story
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.
فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد.
اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن.
آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز.
عرفان نظرآهاري
سه شنبه، 10 آذرماه 1383
Comments
نوشته هاتون كاملا حرفه اي هستند به وبلاگ ناقابل منم سر بزنين
Posted by: علي بي غم
salam
mataleb shoma kheyli jalebe
Posted by: hAmid
نوشته هاتون زیباست . همیشه شاداب باشید (شادی)
Posted by: شادی
جمعه، 25 دیماه 1383
25 دی 1383 1:37 قֽظֽ
خانم عزيز سلام!
بسيار دلنشين مي نويسيد؛ لاجرم از دل برآيد، اينچنين بر دل نشيند...
كلامتان دلم را بازيچه كرده، دستش را مي گيرد و مي بردش تا ناكجاآباد، همانجا رهايش مي كند تا به خود آيد.
آهنگ اين واژه ها برايم آشناست، اين جمله ها بوي خوش دوست را مي دهد...
باشد كه قدر قلم را بدانم
و قدر قدم را
و قدر قلبم را
يا حق!