سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


خواستم بیدارتان کنم

story  

صبح بود. تلفن زنگ خورد. گنگ خواب دیده گوشی را برداشت.
هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده.
گنگ خواب دیده با عصبانیت گوشی را کوبید و گفت: نمی خواهم بیدارم کنید. با چه زبانی بگویم نمی خواهم بیدارم کنید. از این شوخی قیامت هم دیگر خسته شدم.
تلفن اتاق زنگ خورد. "لولی بربط زن" گوشی را برداشت.
هتلدار گفت: می خواستم بیدارتان کنم، در ضمن به ساعت قیامت چیزی نمانده است.
لولی بربط زن تشکر کرد و بلند شد و آبی به صورتش زد و چمدانش را باز کرد و رفت کنار پنجره و دید که خورشید طلوع کرده است. دید که غنچه بسته شب پیش، باز شده است و دید که کودکی می خندد و می دود.
پس گفت: عجب محشری!
و بربطش را برداشت و زیر لب گفت: امروز آوازی می خوانیم و آهنگی می سازیم درباره غنچه خورشید و کودک صبح. شاید که حال مسافران این هتل خوش شود.

***
گنگ خواب دیده بالش را بر سرش فشار داد تا ترانه لولی بربط زن خوابش را آشفته نسازد. و خواب دید که اژدهایی می خندد، خنده اش آتش است و دید که لباسش به آتش اژده ها گر گرفته است.

***
ظهر بود. گنگ خواب دیده گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد. لولی بربط زن گرسنه بود. رفت تا چیزی بخورد.
گنگ خواب دیده دیس غرور را جلو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد. لولی بربط زن پیش دستی کوچک معرفت را برداشت تا آرام آرام مزمزه اش کند.
پیش خدمت به لولی بربط زن گفت: این غذا تشنگی می آورد. و لیوانی حیرت کنارش گذاشت.
گنگ خواب دیده دیس دیگری برداشت. لولی بربط زن تازه قاشق اول را خورده بود که فهمید این کفش ها که دارد برای آن سفر دراز که در پیش است، خوب نیست و این قلب که دارد برای آن همه عشقی که می بارد، کوچک است و این روح که با اوست برای آن پرواز، هنوز بی پر و بال است.
پس بی قرار شد. لیوان حیرتش را سر کشید و بلند شد.
گنگ خواب دیده به او می خندید.

***
شب بود. لولی بربط زن، چمدان می بست. او هر شب چمدانش را می بست چون فکر می کرد شاید امشب آخرین شب اقامتش باشد. و هر صبح دوباره چمدانش را باز می کرد.
وقتی او چمدان می بست ، گنگ خواب دیده ساعت ها بود که به خواب رفته بود.

عرفان نظر آهاری


توضیح ضروری: " لولی بربط زن " به اشتباه در نشریه چلچراغ شماره 193 تاریخ 26 فروردین 1385 به اشتباه " لوطی بربط زن " تایپ شده است.

سه شنبه، 22 فروردینماه 1385

Comments

یک دست جام می ویک دست زلف یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
hamid taheri

خیلی با متن هایتان حال می کنم
همیشه سرحال و سر زنده باشید
راستی با اجازه بزرگترها از متن های شما در وبلاگ استفاده می کنم
امین

shoma khaili ali minevisid
mahsa

با تشكر از توجه شما به مسائل غير مادي و آرزوي بكارگيري آنها در زندگي مان.
M- Bakhtiari


مثل هميشه غنچه بر لبانمان باز نمود
پرده ز ابهام اين فرجام باز نمود
من از پس سالها دوري باز گشتم.اي استاد,جايي براي اين مريد داري؟
به نيك بختي توانستم با مشكل اين رايانه كنار بيايم و بتوانم اندك كامنتي بگذارم!
واقآدلم تنگ شده بود.
محمد امين امامي


و این حکایت را یکی از مسافران آن هتل به ما گفت که لولی یی پای کوبان و دست افشان می خوانده است: "ای لولیان، ای لولیان، یک لولی یی دیوانه شد = طشتش ز بام ما فتاد، نک سوی مجنون خانه شد" و در حالی که یک دست بربط و یک دست بر چمدان داشته است،رقصی چنان میانه ی میدان زده که مسافران هتل را خوش آمده.

شجاع مستقل

ey loolie barbat zan,to masttari ya man? ei pishe cho to masti afsoone man afsane kheili mamnoon,vaghean ziba bood.
dorsa

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
صوفیا

دستی که به درگاه خداست،دست پر عشق
کوتاه نبینید که این قصه دراز است
هر گوشه این خاک که دلسوخته ای هست
از دولت عشق تو در میکده باز است
باز همان که ساعات ناباوری هایم را رقم می زند مرا یاری نمود تا یاری های پنهانیت را بخوانم تا آشکارا اشکهایم را از گونه ی سرخ خجالت،با دست پر نیازم پاک نمایم.
اگر خواندی آنچه از درونم با حروف نوشتم،امیدوارم اشکهایم را با چشمهای همیشه روشنت ببینی،تا بدانی آنچه ناگفتنی است.
بنده


نمی خواهم بدانم پس از مرکم چه خواهد شد
نمس خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم تا از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریزو پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگ بارم را

leila

دوست عزیز بسیار زیبا بود
من واقعا از خواندن این دیدگاه شما سر مست شدم.
حس می کردم خیلی ها از آن دور شده اند،ممنونم که امیدوارم کردید:)
و اگر ایرادی ندارد متن را با ذکر نامتان در وبلاگم نوشتم.
هدا

دوشنبه، 10 بهمنماه 1384
10 بهمن 1384 9:38 بֽظֽ
Comments

با سلام و درود
خداوند امثال شما عزیزان را برای جامعه انسانی امروز که متاسفانه خیلی از فضایل را از یاد برده حفظ کند .
عزتتان مستمر باد

Posted by: علی at 13 فروردین 1386 10:18 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com