نشستهای مثنوی خوانی با عرفان نظرآهاری،دوشنبه ها از ساعت 16،تلفن ثبت نام:09124193951

برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
09351042476


تانك كوچولو

story  

تانک کوچولو، تفنگ کوچولو و موشک کوچولو خوشحال بودند و توی صف ایستاده بودند.امروز اولین روز مدرسه بود،مدرسه دشمنی!
مدیر مدرسه شمشیری پیر بود با یک غلاف جواهرنشان که خاطرات زیادی از جنگهایی دور داشت. او از هزاران سال پیش این مدرسه را اداره می کرد

78430720.jpg

شمشیر پیر پرچم سیاهی را بالا فرستاد و گفت: درود بر عالیجناب نادانی که هرچه داریم از اوست.
و رو به بچه ها گفت:شما امید آینده عالیجنابید. ویرانی و بدبختی دنیا به دست شماست ..یادتان باشد اینجا قدیمی ترین مدرسه جهان است. همه تیر و کمان ها،همه سنگها و قلابها،همه نیزه ها و خنجرها ،همه قهرمان های جنگها و کشتارها و جنایتها همین جا درس خواندند، در همین مدرسه دشمنی. و آن وقت دندانهایش را روی هم فشار داد و گفت :زنده باد دشمنی.
وهمه یکصدا فریاد زدند: دشمنی، دشمنی، دشمنی !

*
اما تانک کوچولو نمی توانست چیزی بگوید. چون دوست کوچولوی قلقلی اش داخل دماغ لوله ای بلندش بالا و پایین می رفت و قلقلکش می داد و او ریز ریز می خندید. دوست کوچولوی او یک سنجاب توپولوی خردلی بود.اما هیچکس از این راز خبر نداشت.

*
مدرسه دشمنی توی شهر نادانی بود و شهر نادانی در سرزمین سیاهی. که دیوارهای بلند دور تا دور آن را گرفته بود. دیوارهای سنگی و سیمانی، و روی آن تا چشم کار می کرد سیم خار دار بود و هیچکس اجازه نداشت از آنها عبور کند. نه پرنده ها ، نه نسیم، نه بوی گل ها و نه حتی رنگین کمان و خورشید!

*
پدر بزگ تانک کوچولو بیرون دروازه نگهبان بود.خیلی سال بود که کارش همین بود و زیادی پیر و خسته شده بود و هر وقت که تانک کوچولو به دیدنش می رفت او در حال چرت زدن بود. حوصله تانک کوچولو سر می رفت و شروع می کرد به این طرف آن طرف رفتن تا کمی بازی کند و از اینجا بود که با سنجاب توپولی خردلی دوست شد.
سنجاب توپولو از دماغ لوله ای تانک کوچولو بالا می رفت و سرمی خورد و می آمد پایین و گردو ها و فندق هایش را روی آن قل می داد و هر دو از خنده غش می کردند. پروانه ها از خنده آنها شاد می شدند و دورآنها می چرخیدند و می رقصیدند. و پیچکی که دوست پروانه ها بود از خوشحالی ، تانک کوچولو را در آغوش می گرفت و لبخند می زد.
تانک کوچولو این بازی ها را خیلی دوست داشت اما از تکلیف های مدرسه دشمنی اصلا خوشش نمی آمد.
پر پر کردن گل ها، خراب کردن آشیانه پرنده ها، شلیک کردن به ستاره ها و دشنام دادن به خورشید و...

*
تانک کوچولو هر روز از خودش می پرسید: چرا؟ چرا باید گل ها را پرپر کرد؟ چرا باید آشیانه پرنده ها را خراب کرد؟ چرا باید به ستاره ها شلیک کرد؟ چرا باید به خورشید بد و بیراه گفت و هزار چرای دیگر...

یک روز تانک کوچولو این سوال ها را از آقای اسلحه پرسید آقای اسلحه ناظم مدرسه دشمنی بود.
آقای اسلحه عصبانی شد،خیلی خیلی عصبانی شد و سر تانک کوچولو داد کشید و گفت:«دیگر این کلمه زشت را نگو!این وحشتناک ترین کلمه شهر ماست."چرا" باعث نابودی شهر نادانی می شود. فهمیدی؟»

اما تانک کوچولو نفهمید و باز هم گفت :آخر چرا ،"چرا" باعث نابودی ماست؟
آقای اسلحه فریاد زد:چون عالیجناب نادانی از" چرا" متنفر است . .ما پر پر می کنیم ما له می کنیم، ما خراب می کنیم، ما از بین می بریم و نابود می کنیم برای اینکه این درخت ها، این گل ها ، این پرنده ها و این ستاره ها واین رنگین کمان و این خورشید همه شان زیبا هستند و زیبایی برای ما بد است ،خیلی بد.
جایی که زیبایی باشد ،دشمنی نمی تواند دوام بیاورد.

آقای اسلحه که از عصبانیت قرمز شده بود و دود از سر و صورتش بالا می رفت گفت:«یک جنگ افروز واقعی هیچ وقت سوال نمی کند او فقط فرمان ها را اجرا می کند. و مجازات کسی که سوال کند اخراج از شهر نادانی است.حالا تو اخراجی، تانک کوچولوی گستاخ!»

*
تانک کوچولو رفت از مدرسه دشمنی و از شهر نادانی و از سرزمین سیاهی.رفت پشت آن دیوارها و گریه کرد. گریه کرد و روی دیوارها عکس گل کشید،گریه کرد و با خودش آوازهای غمگینی را زمزمه کرد،گریه کرد و شب ها تاصبح به ستاره ها چشم دوخت. و در تمام این روزها و شب ها سنجاب توپولو با او بود و اشک هایش را پاک می کرد.
*

زمان گذشت و کم کم گل های روی دیوار جان گرفت و عطرشان از دیوارها رد شد.زمان گذشت و کم کم آوازهای غمگین شاد شدند و رقص رقصان ازسیم های خاردار گذشتند. زمان گذشت و کم کم ستاره ها پایین آمدندند روی خاک و ردی از نورکشیدند.

*
هم کلاسی های قدیم تانک کوچولو یعنی موشک کوچولو و تفنگ کوچولو هم گاهی یواشکی به دیدنش می آمدند اما وقتی بر می گشتند تنشان بوی گل گرفته بود و دهانشان طعم آواز می داد و در چشمهایشان ستاره ای می درخشید.

*
روزگاری در مدرسه دشمنی هر کار خوبی مجازات داشت و ورود هر چیز قشنگی ممنوع بود.اما حالا در همین مدرسه، بوی گل و آواز و ستاره می آمد.
*

روزها گذشت و ماه ها گذشت و سال ها گذشت و هر روز گلی در گوشه ای رویید و هرروز پرنده ای در جایی آوازی سر داد و هر روز پروانه ای جایی رقصید وهر روز ستاره ای از پشت سیاهی چشمکی زد.

آوازها کوچه کوچه رفتند، پروانه ها شهر به شهر رقصیدند، گل ها باغ به باغ روییدند و ستاره ها آسمان به آسمان درخشیدند.

و روزی رسید که دیگر مدرسه دشمنی وجود نداشت.
*
تانک کوچولو، موشک کوچولو و تفنگ کوچولو حالا دیگر بزرگ شده اند ،اما هیچکس از آنها نمی ترسد.آنها دوست همدیگرند و خانه شان در موزه ای بزرگ است که هر روز خیلی ها به دیدنشان می آیند و با آنها عکس یادگاری می گیرند و لبخند می زنند.

و سالی یکبار در شب جشن صلح همگی بیرون می آیند تا دوستی هایشان را با هم جشن بگیرند.
موشک بازیگوش مثل بادبادکی در هوا می چرخد، تانک مهربان گلوله های نور را به آسمان شب می فرستد و تفنگ د ل نازک گل های قلبش را به این و آن می بخشد.

عرفان نظرآهاری

یکشنبه، 29 آذرماه 1388
29 آذر 1388 6:51 بֽظֽ | TrackBack
Comments

سلام عرفان نظز آهاري عزيز،خواهر هنرمند و بزرگوارم
بسيار زيبا بود .
من نيز گاهي مي نويسم و هميشه تمامي آنها را براي خويش نگاه مي دارم.
شايد روزي بكارآيند وآن روزشايد ، من نباشم.
اما خوشحال خواهم بودكه نوشته هايم به كارآمده اند .
پس به اميد آن روز.

اين بار نيز با خواندن مطلب زيباي شما ، في البداهه نوشتم .
نه در خلاف چهت كلام شما ، بلكه در مقام بيان حقيقت حكايت زندگي در تاريكي .

******

روز صلج يك افسانه است .
ديو ظلمت گرداننده تمامي دنياست .
غولهاي بي شاخ و دم باتمامي توان خويش در سرداب ناداني به بريدن سر انسانها و انسانيت مشغولند .
زر ، زور و تزوير ابزار هميشگي آنهاست .
ريختن خون انسانها كمترين كاري است كه در شهرها و كشورهاي تحت تسلطه ايشان انجام مي شود .
شرارت ، شكايت و شماتت ابزار قدرتمندهميشگي شيطانند .
اينان رفيقهاي تاريخي همند .
هيچكس با بودنشان در آرامش و امنيت نخواهد بود .
امنيت به فراموشخانه تاريخ سپرده شده است .
آرامش با وارد آمدن ضربه اي به گيجگاهش آخرين نفسهاي خويش را مي كشد .
خورشيد هر روز براي ديدنشان از شرق عالم طلوع مي كند و در غرب عالم به سوگ مي نشيند.
او همواره دلشكسته تر ازگذشته ترانه تلخ مرگ انسانيت رادر گوش ستارگان آسمان مي خواند .
ستارگان آسمان شبهادر نهايت ترس ونوميدي خودي نشان مي دهند .
لشگريان تاريكي سپاهيان ابر را براي قتل عام آنها به پهندشت گيتي مي فرستد و همه چيز و همه جا در تاريكي مطلق فرو مي رود .
جدال سنگيني در مي گيرد و شهاب سنگها، كشتگان هميشگي اين جدال نابرابرند .
مادر انسانيت در سوگ فرزندانش مي نشيند.
كمي آنطرف تر لاك پشتها سردر لاك خود برده اند و پرندگان زيبا و دوست داشتني در شيون و زاري شب را به صبح مي رسانند .
قورباغه ها آواز ابو اطتها مي خوانندو غوغايي برپا مي كنند تا هيچكس به عمق فاجعه خونين بودن زمين نينديشد
روز و ماه و سال هميشه در ماتم عزيزان خويش مي مانند و بشريت هرگز به آرزوي ديرينه خويش دست نخواهد يافت .
و اينچنين است حكايت زندگي در تاريكي .

شادكام و موفق باشيد

Posted by: ali vasheghani at 30 آذر 1388 7:32 بֽظֽ

اون شعر ماهی فوق العاده بود

Posted by: نوید at 1 دی 1388 2:36 بֽظֽ

سلام
زیبا بود مثل همیشه

Posted by: at 5 دی 1388 4:25 بֽظֽ

سلام
مثل همیشه زیبا بود
با اجازتون چندتا از نوشته هاتون رو توی وبلاگم گذاشتم
البته با نام خودتون
شاد و پیروز باشید

Posted by: تهمینه at 23 دی 1388 0:14 بֽظֽ

سلام بالاخره یه داستان جدید نوشتید.مدتها بود تشنه بودم خورشید میخواستم

Posted by: at 13 بهمن 1388 4:31 قֽظֽ

خیلی زیبا بود! امیدوارم يه روزي صلح در همه جا فرمانروايی کنه

Posted by: shady at 14 بهمن 1388 10:28 بֽظֽ

ارتش جنگيم
با لباس سبز
رژه می روند
دامب و دامب و دیم

شد شروع جنگ
با تیرو تفنگ
زدند به دشمن
دنگ و دنگ و دنگ

عروسک ناز
داد زد: کمک!
نجاتش دادند
تانکم با سرباز

ارتش جنگیم
ارتش خوبهاست
مهربانترین
ارتش دنیاست

Posted by: نفیسه at 21 بهمن 1388 5:20 بֽظֽ

سلام
عالی بود

Posted by: at 28 بهمن 1388 5:36 بֽظֽ

سلام
نمي دانم چرا وقتي نوشته هاي شمارا مي خوانم احساس مي كنم اونا رو خودم نوشتم .
البته شما خيلي استاديد.
موفق باشيد.
به گنجشك گفتند: بنويس ...

Posted by: فرهادجاهدزاده at 4 اسفند 1388 9:38 بֽظֽ

درود بر ذهن زيبا !
جايي كه نور باشد تيرگي نميتواند دوام بياورد ...!

Posted by: Abi at 22 اسفند 1388 10:55 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






Powered by Linkdoni.com