|
سین هفتم هفت سین جهان |
امروز چند بار اشتباه کردم؟ |
|
سین هفتم هفت سین جهاندنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است... سه شنبه، 6 فروردینماه 1387 | storyخدایا! دانایی را چراغ راهمان کنجهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... پنجشنبه، 15 آذرماه 1386 | storyخدا سلام رساند و گفتمادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم... سه شنبه، 9 مردادماه 1386 | storyهزار و یک بار عشقیکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. شنبه، 1 اردیبهشتماه 1386 | storyهفت سینی از سروش و سیمرغ و سرو و سیاوشعموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت. چهارشنبه، 23 اسفندماه 1385 | storyسنگی مغرور با چشم هایی از عقیقمشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. جمعه، 4 اسفندماه 1385 | storyعشق،سرخ و آتش ، سرخ و عصيان ، سرخآن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست.انسان را سبز.زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز...
خاموشی درخت و کوه و سنجاقکسنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.
زلیخا عشق نمی داندزمین ،مادر آدمیآرش و كمان عشقآرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْآفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْآفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره. جمعه، 4 آذرماه 1384 | storyغیرت و غرور و عشقفرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. سه شنبه، 15 شهریورماه 1384 | storyدر به در هفت آسمان و هفت دریاوطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد. مسافری شمع آجین"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد." | storyفرشتهها حتماً ميآيندفرشتهها آمدهاند پايين. همه جا پُر از فرشته است.از كنارت كه رد ميشوند، ميفهمي؟ اسمت را كه صدا ميزنند، ميشنوي؟ دستشان را كه روي شانهات ميگذارند، حس می کنی؟ جمعه، 28 مردادماه 1384 | storyدویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق راوقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. در سینه ات نهنگی می تپد!اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... شنبه، 18 تیرماه 1384 | storyپيامبري از كنار خانه ما رد شدپيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد... | storyدنیا بیستون است، اما فرهاد ندارددنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. پیش از آنکه قلبت را بدزدندقلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی. چهارشنبه، 4 خردادماه 1384 | storyمیراث پدر علیه السلامسهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است. ليلی زير درخت انارليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد... دوشنبه، 15 فروردینماه 1384 | storyجواني مقدسكاش لغت نامه اي بود و آدم مي توانست معني جواني را توي آن پيدا كند. آن وقت شايد واقعا مي فهميدم كه آيا اين جواني همان چيزي است كه به شناسنامه آدم ها سنجاق شده است يا يك جور ميراث است كه بعضي ها آن را به ارث مي برند و بعضي ها از آن محروم اند. | storyقلبم پايكوب خيرگي شدنامم «بيوراسب» بود، دارند ده هزار اسب تازي. پدرم مردي گرانمايه بود و خداترس. ديو در من دميد. پدرم را كشتم به آز پادشاهي. و فرمان راندم به تباهي و بيداد. سر و تن به خون آغشتم؛ به خون برنا و پير. ديو، خوانسالار من شد... جمعه، 14 اسفندماه 1383 | storyو دقيانوسي كه منمپاکی و بی باکیحکایت ماه و پلنگ عشقمیراث پدر علیه السلامدعا كرد براي آنها كه دوستش ندارندجهان بدون رويا ميميرديوسف عزيز! براي ما خوابي ببين كه جهان بدون رويا ميميرد. يوسف! ما خواب ستاره نميبينيم. خوابهاي ما پر از گاوهاي لاغر است و خوشههاي خشك. پر از مردماني كه نان بر سر نهادهاند و مرغان از آن ميخورند... یکشنبه، 27 دیماه 1383 | storyخداوند نانواي آدمهاستاو پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم.اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود.خدا گفته بود: دشمناناند كه معجزه ميخواهند، معجزهاي كه مبهوتشان كند. | storyبال تازه، دل نوسرش قد سر سوزن بود و تنش سياه و كركي. لاي برگهاي درخت توت ميلوليد. نه چشمي و نه گوشي. نه بالي و نه پايي. ميخورد و ميخزيد. و به قدر دو وجب انگشت بسته آدم جلو ميرفت... | storyامروز چند بار اشتباه کردم؟عكس خدا در اشك عاشققطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار كه ميروي، رسيدهايسوگند به اسب و زيتون و ماه
خورشيد از دستش افتادانسان به دنيا آمد، اما هرگاه حق را پيشاروي خود ديد، چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد. حق تلخ بود، حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگين بود. انسان حق را تاب نياورد... پنجشنبه، 10 دیماه 1383 | storyپله پله تا خداقصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز... | storyفرشته نبود ، بال هم نداشتفرشته نبود. بال هم نداشت. رويينتن نبود و پيكر پولادي نداشت. مادرش الههاي افسانهاي نبود و پدرش نيم خدايي اسطورهاي.او انسان بود. انسان. و همينجا زندگي ميكرد. روي همين زمين و زير همين آسمان... | storyتو بي بهشت ميميرياز بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بي بهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام... دوشنبه، 30 آذرماه 1383 | storyامشب به آسمان نگاه كنگفتند: چهل شب حياط خانهات را آب و جارو كن. شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را رُفتم و روييدم و خضر نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم. گفتند: چلهنشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان برخواهي رفت و ... | storyابر و ابريشم و عشقهزار و يك اسم داري و من از آن همه اسم «لطيف» را دوستتر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق ميافتم. خوب يادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسيم. بس كه لطيف بودم، توي مشت دنيا جا نميشدم. اما ... سه شنبه، 24 آذرماه 1383 | storyثانيههاي مقدس را زيرورو ميكنمدوستم سر سجاده بود كه شيطان آمد و چادر نمازش را از سرش كشيد و فرار كرد. دوستم رفت كه چادر نمازش را پس بگيرد اما ديگر برنگشت. لیلی، نام تمام دختران زمین استقصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد،لیلی مجنونش را دید.لیلی گفت:پس قصه ، قصه من و توست. حوضی کوچک ، محله ای قدیمیدلش مسجدي ميخواست. با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند... دلش يك حوض كوچك لاجوردي ميخواست. و شبستاني كه گوشه گوشهاش مهر و تسبيح و چادر نماز است.دلش هواي محلهاي قديمي را كرده بود... | storyمن آن خاكم كه عاشق ميشودسر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره. چهارشنبه، 11 آذرماه 1383 | storyصداي ساز تو ميآيدمن شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست. قشنگ کوچکمگفت: كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است، اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...! خدا اما هيچ نگفت. خبرهايي براي تمام عمرهمه روزنامههاي جهان را ورق ميزنم، خبري نيست. هيچ اتفاقي نيفتاده است. اتفاقهاي مهم را توي روزنامه نمينويسند. اين خبرها چهقدر غيرضروري است! اين خبرها كوچكاند و معمولي. شنبه، 23 آبانماه 1383 | storyقصهاي به زيبايي نانيك مشت دانه گندم، توي پارچهاي نمناك خيس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. كمي كه بالا آمدند، دورشان را روباني قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.بشقاب سبزه آبروي سفره هفتسين بود. | storyقصهاي كه باد با خود برددانه كوچك بود و كسي او را نميديد. سالهاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه. گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشمها ميگذشت... سه شنبه، 19 آبانماه 1383 | storyواي اگر پرندهاي را بيازاريپسرك بيآن كه بداند چرا، سنگ در تيركمان كوچكش گذاشت و بيآن كه بداند چرا، گنجشك كوچكي را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهايش شكست و تنش خوني شد. پرنده ميدانست كه خواهد مرد اما... | storyدر كولهات چه داري؟كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. شنبه، 16 آبانماه 1383 | storyخدا فرشتههاي اميد را فرستادقلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دستهايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود.پس كيسه شرارتش را گشود و محكمترين ريسمانش را به در كشيد. ريسمان نااميدي را. | storyخدا فرشتههاي اميد را فرستادقلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دستهايش از دعا. اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود.پس كيسه شرارتش را گشود و محكمترين ريسمانش را به در كشيد. ريسمان نااميدي را. | storyهر بار كه ميروي، رسيدهايپشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ پنجشنبه، 14 آبانماه 1383 | storyتنهايي، تنها دارايي آدمهانامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم. دوشنبه، 11 آبانماه 1383 | storyتو رازي و ما رازپرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.رازي به اسم هر چه كه ميداني.و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگريزهاش به رازي آغشته بود و از هر لحظهاي رازي ميچكيد. | storyتشنهام،خورشيد ميخواهمنامهات كه به دستم رسيد،من خواب بودم؛ نامهات بيدارم كرد. نامهات ستارهاي بود كه نيمهشب در خوابم چكيد و ناگهان ديدم كه بالشم خيس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اينجا بودهاي و نامه را خودت آوردهاي. رد پاي تو روشن است. یکشنبه، 10 آبانماه 1383 | storyدر حوالی بساط شیطاندیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد. | storyعاشقانه ترين آواز کلاغکلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد. چهارشنبه، 6 آبانماه 1383 | storyقطاری به مقصد خداقطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ دوشنبه، 4 آبانماه 1383 | storyقصه زندگي آدمهااو خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود. لیلی نام دیگر آزادی استدنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دعاهایت را بنویسنفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. | storyدر حوالی بساط شیطان
خورشيد از دستش افتادخبرهايي براي تمام عمرلیلی نام دیگر آزادی استدنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری....
سه شنبه، 16 دیماه 1382
| story
ما همه آفتابگردانيم
|
