poem
زير گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود
روزگار
رو به راه بود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينکه چيزی اشتباه بود
زير گنبد کبود
بازی خدا
نيمه کاره مانده بود
***
واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
***
توی گوش من يواش گفت:
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و يک عروسک گلی ست.
عرفان نظر آهاری
چهارشنبه، 7 بهمنماه 1383
Comments
این صفحه که مربوط به شعرهایتان است واقعا فوق العاده است . نمی دانم چرا شعرهای پایین صفحه جایی برای نظر دادن ندارند . ولی واقعا زیبا هستند . تبریک می گویم و امیدوارم روح وسیعتان هرروز بزرگتر و قلم زیبایتان هر روز قشنگر گردد .
Posted by: مهدی
دوشنبه، 28 دیماه 1383
28 دی 1383 1:54 قֽظֽ