story
يوسف عزيز! براي ما خوابي ببين كه جهان بدون رويا ميميرد. يوسف! ما خواب ستاره نميبينيم. خوابهاي ما پر از گاوهاي لاغر است و خوشههاي خشك. پر از مردماني كه نان بر سر نهادهاند و مرغان از آن ميخورند...
يوسف! ما تعبير خوابهايمان را نميدانيم. ما چيزي نميكاريم. و فردا كه برادرانمان برگردند ماييم و شرمساري و دستهاي خالي. ماييم قحط سال وفاداري.
يوسف! تو نيستي تا راه را نشانمان بدهي. ما ميرويم و در پس هر گامي چاهي است. دنيا پر از دروغ و پيرهن پاره خونآلود است.
يوسف! قرن هاست كه به چاه افتادهايم و ساليانيست كه كاروانيان به بهايي اندك ما را خريدهاند..
يوسف! به ما بگو كه چگونه عزيز شويم.
يوسف! ديريست كه زليخا فريبمان ميدهد. ديريست كه پيرهنمان را ميدرد و ما هرگز نگفتهايم. زندان دوست داشتنيتر است از آنچه مرا بدان ميخوانند.
يوسف! يعقوب منتظر است. پيرهن ما. اما بوي عشق نميدهد.
يوسف! براي ما خوابي ببين. جهان بدون رويا ميميرد. روياي گاوهاي فربه و خوشههاي سبز.
رويايِ ستارهاي كه سجده ميكند.
عرفان نظرآهاري
یکشنبه، 27 دیماه 1383
16. Leden 2005 17:01
Comments
جالب بود/ موفق باشی
Posted by: amir
salam:)ghashange kheyli
Posted by: massome
به جرات می توانم بگویم یکی از زیباترین نوشته هایی
بود که در عمرم خوانده ام که به حق شرح حال زمانه ماست در پناه حق باشی...
Posted by: amir
دوشنبه، 28 دیماه 1383
28 دی 1383 1:42 قֽظֽ