<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>نور و نار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.nooronar.com/besmellah/atom.xml" />
   <id>tag:www.nooronar.com,1389:/besmellah//1</id>
   <updated>1389-05-04T18:57:54Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.31</generator>

<entry>
   <title>عرفان نظرآهاري به كانادا سفر مي‌كند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/news/89/5/000757.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.757</id>
   
   <published>1389-05-04T18:30:48Z</published>
   <updated>1389-05-04T18:57:54Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"></p>
      <p dir="rtl" align="right">خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

عرفان نظرآهاري پس از ترجمه بخشي از آثارش به زبان انگليسي، به كانادا دعوت شد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ليلا خموشيان مترجم منتخبي از آثار عرفان نظرآهاري است كه آن را در قالب كتابي با عنوان «بال‌هايت را كجا گذاشتي» ( Where Have You left Your Wings ) توسط انتشارات دروازه رويا (Dream gate ) منتشر كرده است.

عرفان‌نظرآهاري كه به دعوت اين موسسه انتشاراتي( Dream gate) و جمعي از فارسي زبانان ساكن كانادا به كانادا سفر خواهد كرد، ضمن ارايه مجموعه‌اي از مقالاتش، با حضور در برنامه‌هاي راديويي اين كشور در كنار مترجم اين اثر به تشريح ديدگاه‌هايش خواهد پرداخت.

«بال‌هايت را كجا گذاشتي»، برگزيده‌اي از كتاب‌هاي «پيامبري از كنار خانه‌ ما رد شد»، « در سينه‌ات نهنگي مي‌تپد»  و «هر قاصدكي يك پيامبر است» عرفان نظرآهاري است كه پيشتر توسط ليلا خموشيان به زبان انگليسي در آمريكا ترجمه شد. تصويرگر اين كتاب يك مسلمان اهل سوريه به نام سماء واره است.

عرفان نظرآهاري از 31 تير تا اول شهريورماه به مناسبت سرايش و تأليف اين كتاب در شهرهايي همچون تورنتو و اتاوا حضور خواهد داشت. بحرين، سوييس، چين، نيوزلند، روسيه، عربستان سعودي، تايلند، جنوب آفريقا بخشي از كشورهايي هستند که فروش اینترنتی کتابهای خانم نظرآهاری در آنها صورت می گیرد. </p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خورشید، دختر یلداست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/89/4/000756.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.756</id>
   
   <published>1389-04-10T11:31:37Z</published>
   <updated>1389-04-10T11:36:01Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
***
یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".

فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".

***
یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

<strong>عرفان نظرآهاری</strong>]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جنگجوی کوچک راه آزادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/89/4/000755.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.755</id>
   
   <published>1389-04-10T10:59:51Z</published>
   <updated>1389-04-21T00:21:48Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مطلب اصلي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
 تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
 تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و  پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم... 

<strong>عرفان نظرآهاری</strong>]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عرفان نظرآهاری به ترکمنستان می رود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/news/89/3/000754.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.754</id>
   
   <published>1389-03-24T21:07:54Z</published>
   <updated>1389-03-24T21:29:46Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"></p>
      <p dir="rtl" align="right">عرفان نظرآهاري نويسنده و شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، تعدادي از نويسندگان ايراني به مناسبت هفته فرهنگي ايران و تركمنستان به همت سفارت و رايزني ايران در تركمنستان به اين كشور اعزام مي‌شوند. 
از چند سال قبل اولين گروه نويسندگان ايران به مناسبت اين هفته به تركمنستان اعزام شدند و سال بعد از آن نويسندگان تركمنستان به ايران آمدند. اين گروه از نويسندگان، دومين گروهي هستند كه عازم تركمنستان مي‌شوند. 
علاوه بر عرفان نظرآهاري، نويسندگان ديگري همچون رضا اميرخاني، ابراهيم حسن‌بيگي، منصوره نيكو گفتار و محمود اكرافي‌فر به تركمنستان سفر مي‌كنند. 
به گفته نظرآهاري قرار است نويسندگان اعزامي در اين سفر از شهر باستاني مرو، مقبره‌هاي ابو سعيد ابوالخير، پورياي ولي، عزيزالدين نسفي (صاحب كتاب انسان كامل)، ابويعقوب همداني و سلطان سنجر بازديد كنند. 
نظرآهاري خاطرنشان كرد كه داستان و شعرخواني در اماكن فرهنگي تركمنستان از ديگر برنامه‌هاي اين گروه اعزامي است. 
نويسنده كتاب «روي تخته سياه جهان با گچ نور بنويس» تاريخ اعزام نويسندگان به تركمنستان را 7 تير ذكر كرد كه سفر آن‌ها يك هفته طول خواهد كشيد. 
</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شمشیربازی با خدا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/89/3/000753.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.753</id>
   
   <published>1389-03-17T14:19:21Z</published>
   <updated>1389-04-10T11:40:07Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر. 
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

<em>* برداشتی از این بیت مثنوی</em>
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا 

<strong>عرفان نظرآهاری</strong>]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هزار و یک بار عشق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/89/3/000752.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.752</id>
   
   <published>1389-03-17T13:56:38Z</published>
   <updated>1389-03-17T14:43:57Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مطلب اصلي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ. 
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
 و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. 
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. 
</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

<strong>*</strong>

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

<strong>*</strong>

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر* 

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

<strong>عرفان نظرآهاری</strong>
]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عرضه كتابهاي عرفان نظرآهاري در نمايشگاه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/news/89/2/000751.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.751</id>
   
   <published>1389-02-14T19:43:45Z</published>
   <updated>1389-02-14T19:44:50Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"></p>
      <p dir="rtl" align="right">جهت خريد كتابهاي خانم نظرآهاري به انتشارات صابرين در نمايشگاه كتاب تهران مراجعه نماييد.
بخش كودك و نوجوان 
سالن (24 آ ) غرفه 131 و سالن شبستان راهرو 21 غرفه 1</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>درخت اسم خدا را زمزمه کرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/89/2/000749.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,6512:/besmellah//1.749</id>
   
   <published>1389-02-14T19:43:40Z</published>
   <updated>1389-02-14T19:49:46Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">	سالهای سال ، درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ بدنیا به آمد . سیب ها هر کدام یک کلمه بود . کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ، خدا هم . </p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[درخت اسم خدا را به هرکس که می رسید می بخشید . آدم همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی سیب می خوردند ، خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت . 
درخت سیب زیادی پیر شده بود خسته بود . می خواست بمیرد ؛ اما اجازه خدا لازم بود . درخت رو به خدا کرد و گفت : "همه عمر اسم شیرینت را بخشیدم ؛ اسمی که طعم زندگی را یادآدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده بگذار زودتر به تو برسم "
خدا گفت : " عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن آخرین سیبت ، سهم کودکی است که هنوز دندانهایش جوانه نزده ، این آخرین هدیه را هم ببخش . صبر کن تا لبخندش را ببینی ." 
و درخت یکسال دیگر هم زنده ماند . برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک اخرین سیب را از شاخه چید ، خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

<strong>عرفان نظرآهاري</strong>]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟؟؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/89/2/000750.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.750</id>
   
   <published>1389-02-14T19:05:43Z</published>
   <updated>1389-02-14T19:29:06Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مطلب اصلي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. </p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....
<strong>
عرفان نظرآهاري</strong>]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هر وقت دلت را بتکانی عید است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/story/89/1/000748.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.748</id>
   
   <published>1389-01-15T18:27:58Z</published>
   <updated>1389-01-15T18:38:30Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="داستان" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">عروسي‌ عيد بود و عيد، عروسي‌ بود با دامني‌ از سبزه‌ و چارقدي‌ از شكوفه‌هاي‌ صورتي‌ سيب. دف‌ مي‌زد و مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد و مي‌آمد.ما گوشه‌اي‌ از دامن‌ عيد را گرفتيم‌ و پا كوبيديم‌ و دست‌ افشانديم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ هميشه‌ گوشه‌ ديگر را شيطان‌ گرفته‌ است. </p>
      <p dir="rtl" align="right">او هم‌ دف‌ مي‌زد. او هم‌ مي‌خنديد و هلهله‌ مي‌كرد.
شيطان‌ خاطرخواه‌ شلوغي‌ است. دلباخته‌ هياهو. در سكوت‌ و در خلوت‌ او را خواهي‌ شناخت. در شلوغي‌ اما گم‌ مي‌شود. پشت‌ هياهو خود را پنهان‌ مي‌كند.
عروسي‌ عيد بود، شيطان‌ مي‌زد و مي‌رقصيد و نقل‌ و نبات‌ فراموشي‌ روي‌ سرمان‌ مي‌ريخت.
و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت...
آدم‌ها كه‌ غوغا مي‌كنند، فرشته‌ها ساكت‌ مي‌شوند. زمين‌ كه‌ پر هياهو شود، آسمان‌ سوت‌ و كور مي‌شود. خانه‌ها كه‌ پر از ازدحام‌ باشد، قلب‌ها خالي‌ خواهد شد.
عروسي‌ عيد بود. كوچه‌ها شلوغ، كوچه‌ها پر از رفت‌ و آمد. خانه‌ها شلوغ. خانه‌ها پر از بازديد.
رفتيم‌ و آمديم. هديه‌ داديم‌ و عيدي‌ گرفتيم. احوال‌ پرسيديم‌ و پيغام‌ فرستاديم.
اما هر جا كه‌ رفتيم‌ او هم‌ آمد. شيطان‌ را مي‌گويم؛ و شيريني‌ فراموشي‌ تعارفمان‌ كرد. و همين‌ شد كه‌ يادمان‌ رفت.
نوروز آمد و رفت. عيد هم‌ تمام‌ شد. و ما باز فراموشش‌ كرديم‌ و باز او را از قلم‌ انداختيم. به‌ ديدنش‌ نرفتيم. نامه‌اي‌ ننوشتيم. تبريكي‌ نگفتيم. سال‌ تحويل‌ شد و به‌ او سرنزديم، به‌ او كه‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود. خط‌هاي‌ آسمان‌ اشغال‌ نبود. ما بوديم‌ كه‌ از ياد برده‌ بوديم.
هر وقت‌ كه‌ دلت‌ را بتكاني‌ عيد است و هر روز كه‌ تازه‌ شوي، نوروز.
بلند شو، بال‌هاي‌ تازه‌ات‌ را تنت‌ كن. بايد به‌ عيد ديدني‌اش‌ بروي. دلت‌ را تقديمش‌ كن‌ تا عيدي‌ات‌ را بگيري. دير است‌ اما دور نيست. همين‌جاست. بسم‌الله‌ بگو و در بزن‌ همين.
‌عرفان‌ نظرآهاري‌
</p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آزادی سرود فرشتگان است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/main/89/1/000747.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.747</id>
   
   <published>1389-01-15T17:42:47Z</published>
   <updated>1389-01-15T17:54:26Z</updated>
   
   <summary>
</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="مطلب اصلي" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right">عموی من زنجیرباف بود. او همه زمستان برف ها را به هم بافت و سرما را به سرما، گره زد و یخ را به یخ دوخت. و هی درختان را به زنجیر کشید و پرنده ها را به بند و آدم ها را اسیر کرد. جهان را غل و زنجیر و بند و طناب او گرفت. 
ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان. 
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.</p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت. 
پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.
***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.
***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست. 
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.
<strong>عرفان نظرآهاری</strong>
]]></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عکس عرفان نظرآهاری(عکاس اعظم لاریجانی)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/photos/88/12/000746.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.746</id>
   
   <published>1388-12-15T11:16:45Z</published>
   <updated>1388-12-15T11:22:49Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="عكس ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/IMG_1128%5B1%5D.JPG"><img alt="IMG_1128%5B1%5D.JPG" src="http://www.nooronar.com/besmellah/IMG_1128%5B1%5D-thumb.JPG" width="190" height="284" /></a>
<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/IMG_1137%5B1%5D.JPG"><img alt="IMG_1137%5B1%5D.JPG" src="http://www.nooronar.com/besmellah/IMG_1137%5B1%5D-thumb.JPG" width="254" height="190" /></a>
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عکسهای عرفان نظرآهاری( عکاس مهرداد عسگری)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/photos/88/12/000745.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.745</id>
   
   <published>1388-12-15T11:03:28Z</published>
   <updated>1388-12-15T11:38:15Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="عكس ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0016.jpg"><img alt="DSC_0016.jpg" src="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0016-thumb.jpg" width="190" height="265" /></a>
<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0018.jpg"><img alt="DSC_0018.jpg" src="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0018-thumb.jpg" width="190" height="265" /></a>
<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0020.jpg"><img alt="DSC_0020.jpg" src="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0020-thumb.jpg" width="265" height="190" /></a>
<a href="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0021.jpg"><img alt="DSC_0021.jpg" src="http://www.nooronar.com/besmellah/DSC_0021-thumb.jpg" width="190" height="265" /></a>
]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/cat-2/88/12/000744.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.744</id>
   
   <published>1388-12-15T10:49:24Z</published>
   <updated>1388-12-15T10:55:15Z</updated>
   
   <summary>برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید 09351042476...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="آگهي دوم" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[برای ارتباط با عرفان نظرآهاری پیامک های خود را به این شماره ارسال کنید
<strong>09351042476</strong>]]></p>
      <p dir="rtl" align="right"></p>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ديداربا عرفان نظرآهاري در دانشگاه اميركبير</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nooronar.com/besmellah/archives/news/88/12/000742.php" />
   <id>tag:www.nooronar.com,2010:/besmellah//1.742</id>
   
   <published>1388-12-10T10:53:37Z</published>
   <updated>1388-12-15T10:48:40Z</updated>
   
   <summary></summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="اخبار" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nooronar.com/besmellah/">
      <p dir="rtl" align="right"></p>
      <p dir="rtl" align="right"><![CDATA[<strong>برنامه نيمكت سفيد</strong>
نشستي با اهل قلم و ديدار با عرفان نظرآهاري
زمان : سه شنبه هجدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتادوهشت هجري شمسي 
مكان :دانشگاه اميركبير .سالن آمفي تئاتر دانشكده عمران 
ساعت 16 الي 18]]></p>
   </content>
</entry>

</feed>
