مسافری شمع آجین
story
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.
آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری
جمعه، 4 شهریورماه 1384
4 شهریور 1384 0:24 بֽظֽ
مو رو به تنم سیخ کرد.
گوئی با ذهن تنهای من آشنا بود.کاملا حقیقت داشت.
به قول خودت هر قاصدکی یک پیامبر است ولی ایندفعه
این قاصدک تو هستی و ما رو راهنمائی میکنی.ولی مردم کی میخواهن چشمانشونو باز کنند.
تا کی خودشونو به کوری و کری میزنن.
من در اینجا به تو میگم:
ای قاصدک من پیغام رو در یافت کردم.
این پیغام بوی خدا میداد و به رو شنی خورشید بود.
و...
نوشته هاتون از دل بر میآید و به دل می نشیند.من با قلم شما از حدود سال 70 آشنا شدم وقتی تو مجله زن روز می نوشتین...بعد از این سالها هنوز هم نوشته هاتون جذابیت همون سالها رو برام دارند,بلکه خیلی هم بیشتر...موفقیت بیش از پیشتون رو از حضرت دوست خواستارم
salam.ziba bood kheyli kheyli ziba
yadamoftad ke hameye ma mosaferhayi hastim ke az too tariki rad misham vali tanha nistm bayad donbale shamahaye roshani bashim ke yeki baramon roshan karde bayad shame roshan konim bayad berim jolo bayad...
va yadam oftad ke hastand hanoz adamhayi ba roohhaye ltif va deli az jense boloor
monatzere nevshtehaye zibaye shoma hastam
dar panahe khoda
کی قراره برسین؟ ته راه شمعها...
سلام قشنگه واقعا قشنگه . به عنوان یه خواهر کوچیکتر توصیه می کنم فقط بنویسید شعر نگین ... شعر واقعا نمی مونه . نوشته هاتون اصیل تره ... توی شعرهاتون تحت تاثیر شاعرانی مثل خانم قاسم نیا و آقای حمید هنرجو هستین . با تشکر
زيباست
زيبا و ماندگار.صميمي و عاشقانه.
پيروزباشيد.ودر راه روشن قلم ثابت قدم.
به ما هم سري بزنيد.تانظاره گر نوشيدن جام شوكران ما باشيد.
باتشكر
سلام
واقعا زيباست شمعايي كه گرفته ام از خساست دل فقط در كوله همراه ميكشم
كو جرقه اي
كو نوري
كو كسي كه اتش افروزي را به من ياد بدهد
كو ان وجود مقدس كه لحظه هام را بي تاب كند
اي برادر صبر كن بر درد نيش
تارهي ازنيش نفس گبرخويش
كان گروهي كه رهيدند از وجود
چرخ ومهروماهشان آردسجود
هر كه مرد اندر تن او نفس گبر
مر و را فرمان برد خورشيدوابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نيارد سوختن
توشته ها خيلي زيباست ، زيبا و لطيف. قلم قشنگي داريد.
براتون آرزوي بهترين ها را دارم.
سلام از شما ممنونم لطفا براي آدرس ايميل خود را بده با تشكر
سلام خانم عرفان نظر اهاری خدای مهربان را به خاطر حضور شما هزاران بار شکر زندیگیتان قرین شادی باد