سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


قلبش ترك خورد

poem  

يك دانه كور / بي آنكه دنيا را ببيند / در لاي آجرهاي يك ديوار، گم بود / در آن جهان تنگ و تاريك / با باد و با باران غريبه / دور از بهار و نور و مردم بود / اما مدام احساس مي كرد / بيرون از اين بن بست / آن سوي اين ديوار، چيزي هست / اما نمي دانست، آن چيست / با اين وجود او مطمئن بود / اين گونه بودن زندگي نيست

tasvir.jpg

*
هي شوق، پشت شوق
در دانه رقصيد
هي درد، پشت درد
در دانه پيچيد
و ديگر او در آن تن كوچك، نگنجيد
قلبش ترك خورد
و دستي از نور
او را به سمت ديگري برد
وقتي كه چشمش را به روي آسمان وا كرد
يك قطره خورشيد
يك عمر نابينايي او را دوا كرد

*
او با سماجت
بيرون كشيد آخر خودش را
از جرز ديوار
آن وقت فهميد
كه زندگي يعني همين كار

عرفان نظرآهاري

جمعه، 4 خردادماه 1386
4 خرداد 1386 11:17 قֽظֽ | TrackBack
Comments

من دانه ای کورم !
بی خاک ...
که آسمانم آبی نیست ...
که باران نمی بارد...
که تنها می میرم...

Posted by: روح باران at 31 اردیبهشت 1386 0:28 بֽظֽ

استاد سلام
خوشحالم که با سایت شما آشنا شدم.
کارهایتان عالی است، امیدوارم همیشه موفق و موید باشید.

Posted by: at 31 اردیبهشت 1386 1:42 بֽظֽ

ali bod!

Posted by: fateme at 31 اردیبهشت 1386 8:26 بֽظֽ

salam mese hamishe aly va ziba rozegaretan shirin bad

Posted by: neda at 1 خرداد 1386 7:22 قֽظֽ

خوش به حال دانه که بالاخره فهمید زندگی یعنی چه.

Posted by: ژیلا at 1 خرداد 1386 7:54 قֽظֽ

به پندار تو ، جهانم زیباست .....
جامه ام دیباست ........
دیده ام بیناست ..........
زبانم گویاست .............
قفسم طلاست .............
.............
به این ارزد که دلم تنهاست ؟؟؟...

Posted by: الهه at 1 خرداد 1386 0:56 بֽظֽ

سلام ... نوشتن شما واقعا تحسین بر انگیزه و من واقعا عاشق نوشته های شما هستم و کتاب جوانمرد رو دهها بار خوندم .
در ضمن ما یک سایت جهت گرداوری داستان های فارسی راه اندازی کردیم تا یک مرجع جامع برای داستان های کوتاه فارسی باشد و تا حالا خیلی از نوینده ها از تمام دنیا برای همکاری اعلام امدی کردند و خوشحال میشیم که ما رو در این زمینه یاری کنید . موفق و سربلند باشید

Posted by: امیر at 2 خرداد 1386 8:22 قֽظֽ

سلام.مثل همیشه عالی بود.لطفا فهرست آثارتون رو در سایت بگذارید و شما که میگید از کتاب فروشی ها تهیه کنید،مثلا بگید ما در همدان باید از کدام مغازه کتابفروشی کتابهای زیبایتان را تهیه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟با تشکر

Posted by: نیکا at 4 خرداد 1386 0:04 بֽظֽ

و آدمی دانه ای است در انتظار نور . . .

خدا خوبه . . .

Posted by: رسول at 5 خرداد 1386 11:32 بֽظֽ

عالی بود
مثل همیشه
مرسی
چطور میشه این همه ساده و زیبا نوشت؟

Posted by: سمیرا at 6 خرداد 1386 6:11 بֽظֽ

سلام
تا حالا شده حيفت بياد متنايي رو يا كتابايي رو بخوني!

گاهي اوقات موقع خوندن نوشته هاتون اين حس رو دارم !

ممنون !

Posted by: امين at 10 خرداد 1386 0:56 بֽظֽ

لب های تشنه زمین تو را جستجو میکنند.
فرصت تسبیح درخت از دل خاک اغاز میشود.

Posted by: شامانی at 13 خرداد 1386 0:08 بֽظֽ

سلام سلام سلام وای اینقدر خوشحالم که تونستم بالاخره هم سایتتونو کامل باز کنم و هم نظر بذارم که حرفام یادم رفت . از29 مرداد پارسال که برای اولین بار دیدمتون خیلی اینجا اومدم اما پیام می ذاشتم ثبت نمی شد . روز اختتامیه شعر خوانی مربیان هم دیدمتون اما اینقدر فضا رسمی بود که نتونستم بیام سلام کنم .
و همین طور 2بار هم تو نمایشگاه کتاب که سرتون شلوغ بود.
امیدوارم از گزارشی که از یک عصر یک دوست برا دوچرخه کار کرده بودم خوشتون اومده باشه...........
دوستون دارم ......................خیلی........

Posted by: مریم عرفانیان at 23 خرداد 1386 0:33 بֽظֽ

سلام بر جوانزن!! كه نام ديگر توست.
من يك طلبه ام
يك طالب جوان.
برخي ازآثار شما را قورت داده ام!!
دوست دارم با فضاي آثار شما آشنابشم.

(يك درخواست):
اگراز ناشر انتشارات صابرين همراهي داريد لطف كنيد به ايميلم بفرستيد
منهم اثري دارم در حال انتشار دوست دارم آنجا چاپ بشه .ممنونم.(با شماره روي كتاب موفق به تماس نشدم)

Posted by: مسلم at 23 خرداد 1386 10:11 بֽظֽ

درود خانم نظر آهاری ! مثل همیشه خوب بود و عالی ...شاد باشید همچنان

Posted by: علي هوشمند at 25 خرداد 1386 9:12 بֽظֽ

سلام
من دانشجوی مهاجری از افغانستان هستم .این هفته دو سری کامل از کتاب هایتان را برای کتابخانه ی مدرسه ی روستایمان فرستادم
واقعا زیبا می نویسید. ان طرف غذای جسم اگر گیر نیاید در روستایمان غذای جسم خواهند داشت.
موفق باشید.

Posted by: at 27 خرداد 1386 9:51 قֽظֽ

سالها پیش گوشه ی ستون کوچک یک روزنامه بارها منو وادار کرد تا باهاش برم و با او حرف بزنم .... جغدی که روی یک خرابه به آدما نگاه می کرد و با خدا حرف می زد ....... از همون وقت عرفان نظر آهاری برام یه انسان بود و تا حال که اینجا تو این صفحه ها پیداش کردم یه بار دیگه ..... خوشحالم

Posted by: یاس رها at 27 خرداد 1386 10:20 بֽظֽ

سلام
بسیار زیبا و دلنشین بود
و دل همه ما سرشار از شوق است
باید درد کشید اما دست از تلاش بر نداشت
باید همچنان روئید
تا در روز موعود خورشید دستمان را بگیرد
و از لای درز دیوار عبور دهد
پس اگر رنجی باشد نشانه آن است که نور منتظر است
پس باید ترک خورد.

Posted by: شکوفه ياس at 18 تیر 1386 0:06 بֽظֽ

سلام فانوس
گمگشته ام
راهم کو
نورم کو قلبم کو

Posted by: محمد امین امامی(جوان پیر) at 28 تیر 1386 0:19 قֽظֽ

سلام

من دیوونه ی نوشته ها و شعرای شمام

خیلی ،خیلی زیاد

کاش می شد...

Posted by: مرضیه at 6 مرداد 1386 0:50 قֽظֽ

باخواند شعرهای شما به زندگی امیدوار می شوم

Posted by: at 17 آبان 1386 7:31 بֽظֽ

میشه در مورد نوشته های من هم نظر بدید
به وبلاگ منم سر بزنید؟

Posted by: زهره شمس at 2 بهمن 1386 8:53 بֽظֽ

ومن فکر می کنم که چه قدر می توان نوشت با دستانی از جنس نور بر روی صفحه ای از جنس نور و چقدر زیباست لحظه های همیشگی بودن با خدا

Posted by: فرزانه مهر اذین at 22 اردیبهشت 1387 4:04 بֽظֽ

سلام!
این شعر رو که خوندم ته دلم یه حبه نور روشن شد!
ممنون.

Posted by: آزادو at 1 خرداد 1387 8:22 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com