سین هفتم هفت سین جهان
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید...

امروز چند بار اشتباه کردم؟
مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني...


سین هفتم هفت سین جهان

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

simorgh.jpg
   سه شنبه، 6 فروردینماه 1387 |  story

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...

001516.jpg
   پنجشنبه، 15 آذرماه 1386 |  story

خدا سلام رساند و گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم...

grapes.jpg
   سه شنبه، 9 مردادماه 1386 |  story

هزار و یک بار عشق

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

2cwsx93-thumb.jpg
   شنبه، 1 اردیبهشتماه 1386 |  story

هفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوش

عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت.

b15.jpg
   چهارشنبه، 23 اسفندماه 1385 |  story

سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

6.jpg
   جمعه، 4 اسفندماه 1385 |  story

عشق،سرخ و آتش ، سرخ و عصيان ، سرخ

آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست.انسان را سبز.زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز...

ashora.jpg
   دوشنبه، 2 بهمنماه 1385 |  story

خاموشی درخت و کوه و سنجاقک

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.

p8-2.jpg
   شنبه، 11 آذرماه 1385 |  story

زلیخا عشق نمی داند

   سه شنبه، 11 بهمنماه 1384 |  story

ماه مرشد

   دوشنبه، 10 بهمنماه 1384 |  story

زمین ،مادر آدمی

   شنبه، 24 دیماه 1384 |  story

آرش و كمان عشق

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.

kamanearash.jpg
   جمعه، 4 آذرماه 1384 |  story

غیرت و غرور و عشق

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.

   سه شنبه، 15 شهریورماه 1384 |  story

در به در هفت آسمان و هفت دریا

وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد.
گفت: باید رفت و باید گشت.

   جمعه، 4 شهریورماه 1384 |  story

مسافری شمع آجین

"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."

story

فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند

فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است.از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟

   جمعه، 28 مردادماه 1384 |  story

دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

   پنجشنبه، 27 مردادماه 1384 |  story

در سینه ات نهنگی می تپد!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

sdsfdg-thumb.jpg
   شنبه، 18 تیرماه 1384 |  story

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

10001651A.jpg
story

دنیا بیستون است، اما فرهاد ندارد

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

   سه شنبه، 17 خردادماه 1384 |  story

پیش از آنکه قلبت را بدزدند

قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

   چهارشنبه، 4 خردادماه 1384 |  story

میراث پدر علیه السلام

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

   دوشنبه، 2 خردادماه 1384 |  story

ليلی زير درخت انار

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...

   دوشنبه، 15 فروردینماه 1384 |  story

جواني مقدس

كاش لغت نامه اي بود و آدم مي توانست معني جواني را توي آن پيدا كند. آن وقت شايد واقعا مي فهميدم كه آيا اين جواني همان چيزي است كه به شناسنامه آدم ها سنجاق شده است يا يك جور ميراث است كه بعضي ها آن را به ارث مي برند و بعضي ها از آن محروم اند.

story

قلبم‌ پاي‌كوب‌ خيرگي‌ شد

نامم‌ «بيوراسب» بود، دارند ده‌ هزار اسب‌ تازي. پدرم‌ مردي‌ گرانمايه‌ بود و خداترس. ديو در من‌ دميد. پدرم‌ را كشتم‌ به‌ آز پادشاهي. و فرمان‌ راندم‌ به‌ تباهي‌ و بيداد. سر و تن‌ به‌ خون‌ آغشتم؛ به‌ خون‌ برنا و پير. ديو، خوان‌سالار من‌ شد...

   جمعه، 14 اسفندماه 1383 |  story

و دقيانوسي كه منم

   چهارشنبه، 7 بهمنماه 1383 |  story

پاکی و بی باکی

   سه شنبه، 6 بهمنماه 1383 |  story

دستخط خدا

   پنجشنبه، 1 بهمنماه 1383 |  story

حکایت ماه و پلنگ عشق

   چهارشنبه، 30 دیماه 1383 |  story

میراث پدر علیه السلام

   سه شنبه، 29 دیماه 1383 |  story

دعا كرد براي آنها كه دوستش ندارند

   دوشنبه، 28 دیماه 1383 |  story

جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد

يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند...

   یکشنبه، 27 دیماه 1383 |  story

خداوند نانواي‌ آدم‌هاست‌

او پيامبري‌ بود كه‌ كتاب‌ نداشت. معجزه‌اي‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌اي‌ گندم‌ بود كه‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند كه‌ معجزه‌ مي‌خواهند، معجزه‌اي‌ كه‌ مبهوتشان‌ كند.

story

بال‌ تازه، دل‌ نو

سرش‌ قد سر سوزن‌ بود و تنش‌ سياه‌ و كركي. لاي‌ برگ‌هاي‌ درخت‌ توت‌ مي‌لوليد. نه‌ چشمي‌ و نه‌ گوشي. نه‌ بالي‌ و نه‌ پايي. مي‌خورد و مي‌خزيد. و به‌ قدر دو وجب‌ انگشت‌ بسته‌ آدم‌ جلو مي‌رفت...

story

امروز چند بار اشتباه کردم؟

   جمعه، 25 دیماه 1383 |  story

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

   یکشنبه، 20 دیماه 1383 |  story

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

   پنجشنبه، 17 دیماه 1383 |  story

سوگند به‌ اسب‌ و زيتون‌ و ماه‌

012861.jpg
   چهارشنبه، 16 دیماه 1383 |  story

خورشيد از دستش‌ افتاد

انسان‌ به‌ دنيا آمد، اما هرگاه‌ حق‌ را پيشاروي‌ خود ديد، چنان‌ هراسيد كه‌ خورشيد از دستش‌ افتاد. حق‌ تلخ‌ بود، حق‌ دشوار بود و ناگوار. حق‌ سخت‌ و سنگين‌ بود. انسان‌ حق‌ را تاب‌ نياورد...

   پنجشنبه، 10 دیماه 1383 |  story

پله‌ پله‌ تا خدا

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

story

فرشته‌ نبود ، بال‌ هم‌ نداشت

فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. رويين‌تن‌ نبود و پيكر پولادي‌ نداشت. مادرش‌ الهه‌اي‌ افسانه‌اي‌ نبود و پدرش‌ نيم‌ خدايي‌ اسطوره‌اي.او انسان‌ بود. انسان. و همين‌جا زندگي‌ مي‌كرد. روي‌ همين‌ زمين‌ و زير همين‌ آسمان...

story

تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري

از بهشت‌ كه‌ بيرون‌ آمد، دارايي‌اش‌ فقط‌ يك‌ سيب‌ بود. سيبي‌ كه‌ به‌ وسوسه‌ آن‌ را چيده‌ بود.و مكافات‌ اين‌ وسوسه‌ هبوط‌ بود.فرشته‌ها گفتند: تو بي‌ بهشت‌ مي‌ميري. زمين‌ جاي‌ تو نيست. زمين‌ همه‌ ظلم‌ است‌ و فساد. و انسان‌ گفت: اما من‌ به‌ خودم‌ ظلم‌ كرده‌ام...

   دوشنبه، 30 آذرماه 1383 |  story

امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

story

ابر و ابريشم‌ و عشق‌

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما ...

   سه شنبه، 24 آذرماه 1383 |  story

ثانيه‌هاي‌ مقدس‌ را زيرورو مي‌كنم‌

دوستم‌ سر سجاده‌ بود كه‌ شيطان‌ آمد و چادر نمازش‌ را از سرش‌ كشيد و فرار كرد. دوستم‌ رفت‌ كه‌ چادر نمازش‌ را پس‌ بگيرد اما ديگر برنگشت.
حالا هزار سال‌ است‌ كه‌ در به‌ در دنبال‌ دوستم‌ مي‌گردم. سراغش‌ را از همه‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ ميگيرم...

story

لیلی، نام تمام دختران زمین است

قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد،لیلی مجنونش را دید.لیلی گفت:پس قصه ، قصه من و توست.
پس مجنون تویی! خدا گفت: قصه نیست.راز است .این رازمن و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ.
لیلی ! تومرده ای."
قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی..

leyli.jpg
   دوشنبه، 16 آذرماه 1383 |  story

حوضی کوچک ، محله ای قدیمی

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند... دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود...

story

من‌ آن‌ خاكم‌ كه‌ عاشق‌ مي‌شود

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

   چهارشنبه، 11 آذرماه 1383 |  story

صداي‌ ساز تو مي‌آيد

من‌ شدم‌ ني‌ و تو شدي‌ ني‌زن، مرا گذاشتي‌ روي‌ لبهايت‌ و دميدي. نفست‌ كه‌ توي‌ تنم‌ ريخت، هوا پر شد از موسيقي‌ دوست.
فرشته‌ها به‌ رقص‌ آمدند و زمين‌ دور خودش‌ چرخيد.
نواختن‌ من، جشن‌ ملكوت‌ بود و پايكوبي‌ هستي.دم‌ تو آتش‌ بود و نواي‌ ني، عشق.

   سه شنبه، 10 آذرماه 1383 |  story

قشنگ کوچکم

گفت: كسي‌ دوستم‌ ندارد. مي‌داني‌ چقدر سخت‌ است، اين‌ كه‌ كسي‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو براي‌ دوست‌ داشتن‌ بود كه‌ جهان‌ را ساختي. حتي‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هيچ‌ نگفت.
گفت: به‌ پاهايم‌ نگاه‌ كن! ببين‌ چقدر چندش‌آور است. چشم‌ها را آزار مي‌دهم. دنيا را كثيف‌ مي كنم.

story

خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر

‌همه‌ روزنامه‌هاي‌ جهان‌ را ورق‌ مي‌زنم، خبري‌ نيست. هيچ‌ اتفاقي‌ نيفتاده‌ است. اتفاق‌هاي‌ مهم‌ را توي‌ روزنامه‌ نمي‌نويسند. اين‌ خبرها چه‌قدر غيرضروري‌ است! اين‌ خبرها كوچك‌اند و معمولي.

   شنبه، 23 آبانماه 1383 |  story

قصه‌اي‌ به‌ زيبايي‌ نان‌

يك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توي‌ پارچه‌اي‌ نمناك‌ خيس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمي‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روباني‌ قرمز گرفت‌ و همسايه‌ سكه‌ و سيب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروي‌ سفره‌ هفت‌سين‌ بود.

story

قصه‌اي‌ كه‌ باد با خود برد

دانه‌ كوچك‌ بود و كسي‌ او را نمي‌ديد. سال‌هاي‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ مي‌خواست‌ به‌ چشم‌ بيايد اما نمي‌دانست‌ چگونه. گاهي‌ سوار باد مي‌شد و از جلوي‌ چشم‌ها مي‌گذشت...

   سه شنبه، 19 آبانماه 1383 |  story

واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري‌

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما...

story

در كوله‌ات‌ چه‌ داري؟

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

   شنبه، 16 آبانماه 1383 |  story

خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد

قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان‌ از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.

story

خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد

قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان‌ از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.

story

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

   پنجشنبه، 14 آبانماه 1383 |  story

تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

   دوشنبه، 11 آبانماه 1383 |  story

تو رازي‌ و ما راز

پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت.رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان.رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني.و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد.

story

تشنه‌ام،خورشيد مي‌خواهم‌

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

   یکشنبه، 10 آبانماه 1383 |  story

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

story

عاشقانه ترين آواز کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.

   چهارشنبه، 6 آبانماه 1383 |  story

قطاری به مقصد خدا

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

   دوشنبه، 4 آبانماه 1383 |  story

قصه زندگي آدم‌ها

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

story

لیلی نام دیگر آزادی است

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

   سه شنبه، 28 مهرماه 1383 |  story

دعاهایت را بنویس

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند.

story

در حوالی بساط شیطان

t-redon.jpg
   پنجشنبه، 16 بهمنماه 1382 |  story

خورشيد از دستش‌ افتاد

   شنبه، 27 دیماه 1382 |  story

خبرهايي‌ براي‌ تمام‌ عمر

   چهارشنبه، 24 دیماه 1382 |  story

لیلی نام دیگر آزادی است

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....
   سه شنبه، 16 دیماه 1382 |  story

ما همه‌ آفتابگردانيم‌

23kvhc4.jpg
   دوشنبه، 15 دیماه 1382 |  story

نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com