خدا نكنه... سخت كوشن
- لحظه‌اي سكوت شد و يك دفعه بي‌آن كه بفهمم چي مي‌پرسم و چي مي‌گيم،تو چشماش، چشم‌هاي سياهي كه هنوز ته برقي داشتند، خيره شدم و گفتم:
- حالا با چي ختنه مي‌كنين؟
از سئوال خودم ترسيدم. بي‌اختيار تكيه دادم به صندلي و كمي فاصله گرفتم، اما برخلاف تصور من كبري تعجبي نكرد، چون توي قسمت كمي از چهره‌ش كه بيرون از نقاب بود، شگفتي نديدم. خيلي راحت گفت؟
_ با چي؟ خوب معلومه ديگه ... با تيغ.
_ با تيغ؟ همين تيغاي ژيلت، يعني ... تيغ صورت‌تراشي يا تيغ سلموني؟
_ چه فرقي مي‌كنه؟ تيغ بايد تيز باشه، بايد ببره، حالا چه ژيلت چه سلموني، تيزيش مهمه ... .
و رو كرد به صفورا و هر دو خنديدند. حتما از سؤال‌هاي احمقانه من خندشون گرفته بود. من هم از زور پكري خنديدم، اما كمي بعد وقتي كبري با دو تا انگشتش قند برداشت كه چاي شو بخوره، همون خنده زوركي هم مرد. مثل اين كه با پتك كوبيدن تو سرم. هاج و واج مونده بودم، سيگاري روشن كردم و به انگشت‌هاي بلندش خيره شدم، به دست‌هاي چروكيده سياه و لاغرش. دلم مي‌خواست چشم‌هامو مي‌بستم و هيچ چيز نمي‌ديدم. توي دلم گفتم: چرا اينا نمي‌رن؟ برن ديگه. آخه اين سوال‌هاي احمقانه چيه من مي‌كنم؟ هيچي نگم بلكه برن گورشونو گم كنن! اما هيچ اختياري از خودم نداشتم، سرم و انداختم پايين، كمي مكث كردم و آخرش زير لبي گفتم :
_ حالا ... اصلن چرا اين كار رو مي‌كنین؟
_ دكتر شما كه ماشاءالله درس خونده‌اين، سواد دارين، اين سنته، سنت ... از قديم بوده، حالام هست و تا دنيا هست، هست ...
و صفورا كه كنار خواهرش نشسته بود، ادامه داد:
_ اين رسمه، گناه داره
_ درست.
و كبري دنباله حرفشو گرفت و گفت:
_ پسر و دختر وقتي عروسي مي‌كنن بايد طيب و طاهر باشن، بايد پاك باشن. بايد ختنه‌گاه به ختنه‌گاه بچسبه و گرنه زناست، گناي كبيرست ...
_ بعله ... درسته، كاملا درسته.
_ شما خودتون خوب مي‌دونين، گناه كبيره غيرقابل بخشايشه و صفورا گفت:
_ آقای دكتر خيلي با سواده، خيلي چيز خونده‌ست، فهميدست، كلي سال درس خونده
_ نه ... نه صفورا خانم، شما لطف دارين، ولي اينجورام نيست. من چيزي نمي‌دونم، فقط يك كمي از باستان‌شناسي مي‌دونم، همين و بس.
كبري پوزخندي زد و گفت:
_ خب ياد ميگيرين، مي‌پرسين، پرسيدن كه عيب نيست. ندانستن عيبه.
_ بله ... درسته. كاملا همين طوره كه مي‌فرماييد.
اما در همون لحظاتي كه اين حرف‌ها رو مي‌زدم پيش خودم فكر كردم؛ حتما اينام ختنه شدن، اين خواهرا، دختراشون، مادرشون، مادربزرگشون، همه زناي ايل و تبارشون ... خوبه بپرسم! اما بعد پشيمان شدم و به خودم نهيب زدم؛ بابا ول كن، براچي مي‌خواي بپرسي؟ دنبال شر مي‌گردي؟ آخرش يه كلفتي بارت مي‌كنن هان. اينا پر رو هستن و يه چيزي ميگن كه تو جوابش بموني ... و ... و چشممو انداختم به تلويزيون بندرعباس كه اخبار استان را پخش مي‌كرد، از بارگيري اسكله، باروري درختان خرما، گرفتن موتور سوارهاي متخلف و ... و بالاخره موضوع صحبت افتاد به گلدوزي لباس‌ها، قاچاق، حفاري، غذا پختن صفورا و ... تا بچه‌ها از لافت آمدن.
كمي پس از آمدن بچه‌ها، صفورا و كبري بلند شدند كه بروند، اما چشم‌هاي من همه‌اش به دست‌هاي كبري بود، خال‌كوبي روي مچش، انگشتري‌هاي دستش و انگشت‌هاي لاغر و سياهش و آخرش طاقت نياوردم و زيرلبي گفتم، با اين دست‌ها! با اين دست‌ها!
***
... امروز از اول صبح حال خوشي نداشتم، بلند شده نشده، با همه تلخي‌ دهانم، سيگارم را روشن كردم ... از پول خبري نشده، كارگرا ديگه دادشون در آمده، سه، چهار تاشون ميخوان برن، ميگن قاچاق ببريم پولش خيلي بيشتر و تازه نقدتر از حفاريه، راستم ميگن، حفاري‌م گره خورده، مي‌ترسم اگر خاك و آوار پشت باروي شمالی رو برداريم، بريزه، اگه برنداريم، كار ناقصه، نقشه ناقصه، دوره‌ها معلوم نميشه، بايد حتما داربست بزنيم، اما كي؟ با كدوم پول ...؟ با بي‌حوصلگي و دل‌خوري آمدم توي هال ... مثل هر روز چيزي خورديم و راه افتاديم. موقع رفتن به صفورا گفتم:
_ صفورا خانم ... امروز ديگه حتما از تهران خانم ياسيني تلفن مي‌زنه، برا حقوق كارگرا . گوش به زنگ باش، خوب بشنو چي ميگه، چقدر واريز كردن ... حواست باشه.
_ باشه ... باشه حواسم هست، اما ... من يه دو ساعتي نيستم.
_ نيستي؟ خريد كه نداري. ديشب هر چي مي‌خواستي برات خريديم ديگه.
_ نه خريد نمي‌رم.
_ پس كجا ميري؟
_ ميرم ختم ... يه فاتحه خونيه كه حتما بايد برم ... زود برمي‌گردم. همين بغله تو كوچه مي‌خودمون ...
يك باره توي دلم خالي شد
_ فاتحه‌خوني؟ عزاي كي؟ باز كي مرده ديگه؟
صفورا سكوت كرد و سرش و انداخت زير و با كف دستش شروع كرد خرده‌نان‌ها رو از رو ميز جمع كردن ...
همين طور كه به حركت دستش نگاه مي‌كردم، پرسيدم:
_ نرجس؟ عزاي نرجسه؟
صفورا كه خرده‌نان‌ها را توي سطل مي‌ريخت، زير لبي گفت:
_ آره
به ميز تكيه دادم كه نيفتم. محكم پرسيدم:
_ نرجس مرد؟ همين دختر كوچيكه، لاغره ... مرد، كي مرد؟
_ ديروز، ديروز غروب، خاك بر سر اين دكتراي قشم. بلانسبت قد بز نمي‌فهمن. آمپي‌سيلينام كه همه بي‌خاصيت شدن. باز صد رحمت به پنيسيليناي قديم ... به حرف‌هاي صفورا گوش مي‌دادم، اما حواسم جاي ديگري بود كه بچه‌ها از تو كوچه داد زدن:
_ دكتر بيا ... بيا آقا، دير شد، تا هوا گرم نشده بريم اقلن يه كاري بكنيم ...
بي‌معطلي، بدون اين كه به صفورا نگاه كنم يا حرفي بزنم آمدم بيرون.
***
توي كوچه تنها نيم‌نگاهي به پله چند منزل آن طرف‌تر از خانه خودمان انداختم. دو پله سنگي بي‌قواره با آن در چوبي قديمي. فكر كردم بايد چوب ارس باشد ... توي قلعه بچه‌ها هر كدام سر كارشان رفتند، كارگرهاي افغاني هم لاي و لجن انبار آب وسط حياط را خالي مي‌كردند ... حفاري‌ كه راه افتاد، با عبدالله و فاروق رفتيم بالاي برج شمالي. مي‌خواستم تنها اتاق باقي‌مانده اين برج را حفاري كنم، پر از گلوله‌هاي توپ روي هم انباشته شده بود. به عبدالله گفتم:
_ عبدالله بايد خيلي آروم خاك‌ها و آوار و از روشون برداري كه تركيب شون بهم نريزه
_ دكتر نميشه، بالاخره مي‌ريزه، اينارو رو هم ريختن، نچيدن كه ...
_ آره، ولي اگه آروم كار كني نميشه، خودمم اينجام، تازه اگه يكي دو تاشم افتاد، ميذاريم سر جاش ... من اون طرف مي‌خوام گچ‌بري‌هاي ديوارو دربيارم ... ببينم چه كار مي‌كني، تو بالاخره سركارگري، سه چار ساله كار مي‌كني، بايد بتوني ديگه ...
_ تونستنش كه مي‌تونم.
_ خب پس چي، يالا شروع كن، منم هستم كه، ... نمي‌ريزه ...
عبدالله شروع كرد به برداشتن خاك‌ها، من هم ديوارها را حفاري مي‌كردم. خاك‌هايي با تكه‌هاي گچ‌بري افتاده از سقف. ديوار و كف اتاق هنوز سفيد مانده بودند، اما به كنگره‌هاي برج آسيب جدي وارد آمده بود. كار سخت بود، هوا شرجي و آفتاب صاف مي‌تابيد توي سر و كله‌مون. عرق بود كه از سر و رويمان مي‌چكيد. فاروق خاك‌ها را مي‌برد پايين، و وقتي بيكار مي‌شد چشم از كوچه برنمي‌داشت ... نزديكي‌هاي ظهر مجيد آمد بالاي برج، گفتم:
_ چيه مجيد، چرا كارتو ول كردي، چي شده؟
_ هيچي، فقط اومدم اگه اجازه مي‌دين برم پول برقمونو بدم...
_ حالا؟ حالا وسط كار مي‌خواي بري پول برق بدي؟
_ آخه اگر ندم قطع مي‌كنن ... شب از گرما هلاك مي‌شيم بدون كولر
_ كجا هستش، دوره؟
_ نه ... همين صادرات بغل بازار قديم، كنار مغازه‌اي كه بيل و كلنگ خريديم.
_ خيلی خب برو، برو ... اما زود برگرد، كارا مي‌خوابه ها...
_ باشه ... قبل از ناهار برمي‌گردم.
مجيد از پله‌ها رفت پايين كه صدايش كردم:
_ مجيد! مجيد! ...
_ بعله
_ بيا بالا، يه دقه بيا بالا ...
_ بعله آقای دكتر
_ ببين مجيد، يك كم او طرف‌تر از بازار قديم، تقريبا روبروي بانك، يه عكاسخونه‌ست كه رو تابلوش درشت نوشته كونيكا، عكاسي برادران مينابي.
_ بلدم ... مي‌دونم كجاست، كنار ساندويچيه
_ آره، آره ... همون جا كه عكسارو چاپ م

چهارشنبه، 16 آذرماه 1384
16 آذر 1384 1:20 بֽظֽ
Comments

واقا زیبا بود.
بیچاره نرجس.....
بعضی وقت ها به غیر از سکوت هیچ چیز دیگر به زبان آدمی نمی آید.
و الان هم همان لحظه فرا رسیده

Posted by: محمد امین امامی at 20 آذر 1384 3:08 قֽظֽ

نوشته های اقای دکتر احسان یغمایی بسیار عمیق و بسیار جذاب هستن بنده از وجود ایشون برای نوشتن مطالب و شعرام بسیار بهره می برم

Posted by: duet at 16 دی 1386 1:40 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com