سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق

story  

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

6.jpg

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.

ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.

ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.

و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.

ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.

و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.

ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.

ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.

اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.

به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟

ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.

من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...

عرفان نظرآهاری

جمعه، 4 اسفندماه 1385
4 اسفند 1385 2:49 بֽظֽ | TrackBack
Comments

سلام

همیشه می خواستم باهاتون در ارتباط باشم ولی نمی دونستم چطور تااینکه خواستم بسم الله چندشماره قبل شمارو به یکی از دوستام که دچار همون مشکل شده بود بدم(منظورم پشت سر هر معشوقتونه)ولی از شانس بد اون یا بهتر بگم از شانس خوب من اون شماره از مجله رو گم کردم و برای پیداکردن اون نوشته مجبور به جست وجو شدم وبا دیدن سایت رسمی شما خیلی خیلی خوشحال شدم که اون شماره روگم کردم. به هر حال از اینکه می تونم جایی نظر بدم که خودتون اونو می خونید خوشحالم و از طرف دوستم هم از شما تشکر می کنم.خدا همیشه باهتون همراه باشه

Posted by: آبتین at 6 اسفند 1385 0:52 بֽظֽ

سلام . . .
ديشب با خدا تا 3 بيدار بوديم . . .

خيلي برنامه ي توپي شد . . .

شعر خواني هاش قشنگ بود و . . .

كاش بازم از اين برنامه راديويي ها باشه . . .

اون تيكش كه گفتين من بانويي چند هزار ساله ام . . .

خيلي با حال شد . . .

در كل خدا خوبه ديشب از داشتن بنده اي مثل شما حال كرد . . .

از آقا مهران هم ممنونم كه خبر برنامه به من دادن . ..
سلام برسانيد . . .

خدا خوبه . . .

Posted by: رسول at 7 اسفند 1385 6:29 بֽظֽ

سلام
نوشته هاتون ناب و عالي هستن
و واقعا نور و نارن
روشن و سپيد مثل نور
عاشقانه مثل نار
منسجم مثل دونه هاي هر انار

Posted by: م.ق at 8 اسفند 1385 10:34 قֽظֽ

شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.
اين جمله خيلي بهم انرژي مي ده، ممنون.
بت از شرم فروريخت چون هنوز خدايي خود را باور نكرده بودو مي دانست كه تنها نقش خدا را بازي ميكندوهنوزوجودش با غرور يكي نشده بود.

Posted by: ميچكا at 8 اسفند 1385 10:37 قֽظֽ

خوشحالم که جایی هست تا بشینیم و از خدای سختی که با هزار سختی به دست آوردیمش حرف بزنیم.
نمیدونم همشب کسی هست که اینو بخونه یا نه؟ولی میخوهم برام دعا کنید امتحان مهمی در پیش دهرم.
یا علی

Posted by: at 8 اسفند 1385 8:38 بֽظֽ

salam,bishtare vaghta matlabatoono mikhoonam...mitoonam begam fogholadast va azatoon kheili mamnoonam....age bedoonin neveshtehatoon cheghad komakam mikone!!!! mamnoon
YA HAGH!

Posted by: S.H.K at 9 اسفند 1385 11:51 قֽظֽ

سلام ،مثل همیشه فوق العاده بود.واقعاً بهتون تبریک می گم.

Posted by: azadeh at 9 اسفند 1385 4:00 بֽظֽ

سلام

من اولین باردرمصاحبه ای که بامیکروفن مخفی روزجمعه درموردکپی رایت باشمامصاحبه نمودند شناختم.مبهوت ادب ومعرفت شما شدم امیدوارم همیشه موفق وموید باشید.

Posted by: رضا حیدری زاده at 12 اسفند 1385 6:17 بֽظֽ

kheili doost dashtam ye nafar peyda mishod va haghighate hamishe penhano faryad mizad
omidvaram barane khobi bashid ta hameye kavir haro sirab o sarsabz konid
be omid on roz
dar panahe khodaye khobam bashid

Posted by: ABOOZAR at 12 اسفند 1385 9:02 بֽظֽ

سلام وعرض خسته نباشيد
نوشته هاي شما روبسيار مي پسندم.از نوشته هاتون تو وبلاگم گاهي استفاده ميكنم.خوشحال ميشم نظرتونو بدونم كه راضي هستيد يا خير؟
ضمنا اگه محبت كنيد واز وبلاگم ديدن كنيد،خوشحالم ميكنيد.
سپاسگزارم

Posted by: دادا at 13 اسفند 1385 4:24 بֽظֽ

سلام. و من شكستم و به هيچ رسيدم و همه چيز شدم ... زيبا و قشنگ بود... اين بت به نظر من نمي تونه يه سنگ باشه بلكه انساني راه گم كرده هستش...اين ادمها هستن كه سنگ ميشن وگرنه سنگ خودش سنگ نيست...شاد باشيد

Posted by: حميدرضا at 13 اسفند 1385 9:28 بֽظֽ

سلام.از اشعار زیبا ی شما ممنونم.لطفا تمامی اشعارتان را در سایت به نمایش بگذارید.

Posted by: محیا at 16 اسفند 1385 2:46 بֽظֽ

نوشته های شما بود که دریچه ای تازه برایم گشود.واژه واژه ی نوشته هایتان که بوی بهشت می دهد را دوست دارم.

Posted by: الیکا at 16 اسفند 1385 6:54 بֽظֽ

salam.vaghean be khatere tabe khoobe shearetoon behetoon tarik migam.neveshte hatoon baaes mishe ke adam be khodesh va hasti kami fekr kone.azatoon moteshakeram.

Posted by: sara at 16 اسفند 1385 7:57 بֽظֽ

سركار خانم نظر آهاري
وراي زيبايي‌هاي عرفاني موجود در آثار شما، من زيبايي تفكر و تعقل در مفاهيم الهي را احساس مي‌كنم. احساس مي‌كنم كه خداوند مهربان انسان‌ها را پله‌هاي شناسايي خود قرار داده است.

Posted by: هومن at 17 اسفند 1385 2:39 بֽظֽ

سلام
فکر کردم مطلب جدید گذاشتین می خواستم ازتون خواهش کنم که اون مطلبی که در مورد پسر نوح ودختر حضرت ادم نوشینو بذاریدروی سایتتون(شرمنده حافظه کچیکی دارم عنوان مطلبتونوفراموش کردم)در ضمن من یکی از مطلباتونو واسه ی یکی از دوستام فرستادم تاتووبلاگش ذاره البته بادرج منع.
خدا همیشه شماروسلام نگهداره واسه هم نسلای من که از نصیحت شدن خسته اندوشما بانوشته هاتون مارو به خدا نزدیک می کنید
یاحق

Posted by: آبتین at 19 اسفند 1385 1:55 بֽظֽ

سلام
اولش با دستنوشته هاي عرفاني و ماورائيت در هفته نامه چلچراغ آشنا شدم
حالا هم هر جا كه اسم عرفان مياد به يادت ميافتم
پيروز باشي و سربلند

Posted by: مصطفي at 20 اسفند 1385 10:53 بֽظֽ

این نار و نور ،می تواند بتهای را بشکند .بتهایی که ساخته ای آدمی است برای نشاندن عطش عبادت .
خوب میگویی و خوب خواهی گفت به همت آن خدایی که همه ی هستی را دوست دارد .

Posted by: مصطفی at 21 اسفند 1385 11:33 قֽظֽ

سلام
حول حالنا الی احسن الحال
را تجسم ببخشیم..
دیگه کم کم میتونید اشارت کنید یا هنوز زوده ؟!؟!

Posted by: امین at 26 اسفند 1385 3:19 بֽظֽ

درود فانوس.
فرشته گفت: چرا ادمی را خلق میکنی که روی زمین عصیان به پا میکند؟!
خدا گفت: من چیزی میدانم که تو نمیدانی!!!
ما همیشه عصیان گریم و عصیان گر باقی خواهیم ماند!
کوه تسبیح گو را تبدیل به بتی مغرور میکنیم و عصیان به پا میکنیم!
بتی مغروری را به تلی از خاک عابد تبدیل میکنیم و عصیان به پا میکنیم!
مدتی دور بودم،مدتیست که آنگونه که باید باشم نیستم.دور افتادم و عشق نورزیدم.
ولی با این حال بیشتر مرا شاد کرد.
به راستی سزاوار پرستش است.
دوست دارم ساعت ها بنشینم و برایم از او سخن بگویند.
سوالاتی دارم در ذهن که پاسخی برایشان نیافته ام.
گمگشته نیستم ولی...
نمیدانم!!!

Posted by: محمد امین امامی at 3 فروردین 1386 0:29 قֽظֽ

salam ,sale no mobarak
baraton arezoy salamati va sali sarasar eshgh o iman be zate aghdase elahi daram
khonom nazar ahari neveshtehay shoma az cheshme ghalbeton joshide va dar in donay teshne manaviyat jarist...va bi shak teshnegi har ensani o raf mikone ...beheton tabrik migam
be ehsase kodakanaton arj nahade va negahe zibatono be zendegi setayesh mikonam
ba arezoy behtarinha barayat
sabz o shadab bashi
dar panah hagh...

Posted by: mohsen at 21 فروردین 1386 0:24 قֽظֽ

salam
bazhm besle hamishe por shooro khoroosh vali aramo matin

Posted by: sookhteh del at 23 فروردین 1386 11:39 قֽظֽ

سلامی گرم و صمیمی خدمت شما دوست خوبم ...
از نوشته های نابتون که صیقل دهنده روح و آرامش خیال است بینهایت سپاسگزارم من همیشه نوشته های قشنگتون رو با نام خودتون به بقیه دوستانم ارسال میکنم تا با پرتو افکنی نور و نار ، نور الهی رو به قلبشون بتابونم ...
زنده و پایدار باشید و در پناه حضرت دوست...

Posted by: دریا at 20 خرداد 1386 2:52 بֽظֽ

سلام
من شكستم ولي خيلي دير نميخواستم بشكنم بخاطر غرورم و خانواده ام و اقرار نكردنم به گناهم - شكسته ام و هنوز هم مي خواهم بشكنم دلم ميخواهد تا آخر عمر بشكنم از اين همه كفر و عصيانم -خسته ام - بعد از شكستن بايد چكار كرد؟دلم ميخواهد باز زندگي كنم ولي به شدت از خودم يعني خداي قبلي ام ميترسم حتي از شكلش در آيينه - خداي واحد را هم فقط ميخواهم پيشش گريه كنم-تفكر هم بلد نيستم - چون با خداي قبل ام سرو كار دارد چه كنم

Posted by: آزاده at 22 مهر 1386 3:25 بֽظֽ

سلام و وقت بخیر
فوق العاده بود بسیار زیبا و جالب واقعا آدم رو به خودش بر میگردونه به فکر رهایی ازدوست داشتن بیش از اندازه خودش هدایت میکنه
دستتون درد نکنه
(اگر اینها نویسندن پس ما چی هستیم )

Posted by: هستی at 20 اسفند 1386 0:15 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com