story
وطنش را دوست می داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد.
گفت: باید رفت و باید گشت.
و چنین کرد.رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه، چیزی بیابد. اکسیری شاید. اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب بریزد.
***
اما چه تلخ بود وقتی که از سفر برگشت. وقتی که دانست وطنی ندارد. چه دردناک بود آن زمان که فهمید وطن آدمی، خاکی نیست که در آن به دنیا آمده است و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است.
وطن آدمی آنجاست که عشق و کلمه و ایمان را حرمت می گذارند. اما او وطنی نداشت و بی وطنی ، مجازاتش بود.
بی وطنی ،مجازات هر کسی است که در جستجوی آبادی و در جستجوی دانایی است. و او مستوجب بی وطنی بود زیرا وطنش را آباد می خواست و مردمانش را دانا.
***
او برگشته بود و اکسیری داشت که از کویر سبزه زار می ساخت و از مانداب، چشمه سار.
اما هیچ کس چنین اکسیری نمی خواست.
بی وطنی سخت است ، بی هم وطنی اما سخت تر.
و قرن هاست که او بی وطنی اش را به دوش می کشد و بی هم وطنی اش را می گرید.
قرن هاست که او در به در هفت آسمان و هفت دریا و هفت اقلیم است.
و قرن هاست که خدای آسمان و دریا و اقلیم ، دعایش را مستجاب نمی کنند.
عرفان نظرآهاری
جمعه، 4 شهریورماه 1384
Comments
عرفان
به راستی اسم شما با آیندتون یکی هست.
وقتی که دقت میکنم هم دردیم.من همیشه دنبال یافتن چیز هائی بودم که در این میان نبود.
آری
ولی جوینده یابندس.
من اولی نبودم واخری هم نیستم اما!
من یک راهنما دارم که نامش مطابق سرشتش است.از خاکی است که مولانا از آن برخاست.
زمانی که مینویسد
خدا را مینویسد
ایمان را مینویسد
و عشق را معنا میکند.
و او عرفان است
دختری که نام تمام دختران زمین را لیلی نهاد
دختری که چای را با طعم خدا دم میکرد
وخدا را به مردم شناساند
عشق را بیان کرد
و در مرز پایان
عارفی شد که وصفش موجب شگفتی همه گشته.
خدایا شکر گذارت هستم
محمد امین امامی
سلام...در ادامه گفته های آقای امامی...و نامه هایی خط خطی به خدا نوشت...نامه هایی بسیار بسیار زیبا...یا حق...
papati
سلام استاد .مثل همیشه زیبا...در ضمن من با اجازه به شما لینک دادم جهت اشنایی بیشتر دانشجویان علامه به خصوص علوم اجتماعی و ارتباطاتی هاش...
مهراوه
salam barnameye kheili khoobie hamin
maryam
عرفان عزیز سلام
دوست دارم سرشار از سرور و سعادت باشی .
فرصت غریبی است بودنمان در این وسعت نیمی خاک و نیمی آسمان و غریب تر عبورشتاب الود ماست.نمی دانم چه رمزی است در این نیمه خاک که ما رااینچنین مسخ می کند و جرعه جرعه فراموشی می بخشدمان.
حلا هر روز که می گذرد بیشتر یادمان می رود قرارمان بر ماندن نیست.حالا هر لحظه بیشتر (من) می شویم .حالا به قدمت تمام تاریخمان دیوار ساخته ایم وسقف.حالا به اندازه تمام ثانیه های نجویده عمرمان سنگین شده ایم و سخت.
در این میان گاه آنچه آسمان را به یادمان می آورد نداهایی آشنا از دل همین خاک است.
عرفان عزیز دنیای نوشته هایت برایم بسیار آشناست و دلچسب.با درکشان لحظاتی از یاد
می برم که چه مقدار خسته این سنگین( من) هستم.
b
سلام من هادي هستم
هادي
Thanks for posting this
story archives
در این گنبد که ایزد کرده دوار نمی بارد به جز غم های بسیار
مرا مهری عطا کرده پدیدار غم یار و غم یار و غم یار
امیرعلی
سلام
سلام باز هم سلام
روزهايي از عمر من مي گذرد كه شايد تصوري از امدنش نداشتم
روزگاري كه من باشم و او
و او...
اري منم و او
كاش مي شد روز نيامده را به تصويري ديد .
مهدي
پنجشنبه، 1 بهمنماه 1383
1 بهمن 1383 0:56 قֽظֽ