سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


زلیخا عشق نمی داند

story  

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

شنبه، 21 مردادماه 1385
Comments

سلام خانوم نظر آهاري
تا حالا يعني 1 ماه قبل فكر مي كردم شما مرديد
ولي فقط اينو بگم نوشته هاتونو دوست دارم و هميشه تو وبلاگم مي ذارم
دوست دارم نوشته هاتون بتونه نسل امروز و به باورهاي ديني خودش نزديك تر بكنه.

يا رب دل پاك و جان آگاهم ده
آه شب و گريه ي سحرگاهم ده
در راه خود اوٌل ز خودم بيخود كن
بيخود چو شدم ز خود بخود راهم ده
امين

خوشحالم که اولین نفر هستم که برای این متنتون چیزی می خوام بنویسم
احتیاج دارم تا در مورد متنتون بیشتر فکر کنم
بهنوش مشتاق

سلام
احتیاج به فکر کردنم تموم شد
می دونید خانم نظراهاری بعضی وقتی بعضی از حرفها رو چون شما می زنید فکر می کنیم درسته !این رو باور کنید
مثلا وارد سایت شما می شیم شعرهاتون به دلمون می شینه
می خوانیم و لذت می بریم
اومدن ما به اینجا زیاد تر و زیاد تر می شه و خیلی از حرفهای شما با روح ما صحبت می کنه
به شخصه من پرینت تمام نوشته های شما رو دارم
در مورد زلیخا و یوسف
قبل از این من همیشه از زلیخا بدم می اومد
یعنی اساسا هیچ حس خوبی نسبت بهش نداشتم
الانم همچین فرقی نکرده
هنوزم حس می کنم که نباید وارد قصه می شد
درسته که در دنیای ما روزانه دارن پیراهن ها رو می درند ولی اسطوره باید همیشه بهترین باشه
و اگه زلیخا بره
شاید
هیچ وقت هیچ پیراهنی دریده نشه
بهنوش مشتاق

مثل هميشه تازه و غافلگير كننده .آفرين به شما و اين قلم مهربان جادويي.يك سوال :مدركي وجود دارد كه ثابت كند يوسف هم ،عاشق زليخا بوده؟پس زليخا لايق كدام عشق پيامبرانه بوده است ؟يك سوال ديگر :پرهيز از گناه ،در موقعيت عاشقانه سخت تر است يا در موقعيت معشوقانه ؟يعني اگريوسف هم عاشق مي بود...
سبز باشيد و شاد.
سيد احمد ميرزاده


سلام.من نوشته های شما رو خیلی دوست دارم...ولی نمی دونم از کجا باید کتاباتونو گیر بیارم!
فاطمه

سلام ... امروز اولين باری است که به سايت شما می آيم . البته نوشته های شما را قبلاً خوانده ام ولی امروز متوجه شدم که شما خانميد ... خيلی برايم جالب بود چون هيچوقت فکر نمی کردم ...
به شما و وجود متعاليتان تبريک می گويم و خوشا به حالتان که به اين درجه از عرفان رسيده ايد . آرزوی سلامتی و سربلنديتان را دارم .
لیلا

سلام
قصه اندکی بیش بود :
زلیخا یوسف را به نمایش گذاشت که آفرین بر همت عاشقانه اش.
و یوسف بود که نور بر دل زلیخا پاشید که این بار پیراهن زلیخا توسط یوسف دریده شد هنگامی که بر سجده رفت!
و باز هم اندکی از قصه مانده است!
وحید

یکی دو ساعت پیش صدایتان را از رادیو شنیدم.دچار نوستالوژی شدم ورفتم به چهارپنج سال پیش سر کلاس فارسی عمومی دانشکده علوم آجتماعی دانشگاه علامه.
چه فراموش ناشدنی بود آن روزها.افسوس جز خاطره ای از آن باقی نمانده است.
خطیبی

عشق های کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
شجاع مستقل

سلام.
خسته نباشید.
آنقدر اینجا سکوت زیباست که سکوت نیست!
ora

بی گناهی کم گناهی نیست در ویران عشق
یوســــــف از دامان پاک به زندان می رود
فاطمه

سلام خانم نظر آهاری
نوشته هاتون بقدری دلنشینه که آدمو وادار می کنه هر روز به اینجا سر بزنه شاید نوشته جدیدی گذاشته باشید .
دلم می خواد می تونستم مثل شما اینقدر ساده و اینقد پر معنی بنویسم .
منتظر

سلام خانم نظر آهاری
امشب اولین دیدار بود برای من / بیاد ماندنی و منحصر به فرد... هم مخلوق رو دیدم و هم خالق رو

هرچی بخواستم بگم درباره شما..دیدم در همه بخش های این سایت ...همه گفته اند و چیزی برای من نگذاشته اند!
جسارت نمیکنم که برای شما نظر بنویسم. اینها برداشت منه و چون اولین نقطه اشنایی هست ..برای خودم خیلی جالبه
1- چند جا هست که حس میکنم نادیدنی و مبهمه مثل چیزی که توی اتاق باشه و روی اون پرده ای بکشند تا دیده نشه این چیز ...چی هست.. مثل : بلندای قصه... عشق پیامبر ...و اینکه زلیخا عشق نمیداند ...
2- این قصه_شعر از اسم زلیخا و عشق شروع شده و تا زیبایی ادامه داره ...این نکته برای من پیام داره
3-راوی زیبایی یوسف رو به صورتش نسبت نمیده و اون زیبایی رو به عمل و تحول یوسف نسبت میده ...که یکی از دوستان توی نظرش به تحول زلیخا که مکمل این زیبایی هست اشاره کرده
4- اگر زلیخا برمیگرده این عشق هست که حاکم میشه . عشق بر زلیخا و بر یوسف و بر تمام قصه ها حاکم شده و بر خواننده این قصه و بر نویسنده این قصه
نمیتونم حق اندیشه و قلمتون و احساستون رو ادا کنم اگر تحسینتون کنم . بهترین آرزوهام تقدیم شما
علی شفق

سه شنبه، 11 بهمنماه 1384
11 بهمن 1384 0:56 قֽظֽ
Comments

سلام درك زيبايي يوسف ومفتون شدن به او برازنده عاشقي چون زليخا است

Posted by: رويا at 6 اردیبهشت 1386 1:33 بֽظֽ

با سلام و خسته نباشید
چند تا از قصه های شما رو خوندم و حسابی لذت بردم
واقعا از شما ممنونم

Posted by: بهروز رشیدی at 10 تیر 1386 3:08 بֽظֽ

سلام
من چند تا از كتابهاتون رو خوندم.
خيلي زيبا ، ساده و پر محتوا بودن
با اجازتون مطالبي رو از زبون شما تو گذاشتم .
اميدوارم موفق باشيد

Posted by: رضا at 21 تیر 1386 11:52 قֽظֽ

سلام خانم نظرآهاری . از صمیم قلب میگم خوش به حالتون!منم خیلی دوست دارم بشم یکی مثله شما.واقعا باید از خانم حیدر نیاز ممنون باشم که باعث شد من شما رو بشناسم !!موفق باشین .

Posted by: آزاده at 31 مرداد 1386 0:48 بֽظֽ

سلام خانم عرفان نظر آهاری خیلی خوشحالم که بالا خره کسی رو پیدا کردم که تو یه دنیای دیگه باشه یه دنیای بهتر که البته ورودش آسون موندنش سخت
ولی شما موندین منم یه زمانی خودم رو عضو اون دنیا می دونستم اما حالا نه
چون اون دنیای انسان های پاک
جدا خیلی دوست داشتم مثل شما باشم
و خیلی دلم میخواست یه سوال مهم از شما بپرسم !!!...

Posted by: .... at 1 شهریور 1386 10:45 قֽظֽ

می گویند، سخنی که ازدل برآید، بر دل نشیند. چند داستان واره یی را که تا کنون از شما خوانده ام، نه تنها بسیار دلنشین بوده اند، که نوعی امید بخش نیز هستند. به گونهء مثال، "پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است" را چندین بار خواندم که هر بار از آن الهامی تازه گرفتم تا اینکه با برخی از دوستانم آن را شریک ساختم ومطمین هستم که بارهاو بارهای دیگر نیز آن را خواهم خواند و تکثیر خواهم کرد؛ زیرا از آن، بوی همان کلام خداوند به مشام می رسد که می گوید: "افحسبتم انما خلقناکم عبثاوانهم الینا لا ترجعون؟" (آیا می پندارید که شما را عبث خلق کرده ایم و به سوی ما باز نمی گردید؟)

از این پس همیشه آثار تان را خواهم خواند و از آنها الهام خواهم گرفت.

از دوست گرانقدرم شجاع مستقل سپاسگزاری می کنم که مجموعه و یا شاید گزیده هایی از داستان واره های شما را که برگرفته از سایت شماست، دیزاین و چاپ کرده بود که خوشبختانه من هم از زمرهء آن دوستانش بودم که یک کاپی آن را برایم هدیه داد و مرا تشویق به خواندن آن کرد.

همیشه کامیاب باشید.

Posted by: سلطان م. منادی at 5 شهریور 1386 11:27 قֽظֽ

سلام خانم عرفان نظر آهاری
نوشته های شما واقعا خواندنی وتاثیر برانگیز است.دست مریزاد.ازطرف گوهرشاد

Posted by: گوهرشاد at 15 اسفند 1386 11:21 قֽظֽ

دوستتون دارم

Posted by: سبا at 15 مرداد 1387 7:18 بֽظֽ

سلام؛وقت شما به خیر خانم آهاری عزیز:
خدا رو شکر؛بنده تا جایی که در دسترسم بوده اکثر کتابهای شما رو مطالعه کردم.و به افراد خانواده و پدر و مادرم هم دادم تا بخونن،اونها هم درست مثل من حظ وافری بردن!
واقعااین طور ساده وپر محتوا نوشتن جای تبریک و تحسین داره.من خودم خیلی خیلی اهل نوشتن هستم وبه نظرم اینکه هرکسی نوشته های خودش رو دوست داشته باشه یه چیز طبیعیه منم مثل خیلیها نوشته هام رو دوست دارم ،ولی راستش رو بخواید وقتی کتابها و داستان های شما رو می خونم به این پختگی در عین سادگی بیانتون حسرت می خورم؛همیشه با خودم می گم:خانم نظرآهاری باید خیلی خیلی شاکر خدا باشه؛لااقل به خاطر استعدادقشنگی که خدای بزرگ بهشون عنایت کرده.حتما همینطور!
دوستون داریم؛برای من هم دعا کنید تا بتونم یه روز یه نویسنده ی بزرگ بشم!! مثل شما!

Posted by: شادن at 26 شهریور 1387 5:22 بֽظֽ

زلیخا دامن خویش بر باد داد
من این دامن خود سپارم به آب
بود
پاک گردانیم زین گناه
وگرنه
زلیخا شوم
هرچه بادا باد

Posted by: زینب at 8 آبان 1387 2:40 بֽظֽ

سلام عرفان جان
همه نوشته هات قشنگن. همه پر محتوا منم تو 360 ام نوشته هاتون رو ميزارم . ميشه خواهش كنم باهاتون با ايميلل ارتباط داشته باشم.

Posted by: عاطفه at 30 آذر 1387 1:22 بֽظֽ

سلام عرفان جان شما اونقدر دلباخته داری که من نمیتونم ابراز احساسات بکنم اما بدون که همیشه منتظر مطلب جدیدی از سوی شمام و امیدوارم خدا مثل همیشه به هممون لطف داشته باشه

Posted by: اعظم at 1 دی 1387 11:45 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com