نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


خدا سلام رساند و گفت

story  

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

چهارشنبه، 16 مردادماه 1387
16 مرداد 1387 4:08 بֽظֽ | TrackBack
Comments


يا علي...

سلام،مثل هميشه زيبا و دوست داشتني بود.خوشحالم كه هستيد و به يا مي آوريد آنچه را كه از ياد برده ايم.

"نسيان"ما را در برگفته.نياز داريم به اين تلنگرهاي گاه و بي گاه.
چندين بار سراغتان امدم.نيامديد ولي باز آمدم كه حسن نيتم را ثابت كنم.

سرتان شلوغ است ولي صبر من كمي از صبر" نوح بزرگ" كمتر است . منتظر مي مانم

ارادتمند شما،خاطره

Posted by: خاطره at 18 مرداد 1387 5:02 بֽظֽ

با درود
نمي دانم بايد سپاسگزار شما بود يا شكرگذار خدا، كه در ميان هجمه‌ي روزمرگي ها هنوز تكاني يافته مي شود.
جويبار انديشه تان جاري و كلامتان در جوش و خروش باد.
بدرود

Posted by: سمانه at 22 مرداد 1387 5:49 بֽظֽ

بارها تکرار کردم، اما تکراری نشد...
دست مریزاد!

Posted by: رضا at 25 مرداد 1387 4:41 بֽظֽ

سلام اميد وارم حالتون خوب باشه من 13 سالمه و تمامه كتاب هاي شما و شعر هاي زيباي شما رو خوندم و در وبلاگ كوچكي كه دارم متون ادبي شما رو گذاشتم:)
فوق العاده هستيد:)
سپاسگذارم:)

Posted by: رامونا at 29 مرداد 1387 4:14 بֽظֽ

عالی بود و دلنشین

Posted by: محبوبه at 29 شهریور 1387 5:55 بֽظֽ

دوشنبه که گذشت اول آشنائی بود...
دم دمای غروب وقتی واسه رئیس جمهور شدن خودم فکر میکردم یاد یه حرف ابوالحسن خرقانی افتادم...
شب فرودگاه مشهد ، قبل پرواز 3 تا کتاب خريدم بدون اینکه بشناسم... اسم کتاب به دلم نشست و بس ...از 3تا یکی رو برداشتم و با پرواز هواپیما شروع کردم به خوندنش...اینقدر تکونم داد که مستم کرد.. ناخودآگاه پشت جلدش رودیدم... هزاران معجزه میان آسمان و زمين معطل است دستی باید... و من بین زمین و آسمان لرزیدم و خندیدم...
how can i cintact u dear? tx

Posted by: مهدی at 5 مهر 1387 5:26 بֽظֽ

سلام نویسنده ی عزیز شاعر گرانقیمت دخترکوچولوی دیروز نویسنده ی داستان های تنهایی هاو باهمی هایم صاحب احساس نامه یم ومن دوباره نوشیدم احساس کردم و برواز با خواندن یادآورنامه هایت ممنونم.

Posted by: z at 15 مهر 1387 10:09 قֽظֽ

ممنون
خیلی خیلی

Posted by: مریم at 16 آذر 1387 0:11 قֽظֽ

سلام

خسته نباشيد جانانه اي مي گم
چون فوق العاده بود
واقعا زيبا بود
شايد براي من قشنگ ترين شعر يا نوشته ي عرفان نظر آهاري!!

شاد و مانا باشيد

Posted by: ميلتا at 24 آذر 1387 0:03 بֽظֽ

سلام عرفان جون.من عاشق نوشته هاتم بازم بنویس تا من تازه شم با زهم بنویس تا من به خودم بیام و تو این راه منو تنها نذار

Posted by: اعظم at 1 دی 1387 11:06 قֽظֽ

سلام خانم نظر آهاری من دختر کوچولوی 9 ماه های دارم که اسمش بهار است خیلی دوست دارم همونطور که توی کتابتون گفتید حالا که بالهاشو اون بالا گذاشته و اومده پیش من کاری کنم که یادش نره فرشته بوده کمکم کنید تا بتونم اونو به عزیز ترینش نزدیک کنم

Posted by: at 1 دی 1387 11:12 قֽظֽ

سلام
چه داستان قشنگي خيلي زيبا بود خيلي خيلي

Posted by: ماه at 25 دی 1387 0:57 بֽظֽ

به گفته یکی از دوستان " تکرار کردم اما تکراری نشد" شاید بهترین جمله باشد برای قدردانی و زیبایی نوشته هایتان

Posted by: میلاد at 25 دی 1387 3:16 بֽظֽ

من عاشق شعراتونم.عالیه

Posted by: فاطمه سعیدی at 3 بهمن 1387 11:29 بֽظֽ

سلام
هم تبریک هم خدا قوت
اکثر نوشته هاتونو خوندم بارها و بارها ولی هر بار برام تازگی داره از اینکه با شما و نوشته هاتون آشنا شدم همیشه خدا رو شکر می کنم.

Posted by: من at 13 بهمن 1387 10:16 بֽظֽ


سلام خیلی چیزا تو ذهن منه که نمیتونم مثل شما به این زیبایی به زبون بیارم دلم میخواد من از طرف تک تک حرفااواها صداها هجاها کلمه ها جمله ها در و دیوا زمین و زمان و هر انچه که تو شعرهای شما سرو کله اش پیدا میشه از شما تشکر کنم و بهت بگم که ممنون از اینکه ما رو دریافتی ممنون از اینکه ما رو دوست داری ممنون از اینکه ما رو به جا ودر جای خودمون استفاده میکنی مممنون از اینکه قدر ما رو میدونی ما همه تو رو خیلی خیلی دوست داریم دلم میخواست بیشتر بگم اما باید بلند شم اخه وسط اسباب کشی من دارم این کارو میکنم تا بعد

Posted by: نافه at 15 بهمن 1387 9:38 قֽظֽ

سلام
خیلی قشنگ و مقبول می سرائید بانو آهاری!
همیشه دلتان سبز و احساستان مانا باد.

Posted by: حسن at 19 بهمن 1387 8:51 بֽظֽ

سلام
من با كتاب چاي با طعم خدا با شما اشنا شدم
خيلي لذت بردم
خيلي شاهكاري خيلي
دنبال يه راهي بودم اينو بهت بگم
خيلي شاهكاري
موفق باشي

Posted by: مريم at 1 اسفند 1387 11:45 قֽظֽ

سلام / مثل هميشه در اوج

Posted by: احسان پروين at 12 اردیبهشت 1388 1:21 بֽظֽ

سلام است نام پروردگاری که تو را و مرا آفرید
سلام
اما من اکنون در قدمهایی که در گذشته برداشته ام و دویدن آغاز کرده ام می خندم که چندین بار به عقب بازگشته ام، هم در غوره بودنم سوختم و هم انگور نشدم،سخت است که بدانی که چه چیز از دست داده ای و سخت تر آنکه دیگر دویدن را با پاهای شکسته آغاز کنی اما می دانم که آنی که ما را آفرید می تواند دوباره جوانه های خندان امید به من دهد و می دانم که سرزمین عریان از هیچ من را دوباره به نور خود خواهد ساخت.چه بسا آن وقت به یمن این تعبیر من هم از خواب گران برخیزم و دو دست نیازم را به سوی آسمان مهرش گشودهو دعایت می کنم که تو نیز سزاوار تبریکی که مرا دوباره چشم مرا به نگاه پروردگارم گشودی.
خداوند به زبان قلبت بخشایشی داده که مهرت را به ره ماندگانی چون من ؛هدیه می کنی،سربلند باشی.چون همیشه

Posted by: الهام at 17 اردیبهشت 1388 11:20 قֽظֽ

بسیار لذت میبرم از نوشته هایی که نه با دستان شما بلکه با دستان خدا نوشته می شود ...

Posted by: بهشته-س at 22 اردیبهشت 1388 0:38 قֽظֽ

سلامی به لطافت باران
من تازه با شما و دل نوشته های زیبای شما اشنا شدموولی هر بار مشتاق تر از قبل با دیدن متن جدیدی از شما خوشحال میشم و می خونمش .
دوست دارم ببینمتون .

Posted by: الهام at 13 مرداد 1388 1:44 قֽظֽ

سلام من به شما تبريك ميگم.
من تو بدترين و سخت ترين شرايط زندگيم بعد از كتاب خدا به كتاباي شما پناه آوردم كاش ميدونستيد قدر به من و آدمهايي مث من كمك مي كنيد
من ياد گرفتم كه زميني نمونم.
من به كمك شما خدا رو بيشتر شناختم
من شما رو دوست دارم چون يه هديه ي قشنگ از طرف خدا هستي .

Posted by: zahra at 22 مرداد 1388 2:37 قֽظֽ

سلام!
به تازگی با شما و کتاب هاتون آشنا شده ام!
فوق العاده است!
4 تا از کتابهاتون رو خوندم تا به حال!
کمتر داستانی از کتاب هاتونه که اشک من رو در نیاره!
موفق باشید!

Posted by: پرستو at 13 شهریور 1388 1:24 قֽظֽ

به نام رئوف سبز پوش
با سلام

من محمد خاکسار در حال نوشتن یک کتاب برای کمک به افراد سرطانی هستم . خیلی دوست داشتم چند خطی از متن «من آن خاکم که عاشق می شود» که از خانم نظر آهاری است را در قالب یک گفتگو با خدا در اول کتابم بگذارم .
چون میخواستم این نوشته ی خانم نظر اهاری را در کتابم پاورقی بزنم ؛ اسم کتابی را که این نوشته از خانم نظر اهاری در آن چاپ شده را ندارم و نمی دانم که پاورقی را با چه عنوانی بنویسم ؟؟
من برای بار سوم به ایمیل سایت نورونار (info@nooronar.com ) این درخواستم را عنوان کردم ؛ اما ایمیلم برگشت و fail میخورد .
من بی صبرانه منتظرم پاسخ شما هستم و از پاسخگویی شما بسیار خوشحال و ممنون میشم .
با تشکر محمد خاکسار تلفن : 09179438084
ایمیل : nasapower746@yahoo.com

Posted by: محمد خاکسار at 26 شهریور 1388 5:08 بֽظֽ

سلام خانم نطرآهاري
من از طرفداران كتابهاي شما هستم
همه كتابهاتون رو دارم
بااجازتون چندتا از متنهاي كتابهاتون رو توي وبلاگم گذاشتم

Posted by: نسيم جعفري at 9 مهر 1388 7:52 بֽظֽ

با سلام متن هاتون بسیار زیباست من با اجازه شما گاهی متن هاتون رو سر کلاس می خونم تو اون دقایق شلوغ ترین کلاس های من عجیب سراپا غرق شنیدن هستند . امیدوارم موفق باشید .

Posted by: at 20 مهر 1388 2:25 قֽظֽ

همیشه آشنا و همیشه...

Posted by: قاصدک at 5 آبان 1388 1:49 بֽظֽ

سلام.شاید توی فیلم نامه دنیا که آدم نماها اونو پر از بی معنویتی کردند قلم شما بتونه نقش یه پاک کن کوچیک،اما اثرگذارو بازی کنه.شاید آدما یادشون بیاد که نقش اصلیشون چیه.ممنونم از این که خطهای زشتی رو که داستان دنیارو تحریف کردن پاک میکنید...
دستتون درست...راهتون استوار...

Posted by: shie at 5 آبان 1388 8:30 بֽظֽ

سلام من از طریق یکی از دوستام با کاراتون آشنا شدم.خیلی به دل آدم میشنه شعراتون.امیدوارم همیشه سلامت باشین و در راه رسیدن.برای ماهم دعا کنید.

Posted by: راحیل at 9 آبان 1388 7:14 بֽظֽ

با سلام
ودرود بر خانم نظر آهاری عزیز با نوشته های دلنشین شان

Posted by: افسانه at 5 آذر 1388 11:25 قֽظֽ

عرفان جان نوشته هایت بی نظیر است ما بیشتر وقت ها برای مطالب اضافه در کلاسمان نوشته های تو را میخوانیم اگر میشود به من ایمیل بزن منتظر ایمیلت هستم میخواهم بهم کمک کنی تا بتوانم من هم بنویسم دوستتدارم فاطمه

Posted by: فاطمه at 5 آذر 1388 3:41 بֽظֽ

سلام!
نوشته هات مثل یه بارون نم نم می مونه که اونقدرها شدید نیست که فقط زمین و بشوره و بره آروم آروم می شینه و به اعماق روحم نفوذ میکنه!آخ نمی دونی که روحمو قلقلک میده.

Posted by: نوشین at 15 بهمن 1388 2:58 بֽظֽ

چقدر قشنگ بود...به دلم نشست و اشکهام جاری شد..
مرسی..برات آرزوی سلامتی میکنم

Posted by: ahmadi at 12 اسفند 1388 11:50 قֽظֽ

محشر بود ...
هیچی دیگه نمیتونم بگم.

Posted by: محسن at 5 فروردین 1389 9:23 بֽظֽ

کمک کردن به آدما، برای فکر کردن ...
برای شناختن انسان، هدف و مقصد ...
چقدر زیباست ...
خلق جاده ای تا خدا ...

Posted by: voyager at 19 فروردین 1389 8:03 بֽظֽ

سلام خانوم نظر اهاری من و دوستانم طرفداران پروپاقرص شما هستیم و همیشه بی صبرانه منتظر انتشار کتاب های جدید شما هستیم با ارزوی موفقیت روز افزون... .

Posted by: نگار at 15 خرداد 1389 1:24 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com