story
سرش قد سر سوزن بود و تنش سياه و كركي. لاي برگهاي درخت توت ميلوليد. نه چشمي و نه گوشي. نه بالي و نه پايي. ميخورد و ميخزيد. و به قدر دو وجب انگشت بسته آدم جلو ميرفت...
زندگي را تا همينجا فهميده بود. اما آسوده بود و خوشبخت. دوستانش هم دوستش داشتند. دوستانش؛ كرمهاي كوچك خاكي.
هر از چندن گاهي اما تن لزج و چسبناكش را به شاخهاي ميچسباند. قدري سكوت و قدري سكون. چيزي در او اتفاق ميافتاد. رنجي توي تن كوچكش ميپيچيد. دردش ميگرفت. ترك ميخورد و بيرون ميآمد: هر بار تازهتر، هر بار محكمتر.
دوستانش اما به او ميخنديدند. به شكستنش، به ترك برداشتنش. به درد عميق و رنج اصيلش. و او خجالت ميكشيد. دردش را پنهان ميكرد و رنجش را. بزرگ شدنش را. رشد كردنش را.
روزها گذشت و روزي رسيد كه ديگر آنچه داشت خوشنودش نميكرد. چيز ديگري ميخواست. چيزي افزون. افزونتر از آنچه بود. ميخواست ديگر شود. ديگرگون. از سر تا به پا و از پا تا به سر. ميخواست و خواستنش را به خدا گفت. خدا كمكش كرد، او را در مشت خود گرفت و به او تنيدن آموخت. بافت و بافت و بافت. و تنهايي را به تجربه نشست. و سرانجام روزي پيلهاش را پاره كرد و ديگر بار به دنيا آمد. با بالي تازه و دلي نو.
و آن روز، آن روز كه آن كرم كوچك بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت، آن روز كه آن خود كهنهاش را دور انداخت، دوستانش نفرينش كردند و دشنامش دادند و فرياد برآوردند كه اين جُرمي نابخشودني است، اين خيانت است اين كه كرمي، پروانه باشد.
اما تو بگو، او چه بايد ميكرد؟
خاك و خزيدن و خوشبختي يا غربت و خدا و تنهايي!
عرفان نظرآهاري
یکشنبه، 27 دیماه 1383
27 دی 1383 4:24 بֽظֽ