story
ميدانم هيچ صندوقچهاي نيست كه بتوانم رازهايم را توي آن بگذارم و درش را قفل كنم؛ چون تو همه قفلها را باز ميكني. ميدانم هيچ جايي نيست كه بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان كنم؛ چون تو تكتك كلمههاي دفتر خاطراتم را ميداني...
حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني. حتي اگر تمام پنجرهها را ببندم، حتي اگر تمام پردهها را بكشم، تو مرا باز هم ميبيني و ميداني كه نشستهام يا خوابيده و ميداني كدام فكر روي كدام سلول ذهن من راه ميرود. تو هر شب خوابهاي مرا تماشا ميكني، آرزوهايم را ميشمري و خيالهايم را اندازه ميگيري.
تو ميداني امروز چند بار اشتباه كردهام و چند بار شيطان از نزديكيهاي قلبم گذشته است. تو ميداني فردا چه شكلي است و ميداني فردا چند نفر پا به اين دنيا خواهند گذاشت.
تو ميداني من چند شنبه خواهم مُرد و ميداني آن روز هوا ابري است يا آفتابي.
تو سرنوشت تمام برگها را ميداني و مسير حركت تمام بادها را. و خبر داري كه هر كدام از قاصدكها چه خبري را با خود به كجا خواهند برد.
تو ميداني، تو بسيار ميداني...
خدايا ميخواستم برايت نامهاي بنويسم. اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهاي... پس منتظر ميمانم تا جوابم را فرشتهاي برايم بياورد.
عرفان نظرآهاري
دوشنبه، 16 آذرماه 1383
Commentsعرفان عزیز سلام..خیلی خوشحالم که میتونم ازین به بعد نوشته هاتو اینجا بخونم...در مورد اون نوشته هم خیلی اتفاقی بدستم رسید و اسم نویسنده رو نمیدونستم پس میبخشید اگه به عنوان یک متن منتخب ازش اسم بردیم...از آشنایی با شما خیلی خوشحالم و از خواندن نوشته های آسمونیتون لذت میبرم..ممنون..موفق باشید و شاد
Posted by: مریم
شنبه، 27 دیماه 1382
27 دی 1382 0:16 قֽظֽ