سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


میو ه های آرزو، رسیدنی ست

poem  

تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری

جمعه، 7 مردادماه 1384
7 مرداد 1384 8:51 بֽظֽ
Comments

سلام.خیلی زیبا بود.مثل همیشه

Posted by: فاطمه at 8 مرداد 1384 4:12 بֽظֽ

سلام
بسيار زيبا و مثل هميشه رويايي.
تصويرگري دنياي تخيلات شاعرانه با كلمات ساده و صميمي هنري ارزشمند و عطيه‌اي درخور سپاس از خداي قلبهاي پاك و كودكانه است.
همتتان بلند، طبعتان روان، روحتان سرشار از زيبائيها و قلبتان در آرامش آسماني باد.
خداي مهربان شما را دوست دارد.

Posted by: عبدالكريم at 9 مرداد 1384 7:51 بֽظֽ

بسیار زیبا و دلنشین سروده اید. و با رویایی ناب از آرزویی دست نیافتنی ، البته فعلا دست نیافتنی .
خداوند همه ی آرزوهای خوب را برآورده خواهد کرد.

با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همه ی آدمهای خوب

Posted by: مهدی at 16 مرداد 1384 0:16 قֽظֽ

بسیار دلنشین و زیباست خانوم نظر آهاری منو تو اوج تنهایی به یه حال و هوایی برد ممنونم

Posted by: joolipooli at 18 مرداد 1384 10:31 بֽظֽ

سلام
همیشه نوشته های زیبای شما را در سایت ها و وبلاگ های مختلف می دیدم....خوشحالم که که با شایت شما آشنا شدم
کاش میشد بند ها را پاره کرد
همچو مجنون خویش را آواره کرد....
در پناه حق باشید
یا علی

Posted by: آزاده at 21 مرداد 1384 2:24 بֽظֽ

سلام شعر خيمي زيبايي است. انگار حرف دل است حرفي از ته دل.
راستي سايت واقعا عالي داريد.

باتشكر هلن.

Posted by: helen at 31 مرداد 1384 0:42 بֽظֽ

سلام
تقدیم به شما ولیلی
در خطه خونتان خدا یعنی عشق
در حنجره هایتان خدا صدا یعنی عشق
مهتاب ستاره آفتاب آیینه
دریا به اضافه ی شما یعنی عشق
سلام مرا به لیلی برسانید
برایم دعا کنید
دعا

Posted by: قاصدک at 15 شهریور 1384 3:25 بֽظֽ

و او تنها كسي است كه دانه
را كاشت ودرخت از دل زمين حركت كرد
به سوي خدا هر روز
ونگاهش روبه بالا بود
قد مي كشيد و به پرتابگرش نزديك مي شد
او اسير شده بود و ريشه اش سخت
در گل بود ولي آرزوي
او هميشه حركت بود ورسيدن ...

Posted by: نوسواداول at 27 مهر 1384 5:12 قֽظֽ

سلام شعرهاتون بسیار زیباست
چیز دیگه ای نمی شه گفت
من به این وزن شعرهای شما اینطور گفتم که :
....من در این شب سیاه
از هجوم ابرهای تیره ی گناه
لحظه ی سپید خلوتم
رنگ می شود...

Posted by: مسافر بهار at 13 آبان 1384 3:24 قֽظֽ

سلام
من از پيدا كردن اتفاقي سايت شما در اينجا يك دنيا خوشحال شدم
قبلا بعضي از اشعار شما را در مجلات خوانده بودم خوشحال ميشوم كه يك سري به كلبه درويشي ما كه انجمن شاعران جوان نام گرفته سري بزنيد و از راهنماييهاي ارزشمندتان بي نصيبمان نكنيد
http://sh12m.blogfa.com

Posted by: شهاب مرادي at 14 آبان 1384 11:19 بֽظֽ

به نام ایزد یکتا
در کتاب نور و نار نور و ناری می دهند
در نار او، هزار دانه دانه می دهند
نورهایش همه شعر باقی بودن است
نارهایش همه بوی باران خوردن است
نور، نار این کتاب
نار، ساز این کتاب
دستی از جنس نسیم می نوازد ساز را
دستی از جنس کلیم می نشاند نور را
نور او بسی زیاد، چون ز دست اوست این
نار او بسی زیاد، چون ز دست اوست این
خالق من و تو و سایر نور و انار
اوست، عرفان باز گو حکمت نور و انار
ان شاء الله.

Posted by: بنده at 22 آبان 1384 4:01 بֽظֽ

ساده ای، ولی تو هم
بوی باران می دهی
تازه ای، ولی تو هم
بوی ماندن می دهی
خش خش برگ خزون
روی چتر این زمین
چک چک اشک خزون
زیر پای این و اون
زیر پایت را ببین
رنک رنک این خزون

***
تو ز بارانی ولی
بوی نعنا می دهی
گر چه پایینی ولی
سوی بالا می روی
دستهایت را ببین
غرق نور و نیکیند
چشمهایت را ببین
غرق سور و شادیند
این ندای برگه وو
تا قیامت هم همین
تا بهار نیومده
با خدا بخون بخون
بوی ماندن می دهی
بوی نعنا می دهی

Posted by: بنده at 23 آبان 1384 0:42 بֽظֽ

به نام نامی نامدار
برف روی صورتم نشسته است
بس که بی اختیار،
زیر آن نشسته ام
با دلی پر، اشک ریخته ام
آخر اندیشه های دور و باز
با اشک روی صورتم،
یخ نشسته است
آن روز برفی هم
رازها نشانه داد
راز او در این کتاب،باز خوانده می شود
برف های بی صبر ابر،
سوی من یاد بی صبری خود مرا انداخت باز
باز هم نسیم، یاد او از دل ربود
یاد گیسوی دلبرای آبشار
آبشارش در نور و نار
باز هم مرا یاد آن روز انداخت باز
باز بگشا دفترت ای نور و انار
تا بگوید راز دل، دوباره باز
امیدوارم هیچگاه بی اختیار در زیر برف اشک نریزی
تا حس یخ بودن تنت تو را بی اختیار از جا بلند کند
و امیدوارم در روزهای برفی بدانی که من بارها به یاد این کتاب نور و نار اشک می ریزم. تا خدا نخواهد که چشمان تو ببارد باز زیر برف.

Posted by: بنده at 25 آبان 1384 11:55 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com