story
نامم «بيوراسب» بود، دارند ده هزار اسب تازي. پدرم مردي گرانمايه بود و خداترس. ديو در من دميد. پدرم را كشتم به آز پادشاهي. و فرمان راندم به تباهي و بيداد. سر و تن به خون آغشتم؛ به خون برنا و پير. ديو، خوانسالار من شد. از نفرت و خشم خورش ميساخت. و روزي به نيرنگ بر شانههايم بوسه زد. از بوسهگاه ديو دو مار سياه برآمدند. و من اژدهايي شدم اهريمني. نيم هيولا و نيم آدمي.
خوراك مارانم مغز مردمان بود و من در رنجي مدام بودم از ماران رسته بر دوشم. رنجي در هر خفت و خيز.
ماران هم خونم شدند و ديوان هم خانهام. و من جز به بدآموزي و بدخواهي نزيستم. قلبم پايكوب خيرگي شد و روحم پارهپاره سركشي.
تا آن روز كه آن مرد، آن عامي مرد، سينهبند چرمينش را درفشي كرد و بر من شوريد و آن جوان، آن جوان برومند، باگرز گاونشانش، طلسم قصرم را درهم شكست. زيرا كه من همه جادو بودم و طلسم قصرم به نام يزدان نبود.
ميخواستند از پايم درآورند، ميخواستند اين پيكر پليد را درهم كوبند، اما تو اي پروردگار اجازهشان ندادي. سروش را فرمودي كه بگويد تنها مرا به بند كنند. تنها به بند.
مرا به دماوند كوه بردند، با كمندي استوار از چرم شير و با ميخهاي گران بر سنگ بستند، به خواري. زيرا كه سزاوار اين بودم.
و اكنون هزار سال است كه دربندم. در شكاف كوهي در دماوند. و تو اي خداي دماوند ميداني كه اين برف نيست كه بر پيشاني اين كوه است. اين اندوه من است. اندوه اين اژدهاك واژگون بخت. اما ديري است اي آفريدگار من، كه ماران من مردهاند و ديري است كه تو را به آمرزش خواندهام، هر شام و هر بامداد.
اي دادگر، اي آمرزگار، اي يزدان پاك.
آيا روزي مرا خواهي بخشيد؟... نگاه كن ببين اين منم كه در بُن اين سنگ ميگريم. اين منم، ضحاك مار دوش.
عرفان نظرآهاري
یکشنبه، 20 دیماه 1383
دوشنبه، 28 دیماه 1383
28 دی 1383 1:09 قֽظֽ