پيامبري از كنار خانه ما رد شد
story
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت: چه باراني ميآيد. پدرم گفت: بهار است. و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
عرفان نظرآهاري
شنبه، 18 تیرماه 1384
18 تیر 1384 0:49 قֽظֽ
nice... بازم مثل هميشه چيزايي كه ما ديديم و نمي تونيم و يا نمي خواهيم بگيم از قلم شما مي خونيم
سلام!مثل همیشه عالی بود...امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید و مارو مهمون نوشته های قشنگتون کنید...خدانگهدار... بهار
سلام
زيبا و پرمعنا....
ممنون
سلام،مثل همیشه زیبا و پرمعنا نوشتید ...
راستی تا یادم نرفته ، نشانی منزل ما را هم به آن پیامبر بدهید ... هرچند که فکر می کنم او هر روز از کنار خانه ی ما هم عبور می کند ولی لطفا به او بگویید بلندتر صدایم کند ... آخر گوشهایم سنگین شده اند ، مثل دلم .
سلام
وقتي که کلماتت از ديوار دلم ميگذرد
سوزي بر جانم مينشيند
ولي با اين آتش درون همواره پشتم ميلرزد!!!
گوئي تو را در کودکي زمزمه ميکردم!
همواره انگار در روحم تو را سال هاست ميشناسم!!!!!!!
سخنانت شيرين و مثل خون در رگ هاي من موج ميزند.
من هادي خودم در اين راه سر سخت پيدا کردم و آن شما هستيد