سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


خدا سلام رساند و گفت

story  

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

870516-2.jpg

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

چهارشنبه، 16 مردادماه 1387
16 مرداد 1387 4:08 بֽظֽ | TrackBack
Comments


يا علي...

سلام،مثل هميشه زيبا و دوست داشتني بود.خوشحالم كه هستيد و به يا مي آوريد آنچه را كه از ياد برده ايم.

"نسيان"ما را در برگفته.نياز داريم به اين تلنگرهاي گاه و بي گاه.
چندين بار سراغتان امدم.نيامديد ولي باز آمدم كه حسن نيتم را ثابت كنم.

سرتان شلوغ است ولي صبر من كمي از صبر" نوح بزرگ" كمتر است . منتظر مي مانم

ارادتمند شما،خاطره

Posted by: خاطره at 18 مرداد 1387 5:02 بֽظֽ

با درود
نمي دانم بايد سپاسگزار شما بود يا شكرگذار خدا، كه در ميان هجمه‌ي روزمرگي ها هنوز تكاني يافته مي شود.
جويبار انديشه تان جاري و كلامتان در جوش و خروش باد.
بدرود

Posted by: سمانه at 22 مرداد 1387 5:49 بֽظֽ

بارها تکرار کردم، اما تکراری نشد...
دست مریزاد!

Posted by: رضا at 25 مرداد 1387 4:41 بֽظֽ

سلام اميد وارم حالتون خوب باشه من 13 سالمه و تمامه كتاب هاي شما و شعر هاي زيباي شما رو خوندم و در وبلاگ كوچكي كه دارم متون ادبي شما رو گذاشتم:)
فوق العاده هستيد:)
سپاسگذارم:)

Posted by: رامونا at 29 مرداد 1387 4:14 بֽظֽ

عالی بود و دلنشین

Posted by: محبوبه at 29 شهریور 1387 5:55 بֽظֽ

دوشنبه که گذشت اول آشنائی بود...
دم دمای غروب وقتی واسه رئیس جمهور شدن خودم فکر میکردم یاد یه حرف ابوالحسن خرقانی افتادم...
شب فرودگاه مشهد ، قبل پرواز 3 تا کتاب خريدم بدون اینکه بشناسم... اسم کتاب به دلم نشست و بس ...از 3تا یکی رو برداشتم و با پرواز هواپیما شروع کردم به خوندنش...اینقدر تکونم داد که مستم کرد.. ناخودآگاه پشت جلدش رودیدم... هزاران معجزه میان آسمان و زمين معطل است دستی باید... و من بین زمین و آسمان لرزیدم و خندیدم...
how can i cintact u dear? tx

Posted by: مهدی at 5 مهر 1387 5:26 بֽظֽ

سلام نویسنده ی عزیز شاعر گرانقیمت دخترکوچولوی دیروز نویسنده ی داستان های تنهایی هاو باهمی هایم صاحب احساس نامه یم ومن دوباره نوشیدم احساس کردم و برواز با خواندن یادآورنامه هایت ممنونم.

Posted by: z at 15 مهر 1387 10:09 قֽظֽ

ممنون
خیلی خیلی

Posted by: مریم at 16 آذر 1387 0:11 قֽظֽ

سلام

خسته نباشيد جانانه اي مي گم
چون فوق العاده بود
واقعا زيبا بود
شايد براي من قشنگ ترين شعر يا نوشته ي عرفان نظر آهاري!!

شاد و مانا باشيد

Posted by: ميلتا at 24 آذر 1387 0:03 بֽظֽ

سلام عرفان جون.من عاشق نوشته هاتم بازم بنویس تا من تازه شم با زهم بنویس تا من به خودم بیام و تو این راه منو تنها نذار

Posted by: اعظم at 1 دی 1387 11:06 قֽظֽ

سلام خانم نظر آهاری من دختر کوچولوی 9 ماه های دارم که اسمش بهار است خیلی دوست دارم همونطور که توی کتابتون گفتید حالا که بالهاشو اون بالا گذاشته و اومده پیش من کاری کنم که یادش نره فرشته بوده کمکم کنید تا بتونم اونو به عزیز ترینش نزدیک کنم

Posted by: at 1 دی 1387 11:12 قֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com