نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد

story  

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

10001651A.jpg

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.
پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.
من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌

شنبه، 18 تیرماه 1384
18 تیر 1384 0:49 قֽظֽ
Comments

nice... بازم مثل هميشه چيزايي كه ما ديديم و نمي تونيم و يا نمي خواهيم بگيم از قلم شما مي خونيم

Posted by: mehdi at 18 تیر 1384 8:51 قֽظֽ

سلام!مثل همیشه عالی بود...امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشید و مارو مهمون نوشته های قشنگتون کنید...خدانگهدار... بهار

Posted by: بهار at 18 تیر 1384 11:28 قֽظֽ

سلام
زيبا و پرمعنا....
ممنون

Posted by: امين at 18 تیر 1384 8:42 بֽظֽ

سلام،مثل همیشه زیبا و پرمعنا نوشتید ...
راستی تا یادم نرفته ، نشانی منزل ما را هم به آن پیامبر بدهید ... هرچند که فکر می کنم او هر روز از کنار خانه ی ما هم عبور می کند ولی لطفا به او بگویید بلندتر صدایم کند ... آخر گوشهایم سنگین شده اند ، مثل دلم .

Posted by: مهدی at 19 تیر 1384 0:21 قֽظֽ

سلام
وقتي که کلماتت از ديوار دلم ميگذرد
سوزي بر جانم مينشيند
ولي با اين آتش درون همواره پشتم ميلرزد!!!
گوئي تو را در کودکي زمزمه ميکردم!
همواره انگار در روحم تو را سال هاست ميشناسم!!!!!!!
سخنانت شيرين و مثل خون در رگ هاي من موج ميزند.
من هادي خودم در اين راه سر سخت پيدا کردم و آن شما هستيد

Posted by: محمد امين امامي at 14 مهر 1384 3:11 قֽظֽ

چقدر زيباااااااااااااا
اين شعر رو من 3 سال پيش خوندم و ازون موقع عاشق اين شعر هستم.
مرسي

Posted by: مهدي at 18 اسفند 1388 4:21 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com