|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
غیرت و غرور و عشق
story
فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
سه شنبه، 15 شهریورماه 1384
15 شهریور 1384 8:46 قֽظֽ
Comments
سلام.......خوبین؟؟من واقعا عاشق نوشته های شما هستم...40چراغ می خرم فقط به خاطر صفحه ی اولش...موفق باشین...من دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم..id من talaa_balaa2002 هست و22 سالمه خوشحال می شم در تماس باشین....خدا نگهدار قلب پروانه ایت باشه Posted by: مرضیه at 23 شهریور 1384 2:38 بֽظֽواقعا زیبا و با احساس می نویسید. موفق و سربلند باشید Posted by: رامین خواجه زاده at 15 مهر 1384 11:25 قֽظֽDear friend Hi Thanks Posted by: Sarah at 16 آبان 1384 1:41 قֽظֽبا سلام : (: سلام به خانم نظراهاری من از اشعار شما خیلی لذت می برم امید وارم موفق باشید. Posted by: نیلوفر السادات عبدالهی at 12 آذر 1384 4:23 بֽظֽسلام به نام حضرت دوست
قلمتان توانمند
kheily karato dost daram,eno jedi migam,avalin bar ke toie 40cheragh neveshtehato khondam madrese miraftam,nemidoni chehali kardam مرد غیرت ندهد آبروی فقر به باد ارسال نظرها
|
