قصه زندگي آدمها
story
او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانهاي است كه آب و نور ميخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر ميرفت، درد او نيز عميقتر ميشد.
فرشتهها ميترسيدند. فرشتهها از آن همه سؤال ريشهدار ميترسيدند.
اما خدا ميگفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت ميآورد. معرفت است.
فصلها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوهاي باز دانهاي بود و هر دانه آغاز درختيست. پس هر كه ميوهاي را برد دردل خود بذر سؤال تازهاي را كاشت.
«و اين قصه زندگي آدمهاست» اين را فرشتهاي به فرشتهاي ديگر گفت.
دوشنبه، 4 آبانماه 1383
عرفان نظرآهاری
دوشنبه، 15 دیماه 1382
15 دی 1382 9:13 بֽظֽ
kheieli ghashangan ama nafahmiadm u mage pesar nisti?
ina ke axe dokhatr bood
با عرض سلام خدمت هنرمند خوب خدا.امیدوارم حالتون خوب باشه وخدا پشت و پناهتون.من جدا از خوندن کتابهای شما سیر نمیشمو لذت میبرم.این اثار شما واقعا زیباست.وجای تفکر داره.قدر نعمتی که خدا بهتون داده رو بدونین.ومواظب باشین این نعمت مغرورتون نکنه.
شاید اینم جواب سواله منه - آخه همیشه از خودم می پرسیدم چرا اینقدر سوال می پرسم..
ممنون.
در ضمن اشک امان ما نمیدهد.