|
سعدی آموزگار اخلاق |
سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده |
|
سنگی مغرور با چشم هایی از عقیق
story
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند. هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران. ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش. ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند. و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد. ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان. و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد. ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید. ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد. اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند. به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟ ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند. من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت... عرفان نظرآهاری
جمعه، 4 اسفندماه 1385
4 اسفند 1385 2:49 بֽظֽ
| TrackBack
Comments
سلام همیشه می خواستم باهاتون در ارتباط باشم ولی نمی دونستم چطور تااینکه خواستم بسم الله چندشماره قبل شمارو به یکی از دوستام که دچار همون مشکل شده بود بدم(منظورم پشت سر هر معشوقتونه)ولی از شانس بد اون یا بهتر بگم از شانس خوب من اون شماره از مجله رو گم کردم و برای پیداکردن اون نوشته مجبور به جست وجو شدم وبا دیدن سایت رسمی شما خیلی خیلی خوشحال شدم که اون شماره روگم کردم. به هر حال از اینکه می تونم جایی نظر بدم که خودتون اونو می خونید خوشحالم و از طرف دوستم هم از شما تشکر می کنم.خدا همیشه باهتون همراه باشه Posted by: آبتین at 6 اسفند 1385 0:52 بֽظֽسلام . . . خيلي برنامه ي توپي شد . . . شعر خواني هاش قشنگ بود و . . . كاش بازم از اين برنامه راديويي ها باشه . . . اون تيكش كه گفتين من بانويي چند هزار ساله ام . . . خيلي با حال شد . . . در كل خدا خوبه ديشب از داشتن بنده اي مثل شما حال كرد . . . از آقا مهران هم ممنونم كه خبر برنامه به من دادن . .. خدا خوبه . . . Posted by: رسول at 7 اسفند 1385 6:29 بֽظֽسلام شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان. خوشحالم که جایی هست تا بشینیم و از خدای سختی که با هزار سختی به دست آوردیمش حرف بزنیم. salam,bishtare vaghta matlabatoono mikhoonam...mitoonam begam fogholadast va azatoon kheili mamnoonam....age bedoonin neveshtehatoon cheghad komakam mikone!!!! mamnoon سلام ،مثل همیشه فوق العاده بود.واقعاً بهتون تبریک می گم. Posted by: azadeh at 9 اسفند 1385 4:00 بֽظֽسلام من اولین باردرمصاحبه ای که بامیکروفن مخفی روزجمعه درموردکپی رایت باشمامصاحبه نمودند شناختم.مبهوت ادب ومعرفت شما شدم امیدوارم همیشه موفق وموید باشید. kheili doost dashtam ye nafar peyda mishod va haghighate hamishe penhano faryad mizad سلام وعرض خسته نباشيد سلام. و من شكستم و به هيچ رسيدم و همه چيز شدم ... زيبا و قشنگ بود... اين بت به نظر من نمي تونه يه سنگ باشه بلكه انساني راه گم كرده هستش...اين ادمها هستن كه سنگ ميشن وگرنه سنگ خودش سنگ نيست...شاد باشيد Posted by: حميدرضا at 13 اسفند 1385 9:28 بֽظֽسلام.از اشعار زیبا ی شما ممنونم.لطفا تمامی اشعارتان را در سایت به نمایش بگذارید. Posted by: محیا at 16 اسفند 1385 2:46 بֽظֽنوشته های شما بود که دریچه ای تازه برایم گشود.واژه واژه ی نوشته هایتان که بوی بهشت می دهد را دوست دارم. Posted by: الیکا at 16 اسفند 1385 6:54 بֽظֽsalam.vaghean be khatere tabe khoobe shearetoon behetoon tarik migam.neveshte hatoon baaes mishe ke adam be khodesh va hasti kami fekr kone.azatoon moteshakeram. سركار خانم نظر آهاري سلام سلام این نار و نور ،می تواند بتهای را بشکند .بتهایی که ساخته ای آدمی است برای نشاندن عطش عبادت . سلام درود فانوس. salam ,sale no mobarak salam سلامی گرم و صمیمی خدمت شما دوست خوبم ... سلام سلام و وقت بخیر ارسال نظرها
|
