نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


اسمم فاطمه خاتون بود

story  

مادر بزرگم فقط يك اسم بود. اسمش را فراموش كرده‌ام. آخر 671 سال از آن روزها مي‌گذرد. چه‌طور مي شود اين همه سال اسم‌ها يادم بماند؟ اما يادم هست كه مادربزرگ روبنده سياه مي زد. روبندش كه كنار مي رفت،‌ يك لبخند بود؛ يك لبخند بي نهايت. او روي لبخندش روبند مي‌زد. ارثيه‌اش براي من يك پيراهن بته جقه‌اي زري‌دوزي بود، با آن آستين‌هاي بلند كه روي مچم چين مي خورد. كنار يقه و سرآستين‌اش، ريزريز گلدوزي شده بود؛ با نخ گُلي، سرخِ سرخ. مطمئنم مادربزرگ چشمش را روي گلدوزي سرآستين‌هاي من گذاشت. همه عمرش فقط همين پيراهن را دوخت.

مادرم مي گويد:‌ «اين همه سال ماند و ماند تا قد تو باشد». دور كمرش، دور مچ و حلقه سرآستين‌اش، بلندي‌اش واي كه چقدر قد من است. مادربزرگ از كجا مي‌دانست؟!
پيرهن بته جقه‌اي تن هيچ دختري نمي‌رفت شايد هم مي رفت، اما تنگ و كوتاه آن وقت همه مي فهميدند كه اين پيرهن، پيرهن او نيست. پيرهن يك نفر ديگر است. پيرهن من است.
اولين بار كه پيراهن را پوشيدم، مادربزرگ روبنده‌اش را كنار زد،‌ براي اولين بار كنارش زد. مي خواست تماشايم كند. مي‌خواست حظ كند. آن‌وقت لبخندش پاشيد روي همه چيز، روي من. لبخندش نور بود، خورشيد بود. كسي طاقت لبخندش را نداشت.
مادر كه لباس را تنم ديد. چشمش از خوشحالي برق زد. آمد لبخند بزند، مثل مادربزرگ اما انگار يكهو چيزي يادش افتاده باشد. برق چشمش پريد. آب توي چشمش جمع شد. گفت: «بميرم الهي برايت! يعني طاقتش را داري؟ كاش لباس اندازه‌ات نبود».

اما لباس اندازه‌ام بود.

***
مادربزرگ دوباره روبنده‌اش را انداخت. نزديكم آمد. بغلم كرد. بدجوري بغلم كرد. سفتِ سفت فشارم داد. دردم آمد. شانه‌هايم داشت خرد مي شد. مي خواستم داد بزنم، اما نزدم. دندان‌هايم را كليد كردم. خودم را قورت دادم. روي قلبم ايستاده بودم. پاهايم طاقت نداشت. مادربزرگ گفت: «طاقتش را داري»؟
پلك‌هايم را روي هم گذاشتم، يعني كه دارم. مادربزرگ گفت:‌ «نمي پرسي طاقت چي را»؟
گفتم: «هرچه باشد».
گفت: «به تو مي‌آيد. برازنده‌ات است. اصلاً قد توست. مال خود خودت است. هفتصد سال است كه دارم مي دوزمش، هم شب، هم روز، مي فهمي؟
چشم‌هايم را بستم، يعني كه مي فهمم.
مادربزرگ چرخيد،‌ جرخيد و چرخيد. روبنده‌اش روي صورتش نمي ماند. روبنده‌اش سفيد مي شد، سفيد سفيد. مادربزرگ انگار مي رقصيد، مثل زمين كه مي‌رقصد، مثل خدا كه مي رقصد.
گفت وقتي بپوشي‌اش، ديگر دلت توي سينه ات جا نمي شود. دلت مي رود. دلت سر مي رود. يعني كه عاشق مي‌شوي، عاشق. نورش مي پاشيد روي صورتم، روي دست‌هايم. روي دامنم. دلم مي‌رقصيد.
گفتم: «عاشق مي شوم،‌ عاشق».
لباس بته جقه‌اي را پوشيدم، با آن گلي كه روي سرآستينم بود.
توي كوچه‌هاي قونيه راه افتادم. رفتم. آنقدر كه كف پاهاي كوچكم تاول زد. خانه‌اش روشن بود؛ معلوم معلوم.
همه مي دانستند خانه خداوندگار كجاست، اما من با او كاري نداشتم خداوندگار من كس ديگري بود.
وقتي كه مي گذشت، از جلوي مسجد جامع كه رد مي شد، گذرش كه به بازار زركوبان مي افتاد توي مدرسه، توي مجلس تذكير، وسط سماع و نعره و بيخودي، همه مي‌گفتند: «مثل اينكه برادرش است؛ برادر كوچكش. چه‌قدر مثل اوست. چه‌قدر اوست.»
اما او برادرش نبود؛ برادر كوچكش. پسرش بود، پسر بزرگش، «بهاء‌ولد».
روبنده‌ام سياه بود. اما چارقد كوچكم سبز،‌ با يك عالم گل سرخ و سفيد. چارقدم را توي پيچ كوچه انداختم. توي كوچه‌اي كه بهاء‌ولد از آن مي گذشت.
چارقدم بوي مرا مي داد؛ بوي سرشاري، بوي گم شدن، بوي عشق.
چه‌قدر بمانم؟ چه قدر...؟
بهاء‌ولد چارقد كوچكم را ديد. همان كه بوي مرا مي داد. خم شد. برش داشت. بوييدش. بوي مرا فهميد.
دلم رفت. دلم از سينه‌ام رفت.
مادربزرگ راست گفته بود.
فردايش خداوندگار به خانه ما آمد؛ ملاي روم. پدرم باور نمي‌كرد. پدرم كه «صلاح‌الدين» بود، صلاح‌الدين زركوب، خاك پاي ملاي روم را بوسيد. قدمش را روي چشم گذاشت.
و من از پشت پرده و روبنده‌ام،‌ بي‌تابي بهاء‌ولد را مي ديدم.
گفتند كه كوچكم. پدرم فرصت خواست. پدرش رخصت داد.
قلبم هزار پاره شد. بهاءولد برگشت. دلم با او رفت. دلم ديگر برنگشت.

***
نامم «فاطمه خاتون» بود.
مادربزرگ، دلم مي سوزد، دلم آتش است. اين چه لباسي بود كه دوختي؟ 671 سال است كه دلم مي گردد؛ دنبالش مي گردد.
كجايي بهاءولد؟ چارقدم بوي تو را مي دهد. پيرهن عاشقي‌ام!
مادربزرگ روبنده سياهش را بالا مي زند نورش مي پاشد روي من؛ روي شب؛ روي تاريكي.
ـ گفتي كه طاقتش را داري؟
ـ دارم.
ـ هر چه باشد.
ـ هر چه باشد.
روبنده مي افتد،‌ مادر بزرگ مي رود.
روبنده‌ام را بالا مي زنم. نورم مي پاشد، روي شب، روي تاريكي.
راه مي افتم. قرن‌ها را توي مشتم مي فشارم. غنچه هاي روي سرآستينم گل كرده است. بويش توي كوچه هاي دنيا پيچيده است. من اين بو را بلدم.
دنبال بوي گل‌هاي سرآستينم مي روم. كوچه هاي دنيا چه‌قدر طولاني است. چارقد كوچكم بوي تو را مي دهد. پيرهن عاشقي‌ام.

عرفان نظرآهاری


جمعه، 23 دیماه 1384

Comments

بسیار عالی بود. به خصوص نوع نگاهتان مثل همیشه جدید است و حرف تازه ای برای گفتن دارد .
آسمانی باشید

لیلا باباخانی

دوشنبه، 10 بهمنماه 1384
10 بهمن 1384 6:55 بֽظֽ
Comments

سلام عرفان عزیز
همیشه دنبال یه راه ارتباط با شما بودم .از روزی هم که سایت شما رو پیدا کردم 3 هفته میگذره .
اما هر چی دنبال کلمه گشتم که برای شما بشه یه نامه خوب... پیدا نکردم. تا اینکه به این متن شما بر خوردم .خیلی غافلگیر شدم....!!
من خیلی تلاش کردم که با آدرس ارتباطی شما باهاتون ارتباط خصوصی بر قرار کنم ولی نشد.
امید وارم در آینده این فرصت پیش بیاد

Posted by: مرضیه at 12 فروردین 1386 8:57 بֽظֽ

سلام ... كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد ... خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنيد ... اونجا از شما هم زياد ستاره كاشتم

Posted by: مدهوش at 8 مهر 1386 10:12 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com