سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد

story  

قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهايش‌ از استواري‌ و دست‌هايش‌ از دعا. اما شيطان‌ از عشق‌ و استواري‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كيسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترين‌ ريسمانش‌ را به‌ در كشيد. ريسمان‌ نااميدي‌ را.

نااميدي‌ را دور زندگي‌ دختر پيچيد، دور قلب‌ و استواري‌ و دعاهايش. نااميدي‌ پيله‌اي‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتواني.
خدا فرشته‌هاي‌ اميد را فرستاد، تا كلاف‌ نااميدي‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمي‌كرد. دختر پيله‌ گره‌ گره‌اش‌ را چسبيده‌ بود و مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود. هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
شيطان‌ مي‌خنديد و دور كلاف‌ نااميدي‌ مي‌چرخيد. شيطان‌ بود كه‌ مي‌گفت: نه، باز نمي‌شود، هيچ‌ وقت‌ باز نمي‌شود.
خدا پروانه‌اي‌ را فرستاد، تا پيامي‌ را به‌ دختر برساند.
پروانه‌ بر شانه‌هاي‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ ياد آورد كه‌ اين‌ پروانه‌ نيز زماني‌ كرم‌ كوچكي‌ بود گرفتار در پيله‌اي. اما اگر كرمي‌ مي‌تواند از پيله‌اش‌ به‌ درآيد، پس‌ انسان‌ نيز مي‌تواند.
خدا گفت: نخستين‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌هاي‌ ديگر را.
دختر نخستين‌ گره‌ را باز كرد...
و ديري‌ نگذشت‌ كه‌ ديگر نه‌ گره‌اي‌ بود و نه‌ پيله‌ و نه‌ كلافي.
هنگامي‌ كه‌ دختر از پيله‌ نااميدي‌ به‌ درآمد، شيطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گريخته‌ بود.
شنبه، 16 آبانماه 1383


‌عرفان‌ نظرآهاري‌

جمعه، 25 دیماه 1383
25 دی 1383 0:43 قֽظֽ
Comments
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com