story
ماهي كوچك دچار آبي بيكران بود.آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد.و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود.عاشق درياي بزرگ.ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد.هر روز و هر شب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه پيشتر ميگشت، گمتر ميشد و هر چه كه ميرفت، دورتر.
ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگياش غوطه ميخورد. هميشه با خود ميگفت: اينجا سرزمين اشكهاست. اشك عاشقاني كه پيش از من گريستهاند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطرههاي شور حزنانگيز دريا منتظر است.
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مُرد، اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه ميخورد.
قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: ماهي در آب بود و نميدانست، شايد آدمي هم با خداست و نميداند.و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد.
پنجشنبه، 14 آبانماه 1383
عرفان نظرآهاري
جمعه، 25 دیماه 1383
25 دی 1383 0:36 قֽظֽ