سعدی آموزگار اخلاق
چهارشنبه ها از ساعت 17 تا 19
فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173

سلسله نشست های مثنوی خوانی شنبه ها از 17 الی 19 فرهنگسرای خانواده
تلفن: 09124193951 و 77815173


"من هشتمين آن هفت‌ نفرم"

works, news  

داستان‌هاي تاريخي و قصه‌هاي اسطوره‌اي در كتاب "من هشتمين آن هفت نفرم" به‌گونه‌اي ديگر مطرح و از زواياي تازه‌اي به آنها نگريسته شده است. ماجراهاي اين كتاب بهانه‌اي است براي پرداختن به انسان و دغدغه‌هايش در پست و بلند زندگي.

Man-Hashtomin02-thumb.jpg

ادبيات، سرزمين ناممكن‌هاست و فرصتي براي محال. در ادبيات است كه مي‌توان از حصار زمان گذشت و پا را از محدوده‌هاي مكاني فراتر گذاشت. قهرمان‌هاي ادبيات در بند تاريخ نيستند و اسير تلقي و برداشت‌هايي كه قرن‌هاي قرن از آنها شده است، نمي‌مانند. ادبيات در حقيقت آرزوي تغيير و دگرگوني است؛ آرزوي بهتر شدن. اين كتاب در واقع امكان تحقق اين آرزوهاست.

در اين كتاب پسر نوح كه عمري با بدان نشسته بود، در جستجوي تطهير است و ضحاك كه نماد پليدي است از درگاه خدا آمرزش مي‌خواهد و مارهاي رسته بر شانه‌اش ديري است مرده‌اند. سگ اصحاب كهف از غارش بيرون مي‌آيد و با مردم از انسان شدن مي‌گويد.

"رابعه" زني عارف بود كه هرگز به عقد كسي درنيامد. اما در اينجا (اين كتاب) او شوهر مي‌كند و مادر مي‌شود و خدا را در زندگي مي‌جويد.

و در اين قصه‌ها بتي است كه از خدا، ابراهيم را مي‌خواهد و وقتي ابراهيم نمي‌آيد، او خود، خويشتن را مي‌شكند. و دقيانوس، نه آن حاكم است كه در بيرون بر اريكه ظلم نشسته است، بلكه او فرمانرواي پنهان در قلب ماست. و آنكه درپي جاودانگي و آب حيات است. سرانجام مي‌فهمد: «اكنون» بزرگترين موهبت‌هاست. و زيستن در اكنون را قدر مي‌داند.

و اگر آرش تيرش مرزها را مي‌نوردد و تا دورها مي‌رود، بدين خاطر است كه كمانش عشق است و تيري جز خود ندارد.

در اين كتاب حوا، نام مادر ماست و ميراث پدر، زخمي است بر گرده‌هايمان كه بايد پاس‌اش بداريم و درپي نوشدارو نباشيم زيرا آن زخم عشق است. و عشق، يادگار خداوند.

"من هشتمين آن هفت‌ نفرم"
نوشته:عرفان نظرآهاري
تصويرگر: سحر بردايي
طراح جلد: سعيد انصافي
طراح گرافيك: شاپور حاتمي
ناشر : صابرين
قيمت: 1800 تومان
نوبت چاپ: اول 1386

سه شنبه، 4 اردیبهشتماه 1386
4 اردیبهشت 1386 7:32 بֽظֽ | TrackBack
Comments

harfat un ghadr be del mishine ke gahi oghat be khodam migam kah jaye to budam,un ghadr unchizaii ke minevisi malmusan hade aghal be nazare man ke adam vaghean be fekr in miyofte ke man kojamo........................(man hamuniyam ke 3shanbe bat tamas gereft barate soal darmprede un kelasi ke mikhastim ba bachehaye daneshkadeye eghtesade allame tababatabaii bezarim dar morede khodshenasi va khoda shenasi)

Posted by: samira at 5 اردیبهشت 1386 10:43 قֽظֽ

mer30 az neveshtehaye zibaye dostdashtanit

Posted by: tabasom at 7 اردیبهشت 1386 1:07 بֽظֽ

انگار همه اینا رو شنیده باشی، انگار می خواستی همینا رو بگی اما واژه یاری نکرده... چقدر نزدیک...

Posted by: سرمه at 7 اردیبهشت 1386 11:02 بֽظֽ

واي ديدي آخرش دعام مستجاب شد . . .

خيييييييييييييييلللللللللللللللللييييييييييييييي

خوشحالم . . .


دعام پشت چراغ قرمز گير كرده بود . . .


خيلي وحشتناك مباركه . . .


حالا نوبت جوانمرده . . .


خدا خوبه . . .


راستي سلام . . .

Posted by: رسول at 9 اردیبهشت 1386 0:22 بֽظֽ

راستي اين خبرو تو وب خدا خوبه بخش تازه هاي كتاب زدم . . .

Posted by: رسول at 9 اردیبهشت 1386 0:34 بֽظֽ

salam.bad az modati omadam sari be sitet bezanam jaaleb bood baram ke enteshaare jadidet ro didam ,ama nemidoonam chi mano vasl karde be ketaabe namehehaye khatkhatii ba inke 2maah dige kokoor daram amma sare roozesh ke shod bayad beram dast be neveshtan mikonam .az in babat azat mamnoon

Posted by: عطیه at 11 اردیبهشت 1386 10:48 بֽظֽ

چقدر قشنگ
به آدم جرات دوباره ميده كه در داستان زندگي خودش هم تغييراتي بده و از نو شروع كنه

Posted by: ميچكا at 14 اردیبهشت 1386 7:29 بֽظֽ

سلام خيلي كتاب خوبي بود دستتون درد نكنه

Posted by: at 15 اردیبهشت 1386 9:26 بֽظֽ

سلام شاعر

وقتی چای با طعم خدا را دیدم دلم سوخت
انگار زنی درنهایت زیبایی زیر ارایشی مصنوعی داشت خفه می شد
جملات عرفان تا حدی زیبا هستند و ساده که نیاز به ان ارایش غلیظ در کتابها ندارد
حیف که زرق و برق کتابها سادگی را می خورد.


با احترام

Posted by: سعیده زارع at 23 اردیبهشت 1386 3:45 بֽظֽ

سلام
نوشته هاتونو زیاد خونده م...
موید باشید

Posted by: باران at 24 اردیبهشت 1386 4:33 بֽظֽ

سلام. کتاب جدیدتونو خوندم... فوق العاده زیبا بود...
سرسبز باشید

Posted by: at 27 اردیبهشت 1386 11:28 بֽظֽ

سلام همبازي خوبم !
اين دستنوشته ات هم بايد مثل اوناي ديگه حرف تازه اي باشد كه با خوندنش دل آدم آروم ميشه و توان برخاستن مي يابي تا دوباره شروع كني و اميدوار ميشي كه مي توني خوب باشي و خوبي رو منتشر كني ...
اميدوارم به زودي اين كتاب رو بخونم و ببينم كه اشتباه نكردم.
يادمون باشه دنيا گِرده ، پس هروقت به آخر خط رسيديم شايد تازه اول راه باشه !
چون عشق هميشه پايدار باشيد...

Posted by: نرگس at 30 اردیبهشت 1386 7:44 قֽظֽ

سلام . از زحمات بي دريغ شما متـشكرم . ای عشق ... من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد

Posted by: at 5 خرداد 1386 3:21 بֽظֽ

سلام
من اهل قلم هستم و نوشته های شما رو خیلی دوست دارم . مدتی پیش میلی به شما زدم و از شما پرسیدم که یه شاگرد قبول میکنید یا نه ...
به هر حال خوشحال میشم که حتی از شما نه بشنوم ...
شاید ادمی از زیر اسمان خدا ...

Posted by: شاید یک ادم at 17 خرداد 1386 2:54 بֽظֽ
ارسال نظرها









Remember personal info?






نقل و برداشت مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است
powered by linkdoni.com