story
درویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود. ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد آسمان چه نزدیک است و خدا، توی مشتش.
فکر می کرد فرشته ها بال پهن کرده اند و او رویشان راه می رود.
فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این، با آن، با همه کس.
بر سر راهش سگی خوابیده بود. درویش با چوب دستی اش به او زد تا کناری برود. سگ دردش آمد و ناله ای کرد و به کناری رفت.
پسرکی از آن حوالی می گذشت، درویش را دید و چوبش را و اینکه چگونه سگی را زد و چگونه او ناله کرد.
پسرک آمد و کنار سگ زانو زد و از تکه نانی که داشت به او داد. و به درویش گفت: کاش خرقه هزار میخ نپوشیده بودی و کاش خیال نمی کردی که فرشته ها برایت بال پهن کرده اند؛ اما ای کاش می دانستی که نباید کسی را بیازاری ، حتی اگر آن کس سگی باشد، خوابیده بر راهی.
پسرک رفت و سگ هم در پی اش. درویش ماند و آن خرقه هزار میخ اش.
اما آسمان دور بود و خدا در مشتش نبود و فرشته ها بالشان را جمع کرده بودند.
درویش کنار راه نشست. خرقه هزار میخ اش را درآورد و گریست...
عرفان نظرآهاری
دوشنبه، 8 اسفندماه 1384
Comments
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند
حميد
وای که ادم چقدر دلش به حال درویش و خودش باید بسوزد
خدای نکند ما هم مانند درویش باشیم...
فاطمه
عبادت چیزی جزخدمت به خلق(تمام مخلوقات) نیست.
مصطفی
چه مجموعهي خواندنياي خواهد بود اگر تنبيهات كودكانهاي كه در ادبيات ما و يا جهان به زيبايي و رسايي فطرت پاك و هدايت شدهي آدميان را به آنها يادآوري كرده جمعآوري شود.
هيچگاه نتوانستم به زيبايي و رواني شما بنويسم.
براي همگان دعا كنيد.
هيچكس
مثل همیشه قشنگ . خوش به حالتان به خاطر اینهمه طبع لطیف .
سبز باشید و پیروز ...
نیلوفر
استاد نظرآهاري
سلام
من يكي از دانشجويان شما در دانشگاه علامه طباطبايي بودم ولي حالا كه اين يادداشت رامي نويسم در روزنامه همشهري مشغول خدمت به اين آب و خاك هستم.
مي خواهم ويراستار قابلي بشم.
خواهشمند است مرا راهنمايي بفرمائيد
با سپاس
حسن خزايي
سلام
من واقعا متاسفم كه اينقدر دير با شما آشنا شدم واقعا زيبا مي نويسيد .
سميرا
دوشنبه، 10 بهمنماه 1384
10 بهمن 1384 7:53 بֽظֽ